تبليغاتX
...
غلتی چنین میانه میدانم آرزوست!

خيلي خسته ام خيلي

راستش مي خواستم اين هفته چيزي ننويسم، ترسيدم خستگي و ملالي كه از فشردگي كارهاي اداري پيدا كردم باعث شده قلمم هم ملال اور بشه. تو وبلاگ خودم مسئله اي نيست ولي وبلاگ هانا جونم رو نمي خوام جز واژه هاي شاد و رنگي چيزي ديگه اي داخلش نوشته بشه. به هر حال گفتم كه قصد نوشتن نداشتم  ولي وقتي داخل كامنت ها ديدم مثل هر يكشنبه سراغ هانا رو گرفتند فكر كردم اگه بي خبر بذارم يه جورايي به دوستاي گل هانايي بي ادبي شده...!حالا كه شروع به نوشتن كردم حس مي كنم حالم داره بهتر مي شه ، چهره قشنگ هانا نشاط بهم تزريق مي كنه و ...

راستي ديشب سري به سايت ثبت احوال زدم از قرار معلوم تو اين چهار ماه 359 نفر اسم هانا رو براي نورچشمي هاشون انتخاب كردند و به حساب شاه دختري بنده ! جمع هاناهاي ايران به 2850 نفر رسيد!ايران مي گم چرا كه در كردستان عراق ، در تركيه و در ژاپن هم اين اسم وجود داره.

بزرگترين تحول جسمي هانايي هم غلت خوردن بدون كمكه! از اون چهارشنبه قبلي هانا بالاخره بعد از تقلا ها و حركات ايذايي ! كه اخيرا پيدا كرده بود در يك لحظه در نيمه هاي شب كه ماماني خواب بود و من هم يه گوشه داشتم مجله مي خوندم يه دفعه ديدم هانا از اين رو به اون رو شد!( به قول علما كن فيكون شد!) آقا منو مي گي؟ يهويي هول شدم ! گفتم نكنه دستش در رفته باشه! آقا هانا رو مي گي؟ عينهو رضازاده وقتي كه چند كيلو وزنه بالا ميبره سرشو اينور و اونور ميبره اينم انگار شق القمر كرده باشه با لبخند مليحي سرشو تكون مي داد!

خلاصه نشون به اون نشون كه از اون روز كافيه يه لحظه چش مارو دور ببينه في الفور غلت مي زنه و رودستاش مانور ميزنه!

 


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 16:43  توسط هانا کوچولو  | 

چهارماهگي هانا

هانا كوچولوي من چهار ماهه شد. امروز صبح درمانگاه بردم بزنم به تخته شش و هفتصد وزنش بود و شصت و چهار سانت قدش! من به فداش!

هاناي نازنينمون حالا ديگه بيشتر از قبل متوجه اطرافش مي شه. به محض حضور يه نفر در كنارش قيافه خاصي به خودش مي گيره و لبخند نازش رو به پهناي صورت گلش هديه مي كنه .حالا كافيه طرف هم بهش لبخند بزنه، هانا بلافاصله كمرشو به اندازه اي كه دوتا دست مهربون جا داشته باشه بالا مي گيره و مثل گربه چكمه پوش با چنون معصوميتي نيگاش مي گنه كه اگه طرف همون موقع بغلش نكنه دچار عذاب وجدان مي شه!

غروب كه مي شه كم حوصلگي رو از چشاي قشنگش بخوبي مي بينم و مي فهمم كه ديگه به شدت انتظار ديدن پدر مهربونش رو داره و به محض حضور بابا دوباره نشاط و شادي تمام وجود هانا كوچولو رو مي گيره.

از جريان قهقهه هانا بگم.

هانايي از همون بدو تولد با صورت گلش لبخند ميزدو حتي توي خواب خنده نازش رو حس مي كرديم. چند شب پيش وقتي دستهاي كوچولوش رو توي دستام گرفتم و به بازي به صورتم مي زدم براي اولين بار از ته دل برامون خنديد!فداي تموم لبخندها و خنده هاي قشنگش مي شم.مامان جون!عسلم!تمام روزها و شب هاي عمرت همراه لبخند و شادي باشه.

از خداي بزرگ مي خوام هاناي زيبايمون تا هميشه از مهروناز باباي مهربون و مامانش برخوردار باشه و از اين اينكه خدا چنين هديه قشنگي رو به ما داده هزار بار شكرش رو به جا ميارم.

اينم هنرنمايي باباي هانا ست كه به مناسبت چهار ماهگي هانا تو فتوشاپ كاركرده:

هانا

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 13:30  توسط هانا کوچولو  | 

از هانا گفتن و سووالي از باباها!
اين هفته كه هانا نبود تو اتاق خالي هانا مث ديونه ها اتل متل میکردم:


هانا آفتاب! / هانا دريا!/  يادته با هم پريديم تو حوض نقاشي؟ / رفتيم تو باغ خدا / يواشكي /
دست كشيديم به بال فرشته ها / با هم دويديم زير رنگين كمون / بارون ٬قصه بگه برامون!

هانا مهتاب! / هانا رويا! / زندگي تو تيله چشمات رنگيه / يه لبخند بزني / گلاي اطلسي وا ميشن /
بهار خيمه مي زنه / تو چله زمستون! / آخ نمي دوني چه حسي داره / وقتي كه بال چشمت  /
ورق مي زنه  / دفتراي  قشنگ يادگاري رو...

هانا گنجشك! / هانا بارون! / هانا بيا آشتي ! / آخه بابا تو اتاق تنها / چي بگه  / به شاپركا ٬ قناريا؟ /
دل منم كوچيكه / مث يه حبه قند! / قد يه كبريت! / آخ اگه نباشي / آتيش ميگيره یه هویی!

هانا لبخند! / هانا روژان! / هانا مياي بازي كنيم؟ / قايم باشك ٬ گرگم به هوا؟ / تو اتاق تو /
من چش ميذارم / ميشمارم از يك  / تا هر چي تو بگي / به شرطي كه  / بهم بگي / كجا قايم شدي /
اگه صدات زدم :هانا! / جلدي به بابا بله بگي!

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                         اتاق خالي هانا

اما ...اما اين هفته هانا خانومي رو بال مرغ ها اومد٬ غصه ها تيتال شدند و دوباره شب شده پر ستاره!

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 
                                                                                                رجعت پر از لبخند پرنسس هانا
                      

راستي يه سووال اساسي:
چرا بجز باباي كسري و باباي فردا ٬ باباهاي ديگه تو وبلاگ بچه ها نميان؟ چرا راجع به بچه هاشون چيزي نمي نويسن؟ چرا فقط صداي مامانا به گوش ميرسه؟
الف) باباها عارشون مياد از اين كارو بكنن!
ب)  باباها نمي خوان زياد به بچه ها رو بدن!
ج) باباها بلد نيستند با كامپيوتر كار كنن!
د) باباها حوصله اين بازي ها رو ندارن و اصولا براي كارهاي بي ارزش وقت نمي ذارن!
ه) مامانا فرصت يا اجازه حرف زدن به باباها نمي دن!
و) باباها خجالت مي كشن راجع به احساسات و عواطفشون بنويسن!
ز) هيچكدام٬ خدا عالمه٬تورو سننه؟!

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 18:7  توسط هانا کوچولو  | 

یا حسین
 ایام عاشورایی رو تسلیت میگم. راستش اینروزا در سوگ یکی از دوستان شاعرم هم نشستم.

هانا رو چند روزی هست شهرستان فرستادم. قراره تا آخر هفته اونجا باشن.
مامان هانا میگفت باجناق محترم بنده باز هم فامیل از آب درومده و اونجا یکدست کامل لباس عزاداری همراه با سربند و گردن آویز و ... برا هانا گرفته. اینجور که مامان هانا می گفت خیلی به هانا کوچولو می آد. سفارش کردم حتما عکس بگیره بیاره.دست شما درد نکنه جوادی عزیز!
باخودم فکر می کردم هانا به نسبت سنش بیشتر از من عزادار حسین بوده. چند سالی هست که عاشوراها رو خارج از زادگاه هستم. عزاداری در ولایت ما یه جورایی کاملا منحصربه فرد و دیدنیه. چقدر دلم به حال اون عزاداری ها تنگ شده.این لینک رو ببینین.
با اینکه پنج روز آینده رو هم تعطیلم٬شهرستان نرفتم. علتش هم این بود که می خواستم خودم رو تنبیه کنم. راستش خیلی وقته مشغول پژوهشی راجع به مسائل زبان شناسی هستم و چون خیلی پروژه عقب افتاده و تنبل بازی دراوردم با یکدندگی تهرون موندم تا بتونم بخشی از این نوشتمو کامل کنم.
به نظر می آد خود دیونه شم! اینطور نیست؟!

2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 11:19  توسط هانا کوچولو  |