تبليغاتX
...
یک گوشی پر از خاطرات

 ماه اول است.

به کتابفروشی افلاک در عظیمیه کرج رفته ام. لابلای کتاب ها چند کتاب مربوط به مادران می بینم. اتفاقی لای یکی را ورق می زنم . نوشته است قلب کودک در هفته پنجم شروع به زدن می کند .خدای من! قلب هانا در حال زدن است! همان لحظه به خانم مسیج زده و این خبر را به او دادم .

امید در یاخته کوچکی دارد تزریق می شود و سلول های عشق در بستری از مهر تکثیر می شوند .

 

 

ماه سوم است.

 با مامان هانا به پزشک مراجعه کرده ایم . از اتاق معاینه انگار صدای لکوموتیو می آید: تتق تتق   تتق تتق! تالاپ تالاپ تالالاپ تالالاپ ! قطاری از آن سوی رویاهام از ریل جدا می شود و در آبی آسمان رو به رنگین کمانی از مهر حرکت می کند. هو هو   هوهو!

هی حقیقت کوچک! عقربه های زندگی با تپش تند قلب تو تنظیم می شود.

خانم می گوید 135 بار در دقیقه!یعنی شریان های من 135 بار در آن یک دقیقه قوت گرفته اند؟

دستم را روی قلبم می گذارم. گنجشگی خیس دارد به دنبال آشیانه می گردد.

دختر کوچکم آرام باش!

 

ماه هفتم است.

هنوز نمی دانم مسافر ما به رنگ گل های صورتی است یا از جنس آبی آسمان. هنوز هیچ لباسی برای مهمان کوچکمان ندوخته ایم.راستش لباس های  خودمان هم به تنمان تنگی می کند! می خواهیم بپریم ولی این لباس ها اجازه پرواز نمی دهند! لباسی تنگ است و بیتابی فرار! پسر یا دختر ؟ خنده ام می گیرد! هی کوچک بی قرار !تو را چه بنامم؟

نتایج سونوی رنگی مشخص می شود: پری کوچک مهربانی به ساحل عشق ما آمده است!

عکس های دخترم را می بینم، نجابت خاصی در چهره اش راه یافته است.  خانم می گرید، هول برم می دارد:هان؟ نمی دانم شوق است یا تردید؟ می خندد می گوید حالا من مادرم!

 

حالا ماه آخر است!

از بس پله های بیمارستان خاتم الانبیاء را بالا پایین کرده ام حالا دیگر همه مرا می شناسد: یک بابای بیقرار که با همه یک لاقبایی اش به زمین و زمان فخر می فروشد!هانا که می آید هول می شوم. دوربین فیلم برداری را به پرستار می دهم و خودم با موبایل عکس می گیرم! میدوم و از سر بزرگراه نیایش دسته ای گل می خرم.  در اتاق پرستاری فرصت می کنم ببینمش: قناری کوچک من نفس می کشد و ریه های من پر می شود از واژه های روشن. هانا را برمیدارم.دستام لبریز مهر می شود.هانا بیتابی می کند .در گوشش اذان می خوانم.هانا آرام می شود

 

 

و حالا دیگر هانا هفت ماهه است.

به سمت اداره که میروم برای اینکه حوصله ام سر نرود با موبایل قدیمی ام  بازی می کنم. منوهایش را می بینم . چه گنجینه با ارزشی است:در بخش پیام های متنی هنوز آن مسیجی را که از تپش قلب هانا خبر دادم دارم ، دربخش حافظه صوتی صدای تالاپ تالاپ قلب شاپرک  کوچکی می آید. در بخش pictuer تصویر مبهم یک فرشته لبخند میزند و در بخش فیلم های تصویری نخستین دقایق یک تولد ذائقه ام را شیرین می کند.

شب که به خانه می آیم خانم می گوید امروز هانا حرف جدیدی یاد گرفته است: ب... ب ... به ... به ...  با... با .. بابا!

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:39  توسط هانا کوچولو  | 

هانای نازنینم وارد هفت ماهگی شد.

روزهایت پر از لبخند ، هانای گل من

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 10:1  توسط هانا کوچولو  | 

      به قول لیدا کوچولو دختر عموم :

انه ژی هسته ای حد مسون ماست!

           تا باشه "خبر خوش هسته ای"! باشه!

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:9  توسط هانا کوچولو  | 

به خاطر یک رسم آیینی

سلام سلام!
اول این متنو بخونین احتمالا همه چی دستگیرتون میشه:

قضيه‌ي شوخي يا دروغ اول آوريل که در فرانسه به آن «ماهي آوريل» Poisson d’avril  مي‌گويند و اول آوريل با يک روز اختلاف، مصادف با سيزده نوروز ما است، ماجرايي است که ريشه‌ي آن از فرماني آب مي‌خورد که در حدود نيم قرن پيش، از طرف «شارل نهم»، پادشاه فرانسه صادر شده است. در واقع اين موضوع تغيير آغاز سال بوده، از اول آوريل به اول ژانويه. يعني از ماهي که مقارن عيد پاک است به ماهي که متعاقب ميلاد مسيح مي‌آيد و اگر روز نوئل يا کريسمس که براي تولد عيسي در نظر گرفته شده، در 25 دسامبر، ثابت است، روز عيد پاک که اولين يک‌شنبه‌اي است که از آغاز بهار متعاقب بدر کامل ماه (شب چهارده) فرا مي‌رسد، ثابت نيست و بين 22 ماه مارس تا 25 آوريل جا بجا مي‌شود.
اين تغيير آغاز سال که عملأ ارج و منزلت روز اول  آوريل را به روز اول ژانويه منتقل کرده بود، آن‌چه براي روز اول آوريل، در مقابل آن همه بزن و بکوب‌ها و عيديها و هدايايي که قبلأ در چنين روزي رد و بدل مي‌شد، بجا نهاد، چيزي درحد شوخي و مسخرگي و دست انداختن اين روزي شد که با يک فرمان از اعتبار افتاده بود. ادامه‌ي اين شوخي‌ها به تدريج تبديل به اين راه و رسم شد که مردم در چنين روزي با دروغ‌هايي سر به سر هم بگذارند و به اين دروغ‌ها نيز نام «ماهي آوريل» بدهند.
از ديد مردم زمين، در ماه آوريل، خورشيد در منطقة‌البروج (مسير بيضي‌شکل حرکت انتقالي زمين که به دوازده قسمت شده‌است) از برج معروف به برج «حوت» به معني «ماهي» درمي آيد و وارد برج «حمل» به معني «برّه» مي‌شود.
اين رسم پاگرفته، در ميان مردم سابقه‌اي شد براي روزنامه‌هاي قرون بعد و راديو و تلويزيون‌هاي سالهاي اخير که دنبال اين سنت را بگيرند و گاهي اين دروغگويي ها تا جايي پيش بروند که کفر همه را دربياورند. چنان که راديوي «فرانس انتر» در پاريس در دهه‌ي شصت در اوايل آوريل به شنوندگان خود خبر داده بود که يک هواپيماي «گالاکسي» که گنجايش هزارمسافر را دارد، قرار است در روز اول آوريل جماعتي را مجاني براي دو روز به نيويورک ببرد و برگرداند. کساني که مايل به شرکت در قرعه‌کشي اين مسافرت بي‌خرج هستند، بايد از ساعت يازده صبح روز اول آوريل در زير برج ايفل اجتماع کنند.در آن روز چند هزار نفري به عشق سفر به آمريکا در آنجا گرد‌آمدند. وقتي در هواي توفاني آن روز، همه از دم مثل موش آب‌کشيده شدند، تازه فهميدند که با دروغ اول آوريل سر و کار داشته‌اند.

 

ارتباط دروغ سيزده با دروغ اول آوريل

در ايران، اولين نشريه‌اي که دروغ اول آوريل را دروغ سيزده نوروز کرد – که يک روز با اول آوريل فاصله دارد – روزنامه‌ي «نبرد» خسرو اقبال يود که محمود تفضلي، جواد فاضل، حسن ارسنجاني، جهانگير تفضلي و اسماعيل پوروالي و سه، چهار تن ديگر در آن قلم مي‌زدند.

شماره‌ي سيزده فروردين سال 1322 شمسي روزنامه‌ي «نبرد» را يک‌پارچه به صورت دروغ درآمد. يکي از اين دروغ‌ها، نطقي بود از هيتلر که در آن بحبوحه‌ي جنگ، دستور آتش‌بس مي‌داد و اين مژده‌اي بود که همه‌ي مردم از پير و جوان ، زن و مرد و بزرگ و کوچک را خوشحال مي‌کرد. در کنار اين دروغ شادي‌دهنده، دروغ آزار‌دهنده‌اي که در آن روز بساط سيزده نوروز خيلي ها را به هم ريخت، خبر فوت «حاج محتشم السلطنه» رئيس مجلس وقت بود که چون در بين مردم تهران بخصوص بازاريها وجهه و احترام و اعتباري خاص داشت. هزارها نفر راه خانه‌ي او را درپيش گرفتند تا در مراسم تشييع جنازه‌اش شرکت کنند.(برای اطلاعات بیشتر مرجعه کنید به اینجا )

هانا یه واقیت شیرینه که هیچ وقت نمیشه کتمانش کرد



می دونم یه کم بد اخلاقی بود: شوخی با موضوعی که برای دوستان خوب ما غافلگیر کننده باشه. اما خوب یه خورده هم زیرکی نیاز داشت تا با خوندن تاریخ نوشته در ذیل کامنت متوجه دروغ سیزده شوید. تنها کسی که البته با تاخیر متوجه این موضوع شد "خاله اکرم " بود که با ایمیل ازش خواهش کردم موقتا صداشو درنیاره و کامنتشو هم با تاخیر تایید کردم.
البته منتظر کامنت خاله نیلو هم بودم ولی دلم نیومد دل مهربونشو ناراحت کنم  .براش ایمیل زدم که قضیه از چه خبره!
به هر حال دروغ سیزده اگرچه ریشه ایرانی نداره اما به خاطر همزمانی اش با دروغ اول آوریل بدعت و ابتکار جالبیه و با روحیه رندی و طنازی ایرانی ها سازگاری داره .
این رو هم اضافه کنم که در عین حال می خواستم بی اعتباری دنیای مجازی اینترنت رو نشون بدم و یه جور هشدار که به راحتی فریب واژگان نامعلوم این لابیرنت و هزارتوی پر رمز و راز نخوریم.
 به هر حال امیدوارم دوستای گل ما دلخور نشده باشن و البته اگر رنگ ملالی در دل مهربون اونا پیدا شده خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی معذرت می خوایم . تو همون پست هم عنوانش رو گذاشته بودم "یک بار برای همیشه"!  در ضمن من اصولا عمه ندارم ! راست هم گفته بودم که او هیچ وقت اینترنت رو نخواهد دید!



هانا غنچه قشنگ زندگی ماست. زیباترین هدیه ای که خداوند به ما بخشیده .
هانا عسل منه٬

گندمک منه٬
سنجاقک منه٬
شاپرک منه٬
با نمک منه٬
شیرینک منه٬
شیطونک منه٬
عروسک منه٬
ملوسک منه٬
دخترک ناز و قشنگ منه!
اگه همه چیو همه کس فریب باشه هانا یه واقعیت شیرینه!




نخستین کیبورد فرسایی هانا!
یکی از لذت های هانا بازی کردن با تکمه های کیبورده. اینم نخستین متن تایپ شده هاناست که احتمالا رمزی نوشته کسی متوجه منظورش نشه!

 زب                                         
          .                         

       ود    

                              زوحووووو      د 

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 23:32  توسط هانا کوچولو  | 

یک بار برای همیشه
اینترنت دنیای عجیبی است.
مرزصداقت و فریب چندان تنک و باریک است که هول آدم را بر میدارد.
"هانا" برای من نام قشنگی است. اما نمی خواهم با این نام کسی را فریب دهم. حداقل از امروز دیگر نمی خواهم!
می دانم فریب بزرگی است. شش ماه لحظه به لحظه از احوالات کسی نوشتن که در دنیای مجازی خلق شده است!
بی تردید اگر بخواهم نامی برای دختر انتخاب کنم "هانا" است.
از همه باباها و مامانایی که لحظه لحظه با من بودند و با داستان های من همراه بودند تشکر و در عین حال صمیمانه عذر خواهی می کنم.
از عمه زهرا که بی اجازه عکس های نی نی را در این وب می گذاشتم عذرخواهی می کنم اگرچه میدانم او هیچ وقت اینترنت را نمی بیند.
مطمئن باشید این کار یک بار برای همیشه بود!

مرا ببخشید.

 

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 10:50  توسط هانا کوچولو  |