امروز عصر وقتی رفتم سراغ هانای تا از مهد بیارمش مث همیشه طرفم دوید و بعد از سلام و روبوسی

وقتی جویای حال گلم شدم دیدم اخماش تو هم رفت و گفت:
مامان من از امروز صبح عصبانیم!!!
من با یه نگاه و البته حسی سرشار از سوال و تعجب پرسیدم مامانی چرا؟
هانا هم رو به من کرد و گفتش:آخه من به بچه ها گفتم بیاین کلاسمون پیش من بشینید نیومدند منم عصبانیم!
هر چی اصرار کردم که بچه ها کیا بودند که به حرف دختر من گوش ندادند و کلاس و مربی خودشونو ول نکردند ونیومودند بغل دست دخترم تو کلاسی دیگه بشینن نگفت که نگفت ولی احتمال زیاد ازبچه های پارسالی بودن چون کلاس سال گذشته ای شون خیلی باهم جور بودن و هر چی شیطنت بود از هم یاد گرفتند ولی امسال همه رو به رسم هر سال بین کلاس های مختلف پخش کردند ولی هنوز که هنوزه هر وقت همدیگر رو میبینن حتما یه لاو
هم که شده برای هم می ترکونن
خلاصه (به قول خودش) : توی سرویس با همون عصبانیتش به حرفهای عرفان که بغل خالش کنار دست مانشسته بود خوب گوش داده بود .
عرفان ۴ ساله که می خواست در آینده آتش نشان بشه کلی حرف زد از تره بار و خریدماهی و اینکه چند وقت پیش تب داشته ونیومده مهد و خونه استراحت کرده و شیر می خوره تا بزرگ شه و مث باباش قد بلند شه و ............
وقتی پیاده شدیم هانا ازم پرسید مامان آتش نشان چیه ؟
منم براش توضیح دادم که این چنین و آنچنان
هانا هم گفت مامان منم میخوام آتش نشان بشم منم که اصرارکه نه مامان جان دختر خوشگل من خانم دکترمیشه خلاصه هانا کوتاه نیومد و من مجبور شدم به تصمیم دخترم احترام بذارم چون دخترم میگفت مامان می خوام آتش نشان بشم تا برم اون بالا آتیش رو خاموش کنم بعد همه برام دست بزنن
ای خدا این دختر ناز و خوشگلمو به تو سپردم نگهدارش باش