تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker هانا :دختری از کهکشانی دیگر hana
هانا :دختری از کهکشانی دیگر hana
     
 

هاناي من، شاپرك كوچك بابا ، کجایی؟

یکشنبه سی ام مهر 1385

واي ،غم فراغ و هجران چقدر سخته! الان بيشتر از دو ساعته كه هاناي من، شاپرك كوچك بابا ، با پرواز شماره  B9 956  ايران اير همراه با مادرش به سرزمين پدري پرواز كرده و من _ باباي يه لاقباي اين زمان!_ در ترافيك اين شهر درندشت گير كرده ام.

آي روزگار! غم هجري چشيده ام كه مپرس!

جهانا سراسر فسوني و باد

به تونيست مرد خردمند شاد!

متاسفم كه به خاطر كار اداري نتوانستم با عسلم همراه باشم . مجبورم تا مدتي به تنهايي عادت كنم.

دلا خو كن به تنهايي كه از تنها بلا خيزد!

همين ده روزي كه با هم بوديم يه عالمه تصاوير روشن و قشنگ  برام شكل گرفته كه لحظه هام رو شيرين مي كنه!

اما بين خودمون باشه داشتم كم مياوردم.

وروجك شب و روز حاليش نبود انگار ! من بيچاره بايد تا ساعت ده شب سر كار بودم و بعد هم كه عليا مخدره به فاصله هر دو ساعت مرحمت فرموده و بيدار شده و ما خدمه محترم رو براي رفع نيازهاي ضروري از جمله تهيه شير خشك و تعويض جا و خواندن لالالا گل پونه! بيدار مي فرمودند و باز صبح علي الطلوع روز از نو روزي از نو!

يادمه از همان روزهاي اول زندگي مشترك ،مامان هانايي رو به همه مقدسات عالم قسم مي دادم كه در خصوص ني ني، شب ها بنده رو مرخص كنه و اجازه بده راحت بخوابم ، چرا كه از بيدارشدن نيمه شبي حسابي عصباني ميشم. اما نشان به آن نشان كه اين معاهده سفت و سخت حتي يك شب هم محترم شمرده نشد! و همه اون تهديد هاي ما تبديل شد به كشك و بلكه قند چرا كه ساعت 3 نيمه شب چنان با هانا حلوا حلوا مي كردم كه انگار هرگز خط و نشاني نكشيده ام!

البته اعتراف مي كنم اين ده روزه مامان هانا يك تنه زحمات را به عهده داشته و بنده خدا با وجود عمل " رستمينه"( به قول فرهنگستان) تنها يك روز بر بستر استراحت كرد.

خودساختگي مامان هانا را مي ستايم و براي ديدن هاناي قشنگم ثانيه شماري مي كنم.

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

هانای من متولد شد

پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385

قرار بود چهارم آبان بياد .

اين رو سند كردم و در پايين لوگوي وبلاگش هم نوشتم.

بعدش دكترش گفت كه كوچولوي ما در بيست و چهارم مهر خودي نشون مي ده! اما فكر مي كنين چي شد:

ظهر جمعه بيستم و يكم الم شنگه راه انداخت كه چي ؟ خسته شدم مي خوام زودتر دنيا بيام!

آقا مارو مي گي ؟ با چه هولي تند تند رفتم دوربين آماده كردم ، وسيله حاضر كردم ، هماهنگي كردم خلاصه ساعت 4 رفتيم بيمارستان خاتم الانبياء .

 مامان هانا با راهنمايي پرستارا به اتاق زايمان رفت .خاله هانا قرآن مي خوند ، من رفتم نماز خوندم و برگشتم. دوربين رو دادم پرستارا ببرند داخل كه فيلم بگيرن و ...

بالاخره ساعت 5:15 خبر خوش تولد هاناي كوچك منو به هم دادن . پرستارا تند تند مشتلق مي خواستن و من خدا مي دونه به چند نفر مژدگاني دادم!

بره كوچولوي من موقع تولد (بزنم به تخته)  3:60kg بود. موهاش پر و كامل ،با چشماي درشت و مژگان تنك اما دراز . به نظرم رسيد شبيه مادرشه . خاله اش همش مي گفت ببينين خواهرزادم چقدر زشته! يحتمل افعال معكوس به كار مي برد!

 

 

هانام رو بغل كردم و تو گوشاش اذان و اقامه خوندم . جالبه قبل از ذكر گريه مي كرد اما صداي باباش  رو كه شنيد  مثل بچه آدم! آروم شد!

روز يكشنبه هانايي و مامانش مرخص شدند .

مث دیوونه ها آواز می خوندم:

گل میروید زباغ گل می روید!

آب زنید راه را ...هین که نگار می رسد!

تولد تولد تولدت مبارک!

و همین جور  بلند  بلند اهالی محل رو با صدای خوبم به فیض می رسوندم!

باجناقم فاميل از آب درومد و با دوربين به استقبال ما اومد . كلي از ني ني تعريف مي كرد. روژين خانم دخترخاله هانا مي گفت اين( منظورش سركار عليه هانا خانمي بود!) از كي تا حالا ناخن هاش رو نگرفته! مجبور شدم ناخن گير بيارم ناخن هاشو كوتاه كنم . هانا جان هم مثل يه كودك فهيم اجازه داد كارمو انجام بدم.

القصه شب دختر خاله هاي مامان هانا بعد از عمري به خونه ما اومدند . هانا رو مي گي؟ چنان قشقرقي براه انداخت و چنان كولي بازي در آورد كه اون سرش ناپيدا !يكريز گريه و جيغ و داد و فرياد! جوري كه مجبور شدم ساعت 3 نيمه شب شال و كلاه كنم و ببرم بيمارستان باهنر عظيميه كرج !

تا صبح بيمارستان بوديم و صبح سه شنبه هم دوباره هانا رو آورديم تهرون ،بيمارستان خاتم الانبيا(ص)  و بالافاصله بستري شد. طفلكي زردي گرفته بود .رفته بود رو 18:5! مامانش داشت حسابي پس مي افتاد آخه يه پرستار دلسوز و شير پاك خورده! گفته بود اگه اينجور بمونه بايد خونش رو عوض كنيم.

همون سه شنبه رفتم ثبت احوال شميران شناسنامه هانا خانمي رو گرفتم تا اسم قشنگش رسما ثبت بشه و بعد هم رفتم بيمارستان. تا صبح تو محوطه اونجا موندم .

اين نيم وجبي نيومده همه رو گرفتار خودش كرده ! فاميل تند تند از شهرستان زنگ مي زدند و من مثل يه خبرگزاري آخرين تحولات فيزيكي و روحي هانا رو گزارش مي كردم: هانا خنديد...هاناجيش كرد...هانا شير مامانش رو نمي خوره ...هانا گريه مي كنه... ...هانا خوابيد...درجه زردي هانا 8:5 شد... و اين آخري بهترين و اميدوارانه ترين خبري بود كه مخابره كردم!

امروز پنج شنبه است و هاناي من شيش روزشه .خانم از بيمارستان زنگ زد و گفت كه ناف هانا هم افتاده(آخرين خبربودها!) و ديگه اينكه احتمالا فردا مرخص بشه.

از همه كسايي كه براي سلامتي هانا دعا كردن متشكرم:

 

 

 از نیلوي نازنين و مهربون كه تو سرماي خالج! هواي هانا رو داشت.

از همنام نازنين دخترم،هانا بزرگه!

ازلطف سارا جان

ازتوجه سميه مامان ایلیاي ناز!

از محبت هاي آرزو خانومي!و فرزانه جان!

از سرزدن هاي صباي مهربون!

ازصفاي مریم و پسر قند عسلش!

از بابای فردای دلسوز !

از ویانا قشنگه (هرچند مدتيه ازش بي خبرم)

از پسرعمه حامد و پسرعمه حسن كه مطالب وبلاگ رو دنبال مي كردن!

از ليلا جان نازنينم و خواهراش!

از روژين خانومي كه دلواپس دخترخاله اش بود!

از فرنوش جان كه به مامان هانا دلگرمي مي داد !

از اکرم خانم که در خصوص هاناعمل مشابه فرنوش رو مرتکب می شد!
از عمو ايرج كه مسيج هاش باعث خوشوقتي و روحيه مي شد.

از عمه صغري (مامان زهره جون) كه مثل هميشه لطف داشت(ايشالا زهره خانومي سالم و زيبا دنيا بياد)

از دايي محمد كه مثل هانا خوشگله!(ببخشيد: خوشتيپه!)

از خاله ها به خصوص خاله سپيد و خاله نازي!

از ليدا جان كه با زبون شيرينش مي گفت: شكرخدا كي هانا دنيا مياد!

از دانيال پسر عموي شرور هانا!

از هاني جان ، طهوراي گل و علي آقا كه هنوز هيچي نشده از هانا خواستگاري كرد!

 

از فاميل ، آشنايان،دوستان ، ني ني ها ، عروسك ها ، مترسك ها ، كبوترها ، فرشته ها ، كهكشان راه شيري، ابر وباد مه و خورشيد و فلك ، پرسنل شريف نيروي انتظامي! ارباب جرايد،ديوان محاسبات كشور ، مديران بلاگفا ، آقاي مدرسه دوست و عالم و آدم كه براي هاناي من دعا كردند ، منتظر تولدش بودند و با صفاي خودشون با ما درس مهروزي دادند خيلي خيلي خيلي خيلي ممنوووووووووون .

از طرف هانا بره كوچيك بابايي! هم يادآوري مي كنم كه : مرسي از التفات!

عكس هاي هانا جون رو چند روز ديگه مي ذارم رو وبلاگ.

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

دوستت دارم هانا!

سه شنبه هجدهم مهر 1385

هانای نازنین :

 

دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم

           

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

هانا و بازيگران نرگس!

دوشنبه هفدهم مهر 1385

دیشب با اینکه راه رفتن کمی برام سخت بود برای تنوع و البته شرکت در جشن ایتام با ساني و هاناي کوچکم رفتیم پارک تنیس کرج. برنامه تا نیمه های شب طول کشید. جماعت روزه دار هم حسابی تا مي تونستند با هدایت سلوکی مجری تلویزیون سوت و کف و جیغ و داد و فریاد کشیدند! دخترخانوما هم با صداي آواز خواننده هاي دعوت شده سر و گوش می جنبوندند!بازیگرای سریال نرگس هم بودند :ستاره اسکندری و سپند امیرسلیمانی و خانم فکور ... . بد نبود ولی حسابی خسته شدیم.


راستی تنها هفت روز مونده به تولد...
هانا

 
 

لینک
هانا کوچولو

روز كودك

یکشنبه شانزدهم مهر 1385

 

امروز به خاطر روزجهانی کودک خیلی دوست داشتم به وبلاگ همه نی نی های ناز سر بزنم و این روز رو به همه اونها تبریک بگم. اما از بس که عجله دارم  متاسفانه امکانش برام نیست . اما همین جا روز کودک رو به همه بچه های گل و پدر و مادرای خوب اونها تبریک می گم و یادآوری می کنم که :

روز جهاني کودک بهانه اي براي ورود به جهان کودکان است؛ براي ورود به اين جهان بايد آگاهي هاي خود را فراموش کنيم و با ناآگاهي هاي کودکانمان همراه شويم.

 

راستی: فقط ۹ روز دیگه من پدر می شم و هانای نازنیم دنیا میاد . شمارش معکوس شروع شده و خدا می دونه که چقدر مشتاق دیدن هانای خوبم هستم.

مامان هانا هم به خاطر نگهداری از هانا مجبور شد کلاس های ارشدش رو رها کنه و یه ترم مرخصی بگیره.

هانا جان بی صبرانه منتظر تولد تو هستیم.

 

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

پیشواز!

پنجشنبه سیزدهم مهر 1385

خیلی خوب بابا! حالا چرا دعوا می کنید ؟ آقا قبول ! مجاب شدیم .همان هانا انتخاب شد!(ماچ ماچ ماچ !)(گلی لی لی لی لی !)
البته اضافه کنم که اسم "آویسا" را گذاشته ام  وقتی که هانا بزرگ شد برای اسم هنری اش پیشنهاد بدهم.

این چندروزه هم با مامان هانا مدام دنبال آماده کردن اتاق نی نی بوده ایم. از پرده عروسکی گرفته تا تخت و کمد پوست پیازی و قالی طرح کودک و ساعت میوه ای و چند جور عروسک آویز و این جور چیزهای ضروری!

خبرمهم:
               همین چند دقیقه پیش هم مامان هانا از بیمارستان خاتم الانبیا (ص)زنگ زد و گفت دکترش تاریخ تولد هانای من را بیست و چهارم همین ماه تعیین کرده َ یعنی نی نی ما ده روز زودتر به زندگی پر از صفا و عشقولانه من و مامان نازنیش اضافه می شه!
مرسی از التفات!

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

برای هانای خوبم

چهارشنبه پنجم مهر 1385

اين شعر را جمعه سيزدهم مرداد 1385ساعت 8 بعد از ظهر  تنها يك روز پس از آنكه فهميدم  مسافر كوچك ما دختري نازنين است براي او سرودم:

 

 هلهله زنان ایلیات

نوید روژان دیگری است

آدیای عشق!

هانای بهاری!

ری رای غزل های باران

زیباترین نام خورشید

تمام تبسم تو سهم من

تمام واژه صبح ارزانی تو

"سیت بیارم"

"سیت بسازم"

دختر ترانه های کهن

در رقص سرچوپیانه زنان زاگرس

گیسوی خیس تو

امتداد گل واژه اردیبهشت است

و فرصتی برای بهار

تا معنی شکفتن را بیابد

و آسمان نیز

آبی ترین لحظه اش را

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

گفتگوی هانا با مامان!

یکشنبه دوم مهر 1385

هانا جان ، دختر خوبم!

 صبحت به خير و نيكي

الان ساعت  5:20 است. طبق روال اين چند ماهه در طول شب چند باري بيدار شدم و باز خوابيدم .ولي اين دفعه آخر حس كردم روي شكم دراز كشيدم و دست چپم هم حسابي ورم كرده ، از اين بابت نگران شدم. قبل از وضو گرفتن روي مبل نشستم و منتظر جنبشي از تو شدم.

هانا جان اين اتفاق افتاد ولي متفاوت از گذشته!

 اين دفعه حس ديگري داشتم. با تمام وجود حس كردم كه با مامانت حرف مي زني. من هم آرام نشسته و با دقت و حوصله تمام و با اشتياق فراوان به تو نگاه مي كردم .

دقيقا مثل يك گفتگو بود!بعد از تكان سخت تو و سلام و صبح به خير من كه انگار در جواب سلام تو بود تو هم با من حرف زدي. تعريف كردي.

مامان فدات شه! خيلي دوست دارم !

هاناي من !بابا هنوز داره راجع به دو اسمي شدن مشورت مي كنه!

ديشب موقع خوابيدن كه بابايي اسمتو آورد يكدفعه عكس قشنگت جلوي چشمام نمايان شد و خيلي دلم برات تنگ شد.

دختر زيبا و قشنگم بي نهايت دوستت دارم و براي تولدت لحظه شماري مي كنم.

ششمين روزيه كه وارد نه ماهگي شديم مامان.

الان هم تا آفتاب نزده بايد پاشم وضو بگيرم و بابايي رو بيدار كنم .

 
 

لینک
هانا کوچولو
نام: هانا
شهرت: عسل، سنجاب ،قند فریمان، نازار، بالابرز، نی نی ناز
تاريخ تولد:21 مهر 85 ، تهران
سلام:
فعلا به دلایلی ! خودم نمی تونم بنویسم. فلذا! بابا و مامان داوطلبانه یادداشت های لوزانه و مهم منو تنظیم می کنن!
.
.
.
مرسی از التفات

(اینو از بابام یاد گرفتم !)

 

 
نویسنده

 
آرشیو

 
لینکها
خاله نیلوی نازنین
ویانای نازنین
هانا همنام خوبم
ایلیا ، دوست تازه ام
كيا جون
نازنين گل دخملي
آيداخانومي
كسري مموشه
مهاراجه مهديار
اركا با ني ني خوشگلش
بابای فردا
گفتار سبز/باباجونم
رادين عزيز
فاطمه قشنگه
ارين شاه پسري
اليناي خوبم
مردی به نام آرش
یونای نازنین
سانا گل
یه سایت قشنگ برای کودکان
بهداشت كودكان
سایت کودکان
نی نی سایت
عمو پورنگ
سایتي برای بچه ها
جریان
سیب ترش سروین
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::

 
روزانه
یه فیلم کوتاه کودکانه
درباره هانا
اظهار لطف مامان دل آرام نازنین
خرگوش بامزه
یک عاشقانه
رقص موش ها
کلید طلایی
پرواز با بادبادکها
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ