تبليغاتX
...
لحظه دیدار
 آخ نمی دونید دیدن یه خاله ریزه پس از یک ماه فراق چه لذتی داشت! عسلم یه ذره بلند تر شده لپ هاش هم همونطور که پیش بینی می کردم پرتر و بوسیدنی تر!
نکته جالب اینکه این مدت همش مامان هانا می گفت هانا در طول روز همش خوابه ولی شب بیدار میمونه و نگهداریش سخته! اما نشان به آن نشان این دو سه شب که شبها هانایی پیش من بودمثل بچه آدم سر شب می خوابه و تا صبح اصلا بی تابی نمی کنه  به قول بابابزرگش این دو سه شب هانایی "پدرداری" کرد! راستی هانا تصمیم گرفته وارد فعالیت های سیاسی بشه . از همین حالا هم دستاش رو مشت کرده تا بر علیه دشمنان بشریت شعار بده !عکس شماره 1 رو ببینین!
آخ نمی دونین چقدر خنده های هانا شیرینه عکس شماره 2 یکی از همین خنده هارو شکار کرده.
اما ...اما همین چهره خندان وقتی عصبانی بشه چنان خشمگین می شه که بیا و ببین! شما باور می کنین عکس شماره 3 هم متعلق به این چهره معصوم باشه؟!و این خانم کوچولو همونه که در  عکس شماره 5 می بینین؟!
نکته آخر اینکه  عکس شماره 6 عکس برگزیده منه بغضی که تو نگاه و لبهای قشنگ هاناست دیونه ام کرده!
روزهای آینده بازم عکس می ذارم.

راستی یکی دوروز آینده قراره مامان هانا بعد از مدت ها تو وبلاگ هانا مطلب بنویسه. لابد درباره دخمل خانومی حرف های مامانش خوندنی تره! 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 22:1  توسط هانا کوچولو  | 

هانایی یک ماهه شد!

خبر ويژه!

هاناي من امروز يك ماهه شد.

اگر چه روي ماهش رو خيلي كم ديدم  اما مهرش با سرشتم عجين شده و يادش در لحظه لحظه روزهامه و تصوير روشن خنده قشنگش حك شده در قاب چشمام.

راستي الان هانايي چه شكلي شده؟! لابد قد يه كبريت بلند شده! لپاش تپلي و قرمزي! مژه هاي قشنگش بلندتر! خنده هاش شيرين تر! چشاش روشن تر ! گريه هاش بانمك تر ! شير خوردنش با مزه تر !

هاناي من، گلكم ، عسلم،شاپركم يك ماهگي ات به خير و شادي!

باشد كه يك سالگي ات رو جشن بگيريم و ده سالگي رو و صدوبيست سالگي رو!(اون موقع من هفت عرشو طي كردم احتمالا!)

 

شعر اختصاصي!

كاشكي الان كاست رحمانپور رو داشتم تا برام بخونه:

"هاناي كله باد باد بهاران"

"وليعهد وشت، وكيل باران"

"شكوفه ي سرچل، شكرچه داران"

"گلپاش و گلريز،گل بذركاران!"

 

يك اعتراف:

مامان هاناي گلايه مي كرد كه اين روزها همش از هانا مي گي و از هانا مي نويسي اما مامان هانا فراموش شده انگار!

اعتراض وارده!قبول دارم ! اما مامان هاناي نازنين و يا مامان نازنين هاناي( فرقي نداره جفتش معنا مي ده!) هانا رو دوست دارم چون بخشي از وجود تو در سرشت قشنگش وجود داره! در ثاني بخشي از بيتابي من براي ديدن هانا بهانه اي براي ديدن مامانشه!( اين يكي بين خودمون باشه!)

 

بشارت آخر!

 پنج روز ديگه ميرم ديدن هانا كوچيكه! كمترين ترين سوغات اين ديدار كلي عكس و خبره! پس منتظر باشين تا آخر هفته!

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 12:17  توسط هانا کوچولو  | 

عشق مشدد!

در گذشته كه بيشتر در فضاي شعر نفس مي كشيدم، و مسووليتي در بخش ادبيات كودكان داشتم شعرهايي را براي فرزند احتمالي ام ! مي سرودم، و حالا با مهر تمام همه آن ها را ارزاني هاناي نازنين مي كنم . يك نمونه از اين شعرها:

عشق مشدد!

 

اين مشق مال من نيست بي ترديد

دست خط قشنگ  او شايد كه بشناسيد

 

اين شعر يك سواد آموز كوچك  است

اوقشنگ مينويسد:"عشق"،"ماهي"،"عيد"

 

واژه هاي دفترش را زير آب مي گيرد

خيس مي كند و مي كارد زير يك "بيد"

 

عشق زنده شد وماهي سبز، درآن لحظه

شعرهاي شاد از گل واژه هايش  چيد

 

امتحان كه شد، به صحرا رفت،بي خيال!

دفترش در باد گم شد ، "گاو او زاييد"!

 

يك غلط خدا كند معلم نگيرد هيچ

چونكه "عشق" را نوشته است با تشديد!

 

2 نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 10:0  توسط هانا کوچولو  | 

بابا يه كم التفات!

من هنوز نفهميده ام كه دوشيزه اي به اين آراستگي و بالندگي چرا بايد اين همه ادا و اصول داشته باشه!

از يه طرف دلبري مي كنه از طرف ديگه كفرآدمو درمياره و حسابي ادمو مگسي ميكنه!

دوشيزه بلاگفا رو مي گم.

 مامان هانا مي گه با چه والذارياتي عكس هاي تازه هاناي رو از شهرستان فرستادم رو وبلاگ و من كه باز مي كنم چيزي نيست. همين ديروزي هم يه عالمه از كمالات هاناي ! نوشته بودم كه انگار در لابيرنت اينترنت ناپديد شده!

اينروزها به دوري از هاناي عادت كردم(شما باور نكنين!) خانم عسلي ترفند جديدي ياد گرفته ؛ نمي دونم چه جوري بو برده كه من هر شب راس ساعت يازده مذاكرات گل و بلبلي تلفني مفصلي با مامان هانا دارم(!) رو همين حساب خوابشو تنظيم كرده و درست سر ساعت يازده چشاش رو باز ميكنه و اعلام حضور مي كنه،  يعني كه: آهاي آقاي بابا ! مثلا ما هم دخمل شماييم ! بابا يه كم التفات!

مامان هانا مي گه شاپركم در طول روز هم همينطوره ، يعني تغريبا هر ساعت روز زنگ بزنم معمولا همون لحظه هم هاناي بيدار مي شه!

تازه ترين خبري هم كه از هانايي دارم به نقل از خاله كوچيكشه كه با شواهد قوي خبر داد لپ هاي هاناي من پر تر شده!!

خبر ديگه اينكه بين عمو ايرج و هاناي شكرآب شده ! آقاي عمو فكر ميكنه هاناي داره بازار گرمي مي كنه و دست آخر رو دست باباش ميمونه! تو رو خدا اين جور قضاوت كردن راجع به دخمل به اين خوشگلي درسته!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 13:7  توسط هانا کوچولو  | 

در کمال شقاوت!

سلام .... سلام

شاپركم الان هيجده روزشه . دقيق تر اگه بخوام بگم هفده روز و بيست و سه ساعت و  چهل دقيقه شه!

اين روزا كه در غم فراغ آواره ترينم . ديشب خونه يكي از آشناها بودم . تا صبح هزار بار به فيلمي كه با گوشي موبايل از دخمل عسلم گرفته بودم نيگاه مي كردم!

مامان هانا ديروز زنگ زد گفت هانايي بزنم به تخته 3:600 شده ،به عبارتي پانصد و چهل گرم ارتقا، وزن پيدا كرده!

مامان هانا گلايه مي كرد كه خانم كوچولو شيرش رو نمي خوره و اصلا حاليش نيست شير مادر چقدر مزايا داره1 ( راستي شما براي حل اين مسئله پيشنهادي ندارين؟)

هانايي در خواب اعجوبه است. روزا كه دربست خوابه و اگه توپ دركنند و يا يك ساعت زير پاهاش رو قلقلك بدين و دستاش رو بگيرين و كلي حركات موزون باهاش انجام بدين حداكثر التفاتي كه ممكنه بكنه اينه كه با هزار ناز و ادا گوشه چشمي باز كنه و باز بلافاصه به خواب نوشين خودش ادامه بده و گوشش بدهكار دادوهوار ما نباشه! اما چشم شما روز بد نبينه همين كه عقربه هاي ساعت از 12 شب رد شه شروع مي كنه به چشم چراني!و سر و دست جنباندن! واي خدا اون روزو نياره دير بهش شير بدي انوقت كولي بازيش شروع ميشه و داد و هوارش هفت كوچه اونورتر ميره !

بين خودمون باشه اون چند روزي كه صدقه سر احمدي نزاد شهرستان رفتم وقتي ديدم هاناجون ميخواد زرنگ بازي داره در كمال شقاوت و ناجوانمردي1 گذاشتمش پشت در اتاق و خاله هاش رو صدا زدم و گفتم من كه خوابم مياد هر كي خواهرزادش رو دوست داره بياد ورداره مال خودش!(آخي خودم چقدر دلم سوخت براش!)

به اطلاع دوستاي نازنيني هم كه عكس هاي هانايي رو مي خوان مي رساند كه خودم هم واجب العكسم!آي مامان هانا كجايي يه جوري عكس هايي هانايي رو برام ايميل كن تا بلكه چشمم به جمال دخمل خوشگلم روشن شه. آخه اين درد رو به كي بايد بگم . اي هوار...!

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 11:36  توسط هانا کوچولو  | 

اولین عکس ها
سلام ! الان خیلی فرصتم کمه . فقط خواستم چند تا از عکس های هانا جون رو بذارم . سر فرصت بقیه عکس ها رو اضافه می کنم.

خنده ام قشنگه؟ موهام رشد کرده یا نه! اینم یه نگاه آنچنانی!:


یواشکی و زیرچشمی هوای بابا رو دارم:

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 18:57  توسط هانا کوچولو  |