عكس هاي جديد

سلام
ما سر قولمون هستیم .بلکه پیشدستی کرده و دو روز زودتر هم آپ کرده ام!
امروز میخوام همراه با شما سری به اتاق هانا بزنیم:

هیس! عسل خانومی ميخواد بخوابه انگار!

اينيكه پيش دخملمه اسمش ژولياس. بيشتر از عروسك هاي ديگه با هانا جوره! اينم يه گروه از دارودسته دوستان هانا:توتي٬ شيلا٬ لاوي٬ تويتك و ...

باز هم هانا و ژوليا:

خوردن انگشت شصت خواص و مزايايي داره كه فقط خود بچه ها اونو درك ميكنن!

اگه هانا رو تو يه كنفراس رسمي ديدين احتمالا چنين قيافه اي داشته باشه ! به حالت انگشتاش نيگا كنين:

واي٬ بي حيايي !بي حيايي! آخه بي حجابي اينجوري؟كشف حجاب هم اندازه اي داره!
اين عكس رو تقديم ميكنيم به خاله نيلو!

...تا بعد!
2
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 14:58  توسط هانا کوچولو
|
مرخصی
سلام
با اجازه شما این یکشنبه را مرخصی می گیریم!
در عوض هفته آینده جبران می کنیم.
قول قول قول.
مرسی!
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:56  توسط هانا کوچولو
|
این بازی تا کی ادامه داره؟

سلام
این بازی یلدا تا نوروز ادامه داره دیگه؟
به دعوت ثمانه جان و بابای هانا منم وارد این بازی می شم . البته با اجازه عسلم که از فضای وبلاگش استفاده می کنم:
۱- حاضرم برای یه کرور آدم غذا بپزم اما یه دونه بشقاب نشورم. همونقدر که از آشپزی لذت می برم از ظرف شستن بدم میاد!البته چون در این زمینه بابای هانا کمکی نمی کنه مجبورم بسازم و بشورم!
۲-دوست دارم همه دنیا به رنگ آبی باشه. از بچگی عاشق تیم استقلال بودم هنوز هم همه بازی هاشونو دنبال می کنم و خوشبختانه در این زمینه همدلی و تفاهم خوبی با همسرم دارم!
۳-به رشته تحصیلیم خیلی علاقه دارم . امیدوارم سال آینده بتونم هیئت علمی بشم و بعد ایشالا برای دوره دکترا همین جا اعتراف کنم قبولی در کنکور ارشدو مدیون بابای هانا هستم که خیلی باهام همکاری کرد.
۴- زندگی رو بدون عشق بی معنی می دونم و از این که با کسی زندگی می کنم که عشق رو قشنگ معنی میکنه خوشحالم و از اینکه ثمره این عشق یه دخمل شیرینه خدارو شکرگذارم.
۵- همیشه سعی کردم در حرف هام و عمل صداقت داشته باشم و دیگران هم باهام صادق باشن . اگه ببینم کسی باهام صادق نیست حرصم می گیره!
خوب شد؟
از هانا جون بگم که ماشاءالله حسابی دانا شده و کلی هنرهای فردی یاد گرفته مثل زبون درآوردن! اخم رو هم متوجه می شه.دیروزی بابای هانا به شوخی بهش اخم کرد چنان گریه ای کرد که اون سرش ناپیدا! یه ادبیات خاص داره که فقط بابای هانا و خودش ازش سر درمیارن !بعضی موقع ها ده دقیقه این دختر با باباش حرف میزنه! حرف که میگم یعنی صداهایی که لابد خودشون معنیش رو بهتر میفهمن! خواب عسلم اگرچه تنظیم شده ولی زودتر از ساعت ۵/۱ شب نمی خوابه.
کلی حرف دارم ولی کارتم داره تموم میشه!
2
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:33  توسط هانا کوچولو
|
سلام
یه روز تاخیر داریم: قبلا گفته بودم مودم ایراد داره در ثانی دیروز تعطیل بود دیگه...!
هانا حسابی خانم شده . نگاهش پرسشگر و کنجکاوه . صداها رو تشخیص میده و با حرکت سر و نگاه دنبال منبع صدا می گرده. برای بغل گرفتن التماس می کنه . کافیه وسط گریه بالای سرش بری بلافاصله به هوای اینکه قراره بغلش بگیرن آروم میشه! خوابش منظم شده و دست آخر اینکه به خاطرکسالت سه روز سرکار نرفتم و همین سه روز و مجالست مدام باعث شد با دخملم حسابی رفیق بشم!
مامان مهدیار و ساغر ما رو به بعضی کشف مکنونات دعوت کرده بودند با اینکه نفهمیدم کجای این کار بازیه و یا سووال این پاسخ پنج گزینه ای چیه با این حال جواب میدم!
۱- خودم رو مرد ناتمام میدونم .برای اینکه به همه رشته های هنری سرک کشیدم و در هیچ کدام خودمو کامل نمی دونم: با موسیقی و ساز ساکسیفون شرع کردم بعد رفتم سراغ تئاتر بعد نمایش تلویزیونی بعد قصه نویسی بعد گرافیک بعد شعر بعد پژوهش های قومی بعد سینما بعد روزنامه نگاری و همین طور این قصه ادامه داره!
۲- یکی از عادت هام "یلدانویسی" شده . ده سالی میشه که هر یلدا میشینم کلی صفحه سیاه میکنم : اتفاقات سال گذشته / احساساتم/ آرزوهام و...
۳- اینجور که اطرافیان میگن صبروحوصله ام زیاده . برای اینکه منو عصبانی کنید باید خیلی تلاش کنید!
۴ـ بد جوری نسبت به همه مثبت فکر می کنم. جوری که بعضی موقع ها کفر مامان هانا در میاد! به هر حال بدی ها رو خیلی زود فراموش میکنم. بخصوص اگه از جانب خانواده باشه.
۵ـ از خواب بعد از ظهر بدم میاد اما اگه بخوابم و بیدارم کنن عصبانی میشم( آاا این یه راهشه!)بعد از خواب بعدازظهر باید بلافاصله چای بخورم و گرنه عصبانی میشم(آااااینم راه دوم!)
۶؟- همش ۵ تا؟ تازه داشتم حسابی افشاگری میکردم ها!
حالا که اینجوری شد منم مامان هانا! هوشنگ/زنی شبیه درخت/ فائزه و فتاحی رو به بازی دعوت میکنم.
2
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 15:53  توسط هانا کوچولو
|
برگشت موفقیت آمیز هانا و حسادت های بابا!
سلام به همه!
شرمنده کردید به خدا!
کاشکی نشونی پستی همه شماها رو داشتم تا یک چشمه لبخند و هزار شاخه گل مریم ارزانی مهر بی ریاتون می کردم. دست گل همتون درد نکنه.
تو این چند روزه که هانا بی قراری می کرد دلداری شما و پیشنهادهاتون خیلی کمک کرد تا هم ما قوت قلب بگیریم هم هانا خانومی بهتر بشه.
از شما چه پنهون این نیم وجی حسابی عاصی کرده بود همه رو. تصور کنین اگه یه بچه ساعت ها اینجوری یکریز گریه کنه چه حالی به شما دست می ده؟:

بیچاره هانا موش آزمایشگاهی شد:داروی دیسیکلومین بهش خوروندیم /گریپ میکسچر دادیم /داروهای گیاهی (مثل عرق نعنا و ناخک...) ریختیم حلقش / توی بغل به سمت بیرون نگهش داشتیم / کلی سوار ماشین کردیم تا شاید به خاطر تکونهای ماشین خوب شه! / میذاشتیمش توی پتو یا ملافه دو نفری اینقده تکون میدادیم تا خودمون خوابمون ببره! / شکم بچه رو به شونه تکیه داده و پشتش رو ماساژ میدادیم و همزمان مامان هانا در گوشش شعر می خوند لالایی می خوند قسم قرآن میداد و تسلیم هم نمی شدیم و ... بالاخره در یک لحظه هانا خوابید!

نشون به اون نشون که از ساعت ۵ غروب چهار شنبه تا ۸ صبح پنج شنبه خانم یک نفس خوابید جوری که ما نگران شدیم و دلمون تنگ شد برای جیغ های بلندش!
خلاصه اینکه یکی از این روش ها یا تلفیقی از اون ها افاقه کرد و هانا دوباره شد همون قند عسل همیشگی و شگفت اون که تو این دو روز اخیر خوش خنده هم شده و اونقدر خنده های قشنگ و شیرین تو لباش می آد که انگار من بودم چند روز یکریز گریه کردم !
به هرحال ببخشین که دیر به روز شدم .آخه هم هانا نمی ذاشت هم مودم کامپیوترمون اشکال پیدا کرده . البته به "سحر " خانم عرض کنم قرار ما یکشنبه ها بود نه شنبه ها!
دیگه قابل عرض اینکه... هیچی بنده یعنی بابای یه لاقبای هانا از زور کمخوابی و استرس و دوندگی و بقیه قضایا سرمای بدی خوردم و عجیب اینکه به غیر از چند جمله عشقولانه آمیخته به دلسوزی از جانب مامان هانا دیگه هیچ بنی بشری دلش برام نسوخت. تازه همه تشر میزنند مبادا نزدیک هانا بشی بچه رو مریض کنی! خلاصه بدجوری دلم به حال خودم سوخت!! و البته بدجوری هم به هانا حسودیم می شه!!
راستی حالا که به غیر از حال خراب بنده بقیه قضایا به خیر و خوشی تموم شده می خوام یه عکس به دوستای گل هانا تقدیم کنم.
تصویر هانا تنها یک ساعت پس از تولد در بیمارستان خاتم :
همتونو دوست داریم. شاد باشید!
2
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 17:31  توسط هانا کوچولو
|