
لبتون خندون٬ دلاتون شاد٬ روزگارتون خوش
لحظه هاتون سبز٬ روزهاتون آفتابی٬ شباتون پر از ستاره
حال می بری).خیلی وقت بود که هوس دادن غذا به یکی یدونم رو داشتم بخصوص وقتی می دیدم موقع دادن قطره با دیدن قاشق چه ذوقی میکنه! ولی با مخالفت بابایی مواجه بودم.منم که تابع همسر!تااینکه برای کنترل رشد ماهیانه هانای پیش دکترش رفتم دکتر هم که با غذا دادن قبل پایان شش ماهگی مخالفه با اصرار من رضایت داد و بالاخره مجوز رو از شاهم گرفتم(بابایی دوست داره این شکلی صداش کنم).وای که چه شوقی داره وقتی برای جگر گوشه غذا درست می کنی از اون بااحساس تر موقعیه که بغلش می کنی و غذا بهش می دی!!!مامان قربون فرنی خوردن وشش ماهه شدنتبرای هانا نوشتن
هانای کوچولو دیگه از نی نی بودن ودوران نوزادی می خواد خودشو رها کنه.برای همین سعی می کنه یکسری اصوات رو ادا کنه.از جمله چند روزیه حرف"میم" رو تکرار می کنه وبهم می فهمونه که بازی می خواد.منم هر چی دستمه بایدکنار بذارم برم سراغ هانای و شروع کنیم به بازی.
چند روز پیش(هشتم اسفند)من وبابایی موهای هانای نازنینمون رو کوتاه کردیم.ماشاء ا...ماشاءا... موهاش خیلی بلند شده بود.وقتی حمام می بردیمش تا زیر گردنش می رسید.به وزن موهای لطیفش صدقه گذاشتیم واز خدا خواستیم هانای رو همیشه برامون سالم وشاد نگه داره.
وای از خنده های هانایی بگم . وقتی یکدفعه صداش میزنی یا باهاش پخ پخ می کنی و یا با نوک دماغ شکمشو قلقلک می دی قهقهه شیرینی سر میده که آدم هوس میکنه همون لحظه بخورش!
![]()
در رابطه با خوابش هم رسما اعلام می کنم که "افسانه کم خوابی هانا" مال چند ماه پیشه ! از همون دی ماه به بعد هانایی فهمید باید مثل بچه آدم سرشب حدود ساعت ده تا فردا ساعت نه یا ده بخوابه و در تمام طول شب هم حتی یکبار هم بیدار نشه. مگر وقتی که برای شیر بیدارش میکنم که البته باز بلافاصله بعدش می خوابه.اینو گفتم تا انکارکنندگان این واقعیت تاریخی به خودآیند و افسانه بی خوابی رو تکرار نکنن!!! (یادم باشه اسپند دود کنم براش).
هانا جونم تا خودت بهش شیر ندی، به خاطر گشنگی گریه نمی کنه! قربون نجابتش برم! انگار خجالت می کشه بگه شیر می خواد! معمولا شروع می کنه به خوردن شست و ما می فهمیم که خانم کوچولو احتمالا گشنس!
دیده بودم بچه ها معمولا با گریه بیدار می شن . ولی عسلم، سنجاب کوچولوی خوبم صبحا که از خواب پا میشه بلافاصله غنچه خنده تو صورتش شکوفا میشه! بابایی از این حالت هانا خیلی خوشش می آد و میگه چهره ای که با لبخند بیدار شه چهره روشن و مبارکیه.فدای "دت نازارم" بشم!
امسال اولین نوروز هانای قشتنگمونه ! اولین نوروز جمع سه نفره ما! به قول باباش الان دیگه یه خانواده هستیم: بابا، مامان و کوچولوی دوست داشتنی!
هفت سین امسال با هانای نازنینمون قشنگی خودش رو داره . البته پارسال هم هانای حضور خودشو دوماهی می شد که اعلام کرده بود!
دیروز با بابایی رفتیم خرید عید و لباسای قشنگ هانایی رو گرفتیم . می خواستم تنش کنم که بابای گفت بذارم بعد از اربعین .
از خدا می خوام سفره های هفت سین همتون با کوچولوهای دوست داشتنی تون سبز و با صفا باشه. اونایی هم که کوچولو ندارن نوروز بعدی با نازنیناشون هفت سینو بچینن.
برای خاله نیلو
سلام خاله نیلوی مهببون!ازاین همه ابراز لطف و محبت ذوق زده شدم.باورم نمی شد این همه از هدیه ام خوشحال بشین.منم از دیدن روی چون ماهتو ن خیلی خیلی شاد شدم.مث نوشته ها وکلامتون بی ریا ودوست داستنی بود.
هانای از اینکه خاله مهببونی! مث شما داره کلی خوشحاله و از اینجا خاله شو می بوسه.منم همینطور.وقتیmailوcommentتونو دیدم و خوندم خستگی از تنم بیرون زد.چند شب پیش نشستیم برای آینده هانای تصمیم گیری کردیم.بابای هانای میگفت هانای رو برای تحصیلات بفرستیم ممالک خارجه!هرچند این تصمیم به خیلی سال دیگه مربوط میشه ولی ازهمین الان نظر مامی مخالفه!بابای هانای معتقده که من مث شرقی ها فکر میکنم.ولی نمی دونم و نمی تونم تصور کنم هانای از ما جدا شه.هرچند برای چند سال هم.اما باز هم مث همیشه به خدا توکل میکنم.ازش می خوام دخترمون همیشه سالم باشه وتندرست والبته یک شخصیت ممتاز و موفق.
نیلو جان می بوسمت و جلو جلو نوروز رو بهت شادباش میگم.
برای خاله مریم
سلام خاله . من نی نی ام اکشال نداله انگشت بخولم.
مامانم میگه توی کتابا نوشته نی نی ها باید هی انگشت بخولن تا نیاژ مکیدن بلتلف بشه! آیدا و درنا و درسا خوبن؟ اونا اسپ دالن؟ ولی من دلخت دوس دالم. آخه مامانم هم هی دلس دلختالو می خونه. راستی تو دنیا دلخت شوکولات هم دالیم؟ تو دلخت چی هستی؟ دلخت تو آندامس هم داله؟ می بوسمت!
![]()
گفتاری حکیمانه از هانا:
مه!...مه! ....ابوووووو! ...هه! هه!... ابوووووو!... هیییه! ...هااااااااا!...هییییه!
( نیازی که به ترجمه نیست! هست؟)

دیروز رفتیم قدم نورسیده مبارکی فاطمه کوچولو٬ دوست هانای جون .
اولش نه اینکه با هم ایاق نشده بودن نوبتی گریه می کردن!قشقرقی بود که نگو و نپرس! اما یه ربعی زمان لازم بود تا با هم آشنا شن(بزنم به تخته دوتاشون باهوش بودن .خیلی طول نکشید)
این دو وروجک به هم نیگا می کردن و برا هم دست و پا تکون می دادند. بعدش با هرکدوم بازی می کردی اون یکی به خودش می گرفت و می خندید!خلاصه این دو تا جوری با هم رفیق شدند که موقع خداحافظی هر دو گریه افتادند و با جیغ هاشون آپارتمانو به ریختند! واقعا حس می کردیم که این تو نمی خوان از هم جدا شدن.
هانا جونم موقع خوابیدن به نور خیلی حساس شده و معمولا دستاشو رو چشاش می ذاره تا خوابش بگیره(عینهو آدم بزرگا!)حالا شبا می شه چراغ اتاق خوابشو خاموش کرد ولی تو روز نمیشه با روشنایی کاری کرد. هرچند این طور خوابیدنش باعث می شه دلم براش ضعف بر ه!نمی دونید چقدر با نمک می شه!
اینم چن تا از حالت های مکیدن انگشت گلکم:








اینم عکس فاطمه همدست هانا در حال ارتکاب جرم!
اين شعر رو عمو علي چن وقت پيش براي هاناي گلم سرود . گفتم رو وبلاگ بزارم يادگار بمونه:
دخترم مداد تیز...
همیشه از تو تراش شمشیری بیرون میاد...
لباس خوشگل عید
همیشه قیچی خیاطو میخواد
دخترم
گل به گل ات وابشه هر روز
به خدا
دمدم تنگ غروب
اسمون اشکهای دریا رو میخواد
یه شبی قصه تموم میشه وفردا میاد و تو وامیشی
هانا افتاب
هانامهتاب میشی وسر میزنی
تو غروبا ی زمستون به شادی در میزنی
میشینی رو پشت بون و
و به ماه چشمک می زنی
اما یادت می مونه که
به صدای مردمت سر بزنی؟
/علي صارميان/