هانا دختری از کهکشانی دیگر
درباره دختری که از جنس آسمان است 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

سلام به روی گل ماه همه دوستای گلمون .

نمیدونم چرا هر دفعه اومدم آپ کنم نتونستم و فقط بسنده کردم به سر زدن به خونه های سبز و گرمتون . اتفاقاتی که تو این  مدت راه نفوذ به روز های زندگیمون باز کرده بودن خدا رو شکر همه خیر بود و البته خوشحال کننده ! خدایا شکرت.


اول قبولی یکی از دوستان نزدیکم در آزمون ارشد !!! به قول همسری بالااااااااخره ! ولی خوب این دوست من کلی مشغله کاری داره بنده خدا . هر چند با قبولی در دانشگاه شهرستان، رفت و آمد های هفتگیش به لیست اموراتش اضافه شد اما هم خودش خوشحال بود هم من برای اون .

دوم اینکه دوست خوبم " مادر خانمی " مامان شد . دردونه شون بالاخره منت سر ما گذاشتن و کنج دل مهربون مامانی جا خوش کردن . آرزو می کنم این نی نی شیطون و عزیز دردونه به سلامتی به دنیا بیاد و بغل بابای مهربون و مامان نازنینش رو یه دنیا شادی پر کنه .

خودمم که نمرات ترم قبلم خوب شد خدا رو شکر . و ایشالله ترم دوم و ترم آخر آموزشی . هر چند وقتی دوباره به رفت و آمد و دوری دو روز در هفته از بابایی و هانایی فکر می کنم کلــــــــــــی دلتنگ میشم . ولی خب خدا رو شکر تو سیستم آموزشی ما ترم های بهاره مون کاملا بهاریه ! و خیلی زود زود تموم میشه ! دوست دارم این روش و سیستم آموزشی رو !!

خونه جدید مون رو خدا بخواد تا آخر سال تحویل می گیریم البته اگه این صاحب خونه جدید مون که خیلی خیـــــــــــــــــــــــــلی رو اعصابه اجازه بده . هر چند یه خورده اوضاع درهم بر هم شده بحث خونه تکونی و بسته بندی وسایل و جابجایی و .... و البته زمان ، اما خوبی این خونه جدید به اینه که به سلیقه خودمون بازسازی میشه از صفر تا صدش . یکسری از کارهاش رو انجام دادیم ولی خوب خیلی کار داره . تو این زمینه هر کدوم نظری یا احیانا تجربه ای داشتید خیلی ممنون میشم راهنمایی بفرمایید از نورپردازی و کاشی و سرامیک و کابینت گرفته تا هود و دکوراسیون داخلی !!


اما هانای گلم !

اینقدر این روزها هانا جان حرف های قشنگ و البته پر معنا میزنه  و کارهای جالبی ازش سر میزنه که من می مونم !

واقعا درکش از مسایل زندگی و ... خیلی پر رنگ تر از قبل شده و خیلی خدا رو شکر می کنم بابت وجود نازنین گل خونمون . احساس مهر و محبتی که به من و بابایی و البته اطرافیانش داره ، حس مسوولیتی که در باور من برای دختر بچه هشت ساله قابل درک نیست تفکرات و ایده هایی که برای آینده داره و ... همه و همه رو نشانه ای از لطف خدای بزرگ و مهربون به بابایی و خودم و زندگی مون میدونم .

اما اگه بخوام دو پلان کوچولو از مدرسه ش رو تو دفترچه خاطراتش ثبت کنم :

هفته پیش هانا که از مدرسه برگشت یه کم دلخور بود جویا که شدم دیدم خانوم معلم شون برای دیکته پای تخته ای اعداد با حروف یک تا صد به صورت انتخابی رو در نظر گرفته . هانا چند تایی رو با کلاس همراه میشه بعد همین طور نشسته و به دیدن تابلو و نوشتن بچه هایی که یکی یکی پای تابلو میرن اکتفا می کنه . معلم که متوجه میشه و علت رو می پرسه با این جواب هانا مواجه میشه که : خانم من همه رو بلدم پس دیگه نمی نویسم !! خانوم هم که از این جواب هانا ناراحت میشه میگه خب برو دفتر مدرسه و به خانم .... ( معاون آموزشی مدرسه ) بگو من همه چیز رو بلدم و دیگه لازم نمی بینم مدرسه بیام منو بفرستین خونه پیش مامان بابا . به هانا میگم تو چی گفتی ؟ رفتی مامان ؟ میگه : نه نرفتم دفترم رو بستم و ننوشتم . گفتم مامان گریه کردی ( سلاح هانا ) گفت : نه مامان ! ولی مامان خیلی فکر کردم . همش به خودم گفتم این همه بلا سر من میاد تقصیر بهار صالحیه ( دوست صمیمی و جون جونی هانا تو کلاس ، که همدیگر رو آجی صدا میزنن !!) . اون تمام زندگی من و به آب و آتیش فرستاد ! زنگ تفریح هم بهش گفتم که اون مقصر ه . بهش گفتم بهار یادته چند روز پیش به من گفتی هانا ایشالله یه اتفاق تو زندگیت بیفته !! دیدی دیدی حالا اون اتفاق امروز افتاد خیالت راحت شد ! و انکار بهار از عدم نفرین به هانا و احوالات ! و ابراز ناراحتی بهار از اتفاق پیش امده برای هانا !

امروز هم میگه مامان از الهه یه کاری دیدم که اصلاً باورم نمیشد . میگم چی مامان ؟ اتفاقی افتاده ؟ میگه امروز الهه کیک خورد بعد این خورده کیکاش رو زیر نیمکت ما ریخته بود هر چی بهش گفتم بیا تمیز کن .گفت : نه حالم به هم میخوره . خلاصه از هانای ما امر به پاک کردن و از الهه خانوم انکار . که بالاخره "بهار برزگر "میاد و برای ختم به خیر شدن قائله ،تمیز کاری می کنه . بعد هانا بر می گرده به الهه می گه : الهه اصلاً از تو انتظار نداشتم .

ولی با این جمله تحکم آمیز هانا فکر کنم عرق سرد ندامت رو پیشونی الهه نشسته !


پ . ن : خاله نیلوی نازنین خیلی وقته ازت خبری ندارم . دلم برات یه ذرررره شده . شنیدن صدای گرمت برام آرزو شده عزیزم . برات ارزوی سلامتی و خوشبختی دارم مهربونم . تقدیم به تو که خیلی خیلی نازنینی .


نیلوی مهربونم


[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 0:47 ] [ هانا کوچولو ]

سلام

                                    مثلا فرجه ی امتحاناتمه ! خیر سرم فقط استرس دارم ! نمیدونم بعدشش سال دوران هاناطلایی دانشجویی و ورود به هفتمین سال از این دوران تحصیلی من کی یاد می گیرم که از طول زمان بهره برده و امورات رو بین نود دقیقه برنامه ریزی کنم . مطمئنم باز روز رفتن به خطه سرسبز شمال  تا ساعت پرواز در حال انجام کارام هستم و همش میگم کاش یه روز فقط یه روز بیشتر فرصت داشتم !!!!

و اما هانا !

امروز جلسه ماهانه مدرسه بود . کارنامه ها هم توزیع شد و دختر گلمون همون طور که انتظار می رفت تمامی فیلد ها رو بسیارخوب کسب کرده بود . یعنی بالاترین امتیاز !

موضوع گروه هانا تو مسابقات جابربن حیان " زندگی یک درخت " بود که کار پاورپوینتش بر عهده اینجانبان یعنی بابا و مامان هانا بود . تو مدرسه بین دو کلاس پایه اول رتبه برتر شد ولی راه به منطقه پیدا نکرده بود ! اینجا بود که باز برای چندمین بار دیدم کار انفرادی از گروهی برای ما بهتر جواب میده ! هر چند وقتی هانا بین سی و سه نفر جزء نفرات برتری بود که برای این مسابقات انتخاب شده بود بعد کارشون هم بین دو کلاس برتر شده باز ارزشمنده .

و اما مسابقات کتاب نویسی ! هانا که کتاب سومش رو در  راستای همین مسابقات منتشر کرده  به مرحله منطقه راه پیدا کرد . عنوان کتاب هانا جون " همکاری حیوانات " هست . ایشالله تو نمایشگاه کتاب امسال غرفه بابایی ازش رونمایی می شه .

هانا ریاضی و خوندن فارسی رو خیلی دوست داره و بدون هیچ یاداوری کتاب کار و سی دی های اموزشی رو خودش کار می کنه ولی برای نوشتن اشک هایی به بزرگی مروارید از چشمان قشنگش سرازیر میشه

ایشالله بعد امتحاناتم با عکس و خبرای تازه آپ میکنم

دوستون دارم  

[ یکشنبه ششم بهمن 1392 ] [ 19:38 ] [ هانا کوچولو ]
دی 92

سلام

دی ماه که میشه من دیگه منتظر بهارم ! نمیدونم چرا اینقدر فصل زمستون برای من زود طی میشه . هانا که هنوز منتظر یه بارش درست و حسابی برفه و زمستون رو فقط با برفش به رسمیت میشناسه و وقتی بهش پوشیدن لباس گرمتر رو توصیه می کنم و میگم مامان زمستونه هوا سرده اخماش میره تو هم که نخیر برف که هنوز نیومده من که هنوز برف بازی نرفتم .

چند وقت پیش سه تایی رفتیم برج میلاد ولی آسمون تهران جز دود چیزی نداشت .امادیدن تهران از اون ارتفاع برای هانا جالب بود . گالری هم دیدنی بود . موزه مشاهیر و مجسمه های مومی که خیلی زیبا ساخته شده بودن .

ماه پیش هانا از طرف مدرسه  موزه تنوع زیستی رفتن که کلی تعریف برامون داشت و به توضیحاتی که داده بودن خوب گوش داده بود .

 میان ترم رو هانا با امتیاز " خیلی خوب " یعنی بالاترین امتیاز گذروند و امروز هم بدون اطلاع قبلی یه امتحان جامع داشتن که به نظر میرسه امتحان پایان ترمشون بوده باشه . از این حالت توصیفی امتحانات خیلی راضیم حداقل امتیازش که خیلی پرارزش هم هست اینه که هم از اون حال و هوای استرس خبری نیست و هم اینکه هدف گرفتن نمره مطلوب نیست اونم با هر قیمتی که خب اون موقع ها تجربش بود . و الان بچه ها فقط به فکر یاد گرفتن هستن . کاش زمان ما هم این شکلی بود !

هانا تو مدرسه " نویسنده کوچک " لقب گرفته و طی این یک ماه گذشته دخترم دو کتاب تالیف کرده البته به تیراژ یک نسخه ! و الان هم در دست داوری هستند . هانا خیلی دوست داره که حتما به مرحله بعد راه پیدا کنه ولی بهش گفتم که همین که بین دو کلاس انتخاب شدی و تونستی یه تجربه جدید داشته باشی خودش خیلی ارزشمنده !

خدا رو شکر خیلی مشتاقه برای انجام تکالیفش و هر روزی که یه حرف جدید یاد می گیرن کلی ذوق زده میشه و شروع میکنه به خوندن کلمات جدید .

خدا بخواد این دو هفته رو کلاس دارم و بعدشم امتحانات ! بعد منم و یه ترم آموزشی دیگه !

هنوز رفت و آمد ها برام عادت نشده و هر هفته موقع رفتن کلی دلم برای همسری و هانا و خونمون تنگ میشه !

[ شنبه چهاردهم دی 1392 ] [ 18:27 ] [ هانا کوچولو ]
سمیرای نازنینم تسلیت

این هفته که از ساری برگشتم طبق روال جمعه عصر یه سر به وبلاگ های دوستان زدم . عنوان وبلاگ " دردونه " رو که دیدم جا خوردم . صفحه رو باز کردم !!! مطلبی رو خوندم که اصلا باورم نمی شد لینک آدرس رو که زدم دیدم متاسفانه درسته سمیرا همون سمیرای دوستمونه . مامان امیررضا کوچولو .

همسر سمیرا جون  بهار امسال بیمار شده بودن و سمیرا مثل یک فرشته از محمدش مراقبت می کرد . به این امید که چراغ خونشون روشن بمونه .....

 سمیرای نازنینم اصلا فکر نمی کردم همسر نازنینت این قدر زود آسمونی بشن .... سمیرای مهربونم از ساعتی که شنیدم بغض گلوم رو فشرده . عزیزم  حس زیبا و عمیقی رو که به همسرت داشتی از دلنوشته هات حس میشد  .   دوست خوبم اصلا باورم نمیشه .... نمیدونم چی بگم ... فقط میتونم برای همسر عزیزت آرزوی آرامش و برای خودت و امیر رضای نازنینت آرزوی صبر و سلامتی کنم . گلم خداوند اینقدر همسرت رو دوست داشت که نخواست بیشتر از این درد بکشن ... می دونم هیچ کلامی آرومت نمی کنه ...

سمیرای نازنینم مراقب خودت باش الان دنیای امیر رضا کوچولو تویی !

 

خداجون ازت میخوام هیچ کوچولویی رو هیچ کودکی رو هیچ دختر و پسری رو بی بابا نکنی خدایا ازت می خوام چراغ هیچ خونه ای رو خاموش نکنی . خدایا مراقب سمیرای فرشته و امیررضای کوچولوش باش . خدایا ....

 

[ جمعه پانزدهم آذر 1392 ] [ 20:34 ] [ هانا کوچولو ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نام: هانا
شهرت: عسل، گلي ،قند فریمان، نازار ، بالابرز ، نی نی ناز
تاريخ تولد:21 مهر 85 ، بیمارستان خاتم الانبیاء تهران
خانم دکتر : پروین کاتب
سلام:
فعلا به دلایلی ! خودم نمی تونم بنویسم. فلذا! بابا و مامان داوطلبانه یادداشت های لوزانه و مهم منو تنظیم می کنن!

مرسی از التفات

(اینو از بابام یاد گرفتم !)
امکانات وب

پیچک