سلام به همگی

بالاخره دیروز هانای دریک روز افتابی بهاری تونست سوار بر کالسکه در افاق و انفس سیر کنه اخه تاقبلش مراحل تو قنداق فرنگی و بعدتو پتو نوزادی رو گذرونده بود اونم همش سوار بر ماشین تا اینکه دیروز عصر خانم بهار صورت گرمش رو به هانای نشون داد و گلم موفق شد ی دل سیر گلها و درختها ومغازه ها و خیابونها رو تماشا کنه
.
ی خانم مهربونم چندشاخه از گلهای اقاقیاش روبرای هانا چید که برگشتنی توی گلدون چیدم وروی میز کار بابایی گذاشتم .عطر اقاقی پیچیده شده توی اطاق منو یاد اردیبهشت ۸۲انداخت بهاری که همیشه دوسش دارم واز خداهم بابت هدیه ای که اون سال بهم داد ممنونم
ازهانای بگم که الان دیگه می تونه بشینه وبرای چند دقیقه ای با اسباب بازیاش بازی کنه.
چند سانتی هم سینه خیز میره حالا یا با گیر دادن پاها یا با کمک دستاش و حتی چونش خودشو به اون چیزی که هدف کرده می رسونه .
روزنامه خوردنشم که حرف نداره تا خیس اب دهنش نکنه پس بده نیس که نیس به خاطر همین بابایی تصمیم گرفته از شهر کتاب براش چند تایی کتاب بگیره تا بلکه راه نجاتی باشه برا جزوه ها و مجلات و روز نامه ها .
تازگیا چای خورم شده
موقع چای لیوان ایشونم باید رو سینی تشریف داشته باشن وگرنه باید عطای چای رو به لقاش ببخشیم.
هرکسی رو با لباس بیرون ببینه به محض بلند شدن طرف دستاش رو بلند میکنه با دد گفتن میخواد که بغلش کنن 