هانا دختری از کهکشانی دیگر
درباره دختری که از جنس آسمان است 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
چند وقت پیش که بابایی هانا را از آموزشگاه به سمت منزل می برده هانا شروع میکنه به درد دل! اینها "عین حرفهای هانا "است که حتی "یک کلمه "به آن اضافه نشده .

سخنرانی هانا:

" اینم کشوره ما داریم؟! مزخرف!

بابا یه کم از آمریکا یاد بگیرین!

اونجا هیشکی دزدی نمی کنه ، اینجا همه دزد شدن!

اونجا محیط زیست سالم داره ، اینجا همه اش هوا آلوده اس!

اونجا تغذیه سالم دارن و کسی مریض نمی شه، اینجا کسی مریض می شه میگن بذار بمیره ! برید قبرش رو آماده کنین!!

اونجا به هم احترام می ذارند ، اینجا اعصاب همه داغونه ، آدم حسابی کم داریم! بیشتر گاگولند!

اونجا کارتونای بدرد بخور مث winx و frozen درس می کنن ، اینجا زهره و زهرا یا هادی و هدی!!

اونجا به مردم فقیر کمک می کنن، اینجا پول گدا رو می دزدند!

آخه اینم کشوره ما داریم!"

این ها عین حرف های هانا ی ما بود! که حتی واژه هاشو عوض نکرده بودیم .آینده نسلی که بچه کلاس دوم اش اینجوری می اندیشد والذاریاتی است! 

بماند که هانا دیگه تحمل شنیدن مرگ بر امریکا رو نداره میگه نگید تو رو خدا من میخوام برم اونجا درس بخونم! 

پ.ن : هم از درک بالای دخترم و رشد سریع فکریش خوشحالم هم به خاطر شرایط پیش آمده که باعث شده کودک من الان احساس شعفی که باید از بهترین سالهای عمرش رو داشته باشه ذهنش پر از دغدغه های روزمره شه !

[ جمعه هفدهم بهمن 1393 ] [ 14:28 ] [ هانا کوچولو ]

سلام روزتون بخیر !

پاییز همه دوستانم طلایی ! خدا رو شکر علیرغم دغدغه هایی که این روزها داریم حالم خوبه ! و این یعنی عشق!

 مهم ترین اتفاق خوب پاییزی سه نفریمون قبولی همسر عزیزم در آزمون دکتری است . همیشه سر دانشگاه آزاد و دولتی با هم کل کل می کردیم ایشون معتقد بودند که ما دانشجوای دولتی فقط تو فضای درسیم و یه مسیر مستقیم رو طی می کنیم در صورتی که حضرات آزاد علاوه بر کسب علم و دانش در خصوص مسایل روز دنیا بروز هستند . ولی خوشبختانه در مقطع دکتری به جرگه همون "فقط درس خونا" پیوستن و دیگه بحث تموم !!!!اینکه این بحث دو نفره مونو اینجا گذاشتم فقط جهت ثبت در دفتر خاطرات بود و گرنه هیچ تفاوتی نیست .

هانای گلم امسال تولدش مصادف شده با عید بزرگ غدیر و این یعنی یه نشونه ی خیلی خیلی خوب ! از خدای بزرگ میخوام به حق علی دخترمون همیشه سالم و تندرست باشه و شاهد موفقیت و خوشبختیش باشیم . 

نکته ای که خیلی خوشحالم کرده نظمیه که هانا امسال درپیش گرفته هم ساعت خواب و درس خوندنش هم مرتب نگه داشتن اطاق و وسایل شخصیش . تقریبا دو ماهی میشه که دخترم خودش حمام میره و این یعنی مستقل شدن پری خونمون .

خودم هم که خدا رو شکر کلاسامون تموم شد . میمونه یه نمره زبان !!! جهت شرکت در آزمون جامع . دانشگاه ما بر خلاف خیلی از دانشگاهها شرط نمره زبان قبل از آزمون جامع گذاشته . البته تو اصل قضیه فرق چندانی نداره . امسال دوباره چند واحد تدریس در دانشگاه رو دارم خیلی برای فضاش دلم تنگ شده بود اخه یک سال به خاطر درس خودم و رفت و آمدام دور بودم . 

دیشب با مامان سعیده چت می کردیم خوشبختانه حال خودش و پسر گلش خوب بود . لطف کرد و عکس شاهزادشونو برام فرستاد ماشالله خیلی دوست داشتنی بود براش آرزوی سلامتی دارم و از خدا میخوام این هدیه الهی زیر سایه پدر و مادر مهربونش بزرگ شه . 

پ . ن : دوستان من یه مساله ای رو میخوام به مشورت بذارم که برام خیلی مهمه هر کدوم از دوستان لطف کردن و خواستن کمکم کنن تا رمز بدم  . خیلی ممنون میشم راهنمایی بفرمایید .

 

ادامه مطلب
[ شنبه نوزدهم مهر 1393 ] [ 9:18 ] [ هانا کوچولو ]
سلام

 

شاید سمیرا یه تلنگر بهم زد برای نوشتنم . همش میخوام بیام و بنویسم چون خودمو مدیون این روزا ی هانام میدونم ! اینکه برای تنبلی نوشتنم نتونم جوابی قانع کننده براش داشته باشم ! اینکه خودم رو ممکنه نتونم ببخشم از برای عدم ثبت روزای شیرین کودکی تنها کودکم !

فقط میومدم و سر به خونه های دوستان گلم می زدم  و از اینکه می دیدم اوضاع روبراهه خوشحال می شدم . از اینکه سمیرا ی نازنینم پیش خونواده مهربونش رفته و امیررضای گلش پیش بابابزرگ مهربونش شادتر کنار مامان خوبش زندگی میکنه ! از اینکه دردونه خوبم داره برای به دنیا اومدن امیر علی فسقلیش اماده میشه ! از اینکه لیلا ی عزیزم برای ارین جون با وجود مشغله های زیادش که درک می کنم همچنان می نویسه ! از اینکه هنوز دوستام فراموشم نکردن خوش حالم ! خدا رو شاکرم !

هانا جونم میشه گفت تابستونشو خوب گذروند و از روزای تعطیلش استفاده کرد البته با کمک و لطف مامان مهربونش !! چون با اینکه شهریور امتحان داشتم و باید تا اذر ماه حتمن نمره زبان رو بیارم تا بلکه بتونم  امتحان جامع رو شرکت کنم .

زبانش رو که داره با علاقه میره . از پیشرفتش خیلی راضیم . هفته دیگه امتحان فاینالشه .

کلاس ریتمیک و این هفته علیرغم تمایل زیاد مربی خوبش برای ادامه ، به اتمام رسوندیم شاید خیلی وقتشو نمی گرفت ولی با وجود علاقه زیاد هانا به این ورزش که البته شاید بهتره بگم "هنر " ! و  کار خوبش و رضایت زیاد مربی از یاد گیری سریع هانا  به خاطر جلوگیری از عدم تمرکز هانا برای شروع تحصیل و انجام تکالیفش  با کلی کلنجار که با ذهنم داشتم تصمیم گرفتم ایشالله خدا بخواد بعد سال تحصیلی ریتمیک رو از سر بگیره .

شنا رو هم با علاقه خودش و البته تشویق مادر !! داره میره وقتی برای اولین بار بدون تجهیزات ! قسمت عمیق استخر شیرجه زد اعتراف میکنم قلبم رو با دست از دهنم به قفسه سینه م برگردوندم و فریادم رو در گلوم خفه کردم ! جانی نیستم !!!! مادرم خو

مانتو شلوارش مث سال گذشته س فقط به قول هانا دکمه هاش امسال صورتی شدن . که الان خیاطیه جهت فیکس شدن تن باربی دخملم

هنوز لوازم التحریر رو خرید نکردیم گذاشتم بعد جلسه مدرسه که بیست وچهارم شهریوره.

و اما کلی ،از اوضاع زندگی مون بخوام  بگم سال سختی رو شروع کردیم که هنوز رو روال عادی نیفتادیم و این خیلی انرژی از مون گرفته . فقط توکلمون به لطف همیشگی خداست

یه نکته مثبت زندگی مون که باعث شده یه خورده به خودمون روحیه بدیم جابجایی خونه بود با بازسازی و طراحی دلخواهمون . هر چند خیلی کار داشت و البته خیلی طاقت فرسا .......

از اینکه همسر خوب و نازنینی دارم

از اینکه هانا رو داریم

از اینکه زندگیمون پر از مهر و محبته

از اینکه دوستای خوبی دارم

شاکرم و باز هم خوش حالم

[ چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 ] [ 12:38 ] [ هانا کوچولو ]

سلام به روی گل ماه همه دوستای گلمون .

نمیدونم چرا هر دفعه اومدم آپ کنم نتونستم و فقط بسنده کردم به سر زدن به خونه های سبز و گرمتون . اتفاقاتی که تو این  مدت راه نفوذ به روز های زندگیمون باز کرده بودن خدا رو شکر همه خیر بود و البته خوشحال کننده ! خدایا شکرت.


اول قبولی یکی از دوستان نزدیکم در آزمون ارشد !!! به قول همسری بالااااااااخره ! ولی خوب این دوست من کلی مشغله کاری داره بنده خدا . هر چند با قبولی در دانشگاه شهرستان، رفت و آمد های هفتگیش به لیست اموراتش اضافه شد اما هم خودش خوشحال بود هم من برای اون .

دوم اینکه دوست خوبم " مادر خانمی " مامان شد . دردونه شون بالاخره منت سر ما گذاشتن و کنج دل مهربون مامانی جا خوش کردن . آرزو می کنم این نی نی شیطون و عزیز دردونه به سلامتی به دنیا بیاد و بغل بابای مهربون و مامان نازنینش رو یه دنیا شادی پر کنه .

خودمم که نمرات ترم قبلم خوب شد خدا رو شکر . و ایشالله ترم دوم و ترم آخر آموزشی . هر چند وقتی دوباره به رفت و آمد و دوری دو روز در هفته از بابایی و هانایی فکر می کنم کلــــــــــــی دلتنگ میشم . ولی خب خدا رو شکر تو سیستم آموزشی ما ترم های بهاره مون کاملا بهاریه ! و خیلی زود زود تموم میشه ! دوست دارم این روش و سیستم آموزشی رو !!

خونه جدید مون رو خدا بخواد تا آخر سال تحویل می گیریم البته اگه این صاحب خونه جدید مون که خیلی خیـــــــــــــــــــــــــلی رو اعصابه اجازه بده . هر چند یه خورده اوضاع درهم بر هم شده بحث خونه تکونی و بسته بندی وسایل و جابجایی و .... و البته زمان ، اما خوبی این خونه جدید به اینه که به سلیقه خودمون بازسازی میشه از صفر تا صدش . یکسری از کارهاش رو انجام دادیم ولی خوب خیلی کار داره . تو این زمینه هر کدوم نظری یا احیانا تجربه ای داشتید خیلی ممنون میشم راهنمایی بفرمایید از نورپردازی و کاشی و سرامیک و کابینت گرفته تا هود و دکوراسیون داخلی !!


اما هانای گلم !

اینقدر این روزها هانا جان حرف های قشنگ و البته پر معنا میزنه  و کارهای جالبی ازش سر میزنه که من می مونم !

واقعا درکش از مسایل زندگی و ... خیلی پر رنگ تر از قبل شده و خیلی خدا رو شکر می کنم بابت وجود نازنین گل خونمون . احساس مهر و محبتی که به من و بابایی و البته اطرافیانش داره ، حس مسوولیتی که در باور من برای دختر بچه هشت ساله قابل درک نیست تفکرات و ایده هایی که برای آینده داره و ... همه و همه رو نشانه ای از لطف خدای بزرگ و مهربون به بابایی و خودم و زندگی مون میدونم .

اما اگه بخوام دو پلان کوچولو از مدرسه ش رو تو دفترچه خاطراتش ثبت کنم :

هفته پیش هانا که از مدرسه برگشت یه کم دلخور بود جویا که شدم دیدم خانوم معلم شون برای دیکته پای تخته ای اعداد با حروف یک تا صد به صورت انتخابی رو در نظر گرفته . هانا چند تایی رو با کلاس همراه میشه بعد همین طور نشسته و به دیدن تابلو و نوشتن بچه هایی که یکی یکی پای تابلو میرن اکتفا می کنه . معلم که متوجه میشه و علت رو می پرسه با این جواب هانا مواجه میشه که : خانم من همه رو بلدم پس دیگه نمی نویسم !! خانوم هم که از این جواب هانا ناراحت میشه میگه خب برو دفتر مدرسه و به خانم .... ( معاون آموزشی مدرسه ) بگو من همه چیز رو بلدم و دیگه لازم نمی بینم مدرسه بیام منو بفرستین خونه پیش مامان بابا . به هانا میگم تو چی گفتی ؟ رفتی مامان ؟ میگه : نه نرفتم دفترم رو بستم و ننوشتم . گفتم مامان گریه کردی ( سلاح هانا ) گفت : نه مامان ! ولی مامان خیلی فکر کردم . همش به خودم گفتم این همه بلا سر من میاد تقصیر بهار صالحیه ( دوست صمیمی و جون جونی هانا تو کلاس ، که همدیگر رو آجی صدا میزنن !!) . اون تمام زندگی من و به آب و آتیش فرستاد ! زنگ تفریح هم بهش گفتم که اون مقصر ه . بهش گفتم بهار یادته چند روز پیش به من گفتی هانا ایشالله یه اتفاق تو زندگیت بیفته !! دیدی دیدی حالا اون اتفاق امروز افتاد خیالت راحت شد ! و انکار بهار از عدم نفرین به هانا و احوالات ! و ابراز ناراحتی بهار از اتفاق پیش امده برای هانا !

امروز هم میگه مامان از الهه یه کاری دیدم که اصلاً باورم نمیشد . میگم چی مامان ؟ اتفاقی افتاده ؟ میگه امروز الهه کیک خورد بعد این خورده کیکاش رو زیر نیمکت ما ریخته بود هر چی بهش گفتم بیا تمیز کن .گفت : نه حالم به هم میخوره . خلاصه از هانای ما امر به پاک کردن و از الهه خانوم انکار . که بالاخره "بهار برزگر "میاد و برای ختم به خیر شدن قائله ،تمیز کاری می کنه . بعد هانا بر می گرده به الهه می گه : الهه اصلاً از تو انتظار نداشتم .

ولی با این جمله تحکم آمیز هانا فکر کنم عرق سرد ندامت رو پیشونی الهه نشسته !


پ . ن : خاله نیلوی نازنین خیلی وقته ازت خبری ندارم . دلم برات یه ذرررره شده . شنیدن صدای گرمت برام آرزو شده عزیزم . برات ارزوی سلامتی و خوشبختی دارم مهربونم . تقدیم به تو که خیلی خیلی نازنینی .


نیلوی مهربونم


[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 0:47 ] [ هانا کوچولو ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نام: هانا
شهرت: عسل، گلي ،قند فریمان، نازار ، بالابرز ، نی نی ناز
تاريخ تولد:21 مهر 85 ، بیمارستان خاتم الانبیاء تهران
خانم دکتر : پروین کاتب
سلام:
فعلا به دلایلی ! خودم نمی تونم بنویسم. فلذا! بابا و مامان داوطلبانه یادداشت های لوزانه و مهم منو تنظیم می کنن!

مرسی از التفات

(اینو از بابام یاد گرفتم !)
امکانات وب

پیچک