تبليغاتX
...
خبر مهم!

 دو  صدف کوچولو دردهان هانا پیدا شد!

 

 از امروز

 

             خنده های هانا

 

                          قشنگترم

 

                                   می شهههههههه!

2 نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:54  توسط هانا کوچولو  | 

تازه ترین خرابکاری ها

سلام سلام

امروز خاله های هانا خونه مون بودند. نتیجه معلومه: هانا که جو گیر شده بود نخستین و بزرگترین خرابکاری های زندگی شو تجربه کرد:

اول از همه باتری موبایل خاله وسطی رو بر اثر مکیدن و نفوذ آب دهان سوزوند! در مرحله بعد درب قندون فرانسوی رو از تاقچه پرت کرد تا تمام آشپزخونه تبدیل به شیشه ریزه بشه در مرحله بعد داستان تبدیل به تراژدی شد و لیوان چای خاله بزرگه رو زمین زد تا هم قالی لکه بزنه هم استکان بشکنه و سرویس بنده ناقص بشه. البته این شیرین کاری های جدای از روزنامه خوانی _ ببخشید روزنامه خواری _ خانم کوچولوست که روزنامه نخونده بابارو ریز ریز کرد!

جالبه که هانا بیشتر از اون که به عروسک علاقه داشته باشه به موبایل و ساعت و کنترل ویدئو و اینجور وسایل الکتریکی علاقه داره.

راستی نیلو جان خواسته بود از آرزوهام بنویسم .چشم بماند برای پست بعدی!

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:55  توسط هانا کوچولو  | 

هانای مهببونم وارد هشت ماهگی شد

هانای مهببونم وارد هشت ماهگی شد.واسه خودش خانمی شده ها.مامان فدای اون بزرگ شدنت.بابایی صبح کلی رز روی میز چیده بود ی نیم تنه شلوارک سفید و صورتی خوشگل هم کادو کرده بود.هانای جونمم که خیلی قدر شناسه صبحشو با ب ب گفتن شروع کرد تاباباجون با کلی سرحالی اولین روز کاری هفته رو شروع کنه.

بالاخره بعدیک هفته سرماخوردگی هانای بهبود پیداکرد ودخترمون از اون کسلی وبد خلقی فاصله گرفته البته این سفر دو روزه هم بی تاثیر نبودش چون هانای جونم تونست ی دل سیر هوای پاک وسالم و رایحه خوش گلها و شکوفه های بهاری رو استنشاق کنه.

از خداجونم میخوام دیگه هیچ وقت نانازمونونذاره مریض شه

برای هانای و تموم نی نی ها و کوچولوها و بابا مامانا ارزوی سلامتی دارم.

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:50  توسط هانا کوچولو  | 

تازه ه های هانای گلی

سلام به همگی

بالاخره دیروز هانای دریک روز افتابی بهاری تونست سوار بر کالسکه در افاق و انفس سیر کنه اخه تاقبلش مراحل تو قنداق فرنگی و بعدتو پتو نوزادی رو گذرونده بود اونم همش سوار بر ماشین تا اینکه دیروز عصر خانم بهار صورت گرمش رو به هانای نشون داد و گلم موفق شد ی دل سیر گلها و درختها ومغازه ها و خیابونها رو تماشا کنه.

ی خانم مهربونم چندشاخه از گلهای اقاقیاش روبرای هانا چید که برگشتنی توی گلدون چیدم وروی میز کار بابایی گذاشتم .عطر اقاقی پیچیده شده توی اطاق منو یاد اردیبهشت ۸۲انداخت بهاری که همیشه دوسش دارم واز خداهم بابت هدیه ای که اون سال بهم داد ممنونم

ازهانای بگم که الان دیگه می تونه بشینه وبرای چند دقیقه ای با اسباب بازیاش بازی کنه.

 چند سانتی هم سینه خیز میره حالا یا با گیر دادن پاها یا با کمک دستاش و حتی چونش خودشو به اون چیزی که هدف کرده می رسونه .

روزنامه خوردنشم که حرف نداره تا خیس اب دهنش نکنه پس بده نیس که نیس به خاطر همین بابایی تصمیم گرفته از شهر کتاب براش چند تایی کتاب بگیره تا بلکه راه نجاتی باشه برا جزوه ها و مجلات و روز نامه ها .

تازگیا چای خورم شده موقع چای لیوان ایشونم باید رو سینی تشریف داشته باشن وگرنه باید عطای چای رو به لقاش ببخشیم.

هرکسی رو با لباس بیرون ببینه به محض بلند شدن طرف دستاش رو بلند میکنه با دد گفتن میخواد که بغلش کنن  

2 نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:13  توسط هانا کوچولو  |