هانا كوچولوي من چهار ماهه شد. امروز صبح درمانگاه بردم بزنم به تخته شش و هفتصد وزنش بود و شصت و چهار سانت قدش! من به فداش!
هاناي نازنينمون حالا ديگه بيشتر از قبل متوجه اطرافش مي شه. به محض حضور يه نفر در كنارش قيافه خاصي به خودش مي گيره و لبخند نازش رو به پهناي صورت گلش هديه مي كنه .حالا كافيه طرف هم بهش لبخند بزنه، هانا بلافاصله كمرشو به اندازه اي كه دوتا دست مهربون جا داشته باشه بالا مي گيره و مثل گربه چكمه پوش با چنون معصوميتي نيگاش مي گنه كه اگه طرف همون موقع بغلش نكنه دچار عذاب وجدان مي شه!
غروب كه مي شه كم حوصلگي رو از چشاي قشنگش بخوبي مي بينم و مي فهمم كه ديگه به شدت انتظار ديدن پدر مهربونش رو داره و به محض حضور بابا دوباره نشاط و شادي تمام وجود هانا كوچولو رو مي گيره.
از جريان قهقهه هانا بگم.
هانايي از همون بدو تولد با صورت گلش لبخند ميزدو حتي توي خواب خنده نازش رو حس مي كرديم. چند شب پيش وقتي دستهاي كوچولوش رو توي دستام گرفتم و به بازي به صورتم مي زدم براي اولين بار از ته دل برامون خنديد!فداي تموم لبخندها و خنده هاي قشنگش مي شم.مامان جون!عسلم!تمام روزها و شب هاي عمرت همراه لبخند و شادي باشه.
از خداي بزرگ مي خوام هاناي زيبايمون تا هميشه از مهروناز باباي مهربون و مامانش برخوردار باشه و از اين اينكه خدا چنين هديه قشنگي رو به ما داده هزار بار شكرش رو به جا ميارم.
اينم هنرنمايي باباي هانا ست كه به مناسبت چهار ماهگي هانا تو فتوشاپ كاركرده:
