تبليغاتX
...
دلشوره!
هانا از دیشب ساعت ۱۰ تا الان سیزده ساعته یکریز داره گریه می کنه . هیچی هم افاقه نکرده . خیلی نگرانش هستیم .
2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 10:12  توسط هانا کوچولو  | 

ده نكته و خبر!

اونقد حرف نزده رو دل آدم ميمونه كه آدم نميدونه از كجا شروع كنه. فعلا تيتراش رو بخونيد شرحش پيشكش!

1-      هانا دو ماهه شد به عبارتي هشتاد و شش هزار و چهارصد ساعت پر از مهر و لبخند و شادي

2-   اينروزا گرفتاري زياد باعث شرمندگي شده! از نيلوجان ،از سميه عزيز، ازهاناي ثاني، ازكسري، از ...از همه مهربوناي نازنيني كه اين روزا كمتر سر به وبلاگشون زديم معذرت ...معذرت

3-   هانا و بابا به هم رسيدند . به عبارتي طي شد نامه هجر ، لطفا شما هم با ما همكلام بشيد و بخونيد : اي خدا اين وصل را هجران مكن!

4-      در پايان دو ماهگي، ماشاءالله ماشا،الله دخمل گلم 5:30 وزنشه ، قد رعناش هم شده 58 سانتيمتر تمام!

5-      داره از "هومانا" بدم مياد! چرا عسلم شير خودش رو نمي خوره؟

6-   هانا بابارو بيچاره كرده! خانومي روزا كامل خوابه در عوض شب كه بابايي مياد تازه شروع ميكنه به بهانه گيري و گريه .تاكي؟ تا هفت صبح! خداكنه بابا دوام بياره!

7-      مامان بزرگ رضا نمي داد هانايي رو از شهرستان بيارم براي همين سنجاب كوچولومون را قاچاقي آوردم . باور نمي كنيد؟ اينم سند:

 

 هاناسنجاب قاچاقي همراه با آذوقه بين راه 

 

8-       قرار يك شنبه هاي ما سرجاشه! اينم اضافه كاريه!

9-   راستي بابايي كه سراغ هانا اومد يه سور حسابي به فاميل داد! همه خانواده دعوت شدند و باباي هانا دو تا گوسفند خريد.عموجان زحمت ذبح رو كشيد. معركه بود.جاي شما خالي!

10-  هانايي بعد از دو ماه بالاخره تو اتاق خودش خوابيد!هانايي يه عروسك داره كه اسمشو گذاشتيم " پوري پورا ميكي كاميلي چيكا توكا يوگي سي پي تي"! آخ اگه بدونين اين مدت كه هانا نبوده اين عروسك  چقدر بي تابي كرده! باورم نمي شد عروسكا هم "حس" داشته باشن!

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 11:55  توسط هانا کوچولو  | 

هاناي ژاپني!
هانااملاي هانا به زبان ژاپني!!

راستي مي دونم كه خلف وعده كرديم اما تا همين غروب دوباره آپ مي كنيم .

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 8:55  توسط هانا کوچولو  | 

يك هديه!
هاناامروز اينو در وبگردي هاي بابا پيدا كرديم.
راستي فردا خبرهاي مهمي اينجا منتشر مي شه!

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 11:58  توسط هانا کوچولو  | 

زماني براي دلتنگي
هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هاناي گلم
مي دونم كه از دست بابا دلخوري!
ولي عزيزم باور كن فقط به خاطر خودت و ماماني گفتم شهرستان بريد. اينجوري فكر كردم تو خونه بابابزرگت بيشتر بهت مي رسن . آخه من همه روز كه سركارم و ماماني دست تنها بود.
دخمل نازنينم ماماني مي گه اينروزا تا صبح بيداري ... ماماني نگران سلامتيته.
اينجوري منم نگران مي شم. اينجوري منم نمي تونم كاركنم....
دلم برات تنگ شده...خيلي.

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:3  توسط هانا کوچولو  | 

اخبار تازه!

هانا دختر عمو شد!

"عاطفه" دختر عمه هانا به دنيا اومد . آخ نمي دونيد چقدر ذوق كرديم! خيلي منتظر اين لحظه بوديم و از اينكه عمه جان حالا خودش " مادر" شده خيلي خيلي خوشحاليم. البته به عاطفه خانم يادآوري كنم كه از همين حالا يادش بمونه از هانا حرف شنويي داشته باشه.هرچي باشه هانا47 روز بزرگتره.از قديم هم بزرگتري گفتن كوچيكتري گفتن!

قرار شده از اين به بعد هر يك شنبه راجع به هانايي بنويسيم . اين جوري دوستاي گل هانا هم ميدونن چند وقت به چند وقت بايد سراغ هانا رو بگيرن، البته نه اينكه در طول هفته چيزي ننويسيم اما اگه كسي روزاي يك شنبه هر هفته به وبلاگ هاناخانمي سربزنه مطلب جديد مي بينه.

از هانا بگم تا دلتون برام كباب شه! جديدا تنظيم خواب خانم عسلي 48 ساعتي شده يعني يه شب كامل مي خوابه شب بعدي تا صبح بيداره!البته نه اينكه بيتابي كنه ها!فقط بايد تا صبح قند عسلي رو بغلش كني و قدم بزني تا با چشماي قشنگش دروديوارو ورانداز كنه و يا اصلنا به يه جاي نامعلوم خيره بشه و بره تو بحر تفكر!(آخ كاشكي اين لحظه ها مي دونستم داره به چي فكر مي كنه!).

ديروزي صورتشو گذاشته بودم رو صورتم تا لطافتشو حس كنم يه دفعه اي ديدم هانايي شروع كرد به ميك زدن صورتم!حالا نه اينكه گشنه اش باشه ها! نمي دونم اين شكمويي و فرصت طلبي اش به كي رفته!

باباي هانا دوباره برگشته تهران و ظاهرا گرفتاري هاش يه جوريه كه فرصت بروز كردن وبلاگو نداره اما اين بار فكر نمي كنم غيبتم طولاني باشه و ايشالا حداكثر تا ده روزديگه برميگردم خونه تا بابابزرگ اينا يه نفس راحت بكشن و دوره بچه داري باباي هانا هم شروع بشه!

2 نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 13:33  توسط هانا کوچولو  | 

تعبير روياهام
هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 دخمل گلم :
زيباترين روياهام رو تو لبخند قشنگت مي بينم. يه حس قوي تو وجودم شكل گرفته .با بودن تو و با تو بودن برام معني خاصي مي ده. لطف و صفايي كه در زندگي ما بود حالا رنگ و بويي ديگه پيدا كرده. يادته وقتي كه هنوز دنيا نيومده بودي چقدر باهات درددل مي كردم؟! درددل كه نه. از زندگي قشنگمون مي گفتم. از مهربوني بابايي از عشقي كه تو رگامه از خوشبختي كه خدا بهم هديه كرده .
برات شعر مي خوندم. قصه مي گفتم . ترانه زمزمه مي كردم . لالا گل پونه ، لالا...
واي چه شب هايي بود ... و حالا تو تعبير روياهامي، معني عشقمي ، خنده زيباي تو به دستام نيرو ميده، به پاهام قدرت ،به چشام جلا ، به حرف هام لطف ، به آرزوهام جهت ، به روياهام معني به زندگيم عشق و حرارت و زيبايي...
عسلم، شيرين گلم:
خوشحالم كه همسري عاشق و مهربون دارم
خوشحالم كه خداوند خوشبختي رو به من هديه كرده
خوشحالم كه فرزند نازنيني چون تو - عزيزدلم - دارم.

2 نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 9:41  توسط هانا کوچولو  | 

این روزهای قشنگ

امروز چندتا مناسبت قشنگ داشتیم .عسلم چهل روزش تموم شد .جشن تولد بابای هانا هم امروز بود و از امروز چهلمین ماه زندگی مشترکمون هم شروع شد.
خیلی وقته که می خوام برای هاناجون بنویسم اما نگهداری از هانا خانمی واقعا وقتی برام نذاشته برای همین معمولا بابای هانا زحمتشو می کشه . بابای هانا یه هفته اس که اینجاست . خیلی خوشحالم و لحظات خوشی داریم .
هانای گلم حالا دیگه وقتی شیر مامانشو نوش جون میکنه با نگاه نافذش دل مامانی رو قلقلک میده . موقع شیر خوردن انگشت سبابمو میگیره و با دست دیگش بازی میکنه و مدام بازوبستش میکنه!آخ این موقع ها تک تک سلول های بدنم جون تازه میگیرن و شادی و نشاط توی رگهام به رقص در می آد.وقتی که هاناجون داره شیر میخوره معمولا یه پاش رو هم بازی میده و آویزون میکنه!این لحظه ها روزی برام تداعی میشه که دامن قرمز کوتاه و دوبنده سفیدش که رو دوبندش شکوفه های صورتی داره پوشیده باشه و در حالی که موهای مشکی و لختشو رو مصری کوتاه کرده روی پله جلوی در ورودی خونه نشسته و منتظر بابایش باشه تا از سر کار بیاد و اون تا سر کوچه بدوه و بپره بغلش!
از خوابیدنش بگم که مث باباشه! گاهی وقتا یه دستشو تا میکنه زیر گوش و دست ناز دیگشو روی اون میذاره! گاهی وقتا هم یه دستشو مث بابابزرگ میذاره رو پیشونی و می خوابه!گاهی وقتا هم مث خاله کوچیکش دو تا دستای کوچیکشو بالا میگیره.
وقتی میخوایم A+Dبهش بدیم آروم آروم قطره های ویتامینو نوش میکنه اما همین که چش مارو دور میبینه ناقلا قطره هارو که تو این مدت تو لپهای گلش جاسازی کرده پس میده!
امروز عصری که پیش دکترش بردم خیلی از نگرانی خارج شدم .وزنش ایده آل بود(بزنم به تخته 4:800) رنگ صورت و تغذیه و بیرون رفتن و واکنش پذیری و خلاصه همه چیز بدون مشکل بود. ایشالا شیرین عسلم همیشه سرزنده و سرحال باشه.
چندروزه اینجا نمایشگاه کتاب راه افتاده و بابای هانایی چندجور کتاب تغذیه نوزاد و اصول نگهداری از کودک و بهداشت بچه و از این جور مسایل خریده باید ببینم وقت میکنم این کتابارو بخونم یا نه .

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 23:2  توسط هانا کوچولو  |