در انتظار هانا
مگه این دل آدم از چی درست شده ؟
به قول روژین دختر خاله هانا دلم برای قند عسلم شده قد یه مورچه!
۱۵ روزه با مامانش رفته شهرستان و کمتر از ۱۵ ساعته دیگه قراره بیاد!
بی صبرانه منتظرم گندمک شیرینم ...








این چند عکس رو از مموری موبایل اینجا می ذارم . اگه کیفیت بالا نیست تقصیر از شرکت نوکیاست که وضوح تصاویر مدل های "ان ۹۳" اش بیشتر از این نیست!

هانای من وقتی که سخت به اندیشه میرود!










هانای من وقتی با حجاب می شود!










هانای من وقتی می خواهد کنترل اوضاع را در دست بگیرد!









2
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 22:20  توسط هانا کوچولو
|
مهدیه وبلاگ نویس شد
سلام.اومدم این دوخبر رو بنویسم:
۱) هانا دوتا دندون جدید درآورده و بدین ترتیب شمار زیباترین صدف های عالم به پنج رسید.
۲) مهدیه دوست هانا هم وبلاگ نویس شد.

2
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 16:26  توسط هانا کوچولو
|
میدونم بسیار دیر سر می زنیم.
ممنونم از لطف همه اونایی که با ایمیل یا تلفن و یا کامنت جویای احوالات هاناجون می شن.
اینقدر روزگار سریع میره که آدم میمونه واله و حیرون.
راستش الان هانا رو با مامانش فرستادم شهرستان و از بس دلم تنگ شده بود براش ٬گفتم بیام اینجا چیزی بنویسم بلکه دلتنگیم کم بشه.
یاد معامله بزرگ هانا افتادم که تعریف نکردم انگار. قصه مال یکی دو ماه پیشه که یه آپارتمان خریدم. هانا رو با خودم بردم بلکه هوایی عوض کنه. معامله اما طول کشید .تا ساعت ۱۲ شب. طفلکی پنج ساعت با من بود بی هیچ خوردنی. می دونستم کلافه شده. اما چاره ای نداشتم. آخر شب که قولنامه رو نوشتیم. شاهد می خواستیم. گفتند چکار کنیم؟ نگاهی به هانا کردم و گفتم دخترم! فروشنده با حیرت نگاه کرد و با شگفتی و اشتیاق پذیرفت!خیلی زود استامپ آوردیم و اثر انگشت نازنین هانارو بر همه اوراق و اسناد گذاشتم!
بعدا فروشنده می گفت اثر انگشت هارو نشون دخترام دادم ضعف کردن!
مامان هانا به من می گفت راستش با اینکه خیلی وقته دوست داشتم خودمون مالک یه چاردیواری باشیم. این مدت که همش دم از پیداکردن خونه و قرارمدارات می ذاشتی کمی بی تفاوت بودم اما اثر انگشت هانارو که دیدم مسئله برام واقعی شد و...
روزهای آینده از هانا بیشتر می نویسم و حتما از عکس هاش هم خواهم گذاشت.
2
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 19:37  توسط هانا کوچولو
|