تبليغاتX
...
چند خبر كوتاه

خبر اول اينكه ترانه اختصاصي هانا ساخته شد .الان هم داده ام دست يكي از دوستان خوب تدوين گرم تا آن را تبديل به كليپ كند. ايشالا اين كليپ هديه مهمانان ويژه تولد هانا خواهد بود. در ضمن مشغول تهيه و طراحي ليبل روي سي دي هستم.
خبر دوم اينكه هفته گذشته بالاخره توانستيم با نيلوجان تلفني صحبت كنيم. حسابي باعث شادماني و خوشحالي بود. قرار شد در سفر ايشان به ايران حتماً همديگر را ببينيم.
خبر سوم اينكه از آلبوم هانا سراغ يك عكس ويژه براي چاپ تمبر مخصوص دومين سال تولد هستم. اگر شما هم بعضي از عكس هايي كه روي وبلاگ گذاشته ايم مي پسنديد اشاره كنيد بلكه همان را چاپ كرديم.
خير چهارم اينكه اين روزها هانا حسابي مودب شده! آب مي خوري مي گه: نوش! غذا بهش مي دي اگه بگيره حتماً مي گه : مرسي! اگه نخواد  مي گه : دسه در(يعني دستت درد نكنه!) اگه هم بخواد از سر سفره پاشه مي گه: ببه ( يعني ببخشيد!).
خبر آخر اينكه احتمالاً اگر ويزا به موقع حاضر بشه هفته آينده يه سفر دارم به بلاد كفر! فقط موندم چي براي هانا هديه بيارم!
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 16:23  توسط هانا کوچولو  | 

عکس های متحرک
در این نشانی می توانید انواع عکس های متحرک را بیابید. این چند تا را هم عجالتاْ هدیه داشته باشید.
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 10:12  توسط هانا کوچولو  | 

برش هایی از شیرین کاریهای هانا

یکی از عادت های همیشگی هانا درخواست مصرانه آبه و البته نتیجه برای ما قابل پیش بینیه ، چون پس از اینکه ادای خوردن رو دراورد بلافاصله بقیه اون رو روی قالی یا کف اتاق می ریزه!واین داستان تکراری هر روزه و روزی چند بار تکرار می شه!

اخیرا عسل خانمی مامان رو همانطوری صدا می زنه که بابا میگه:«مامانش ! »البته بعضی موقع ها «مامان هانا»هم میگه!

البته هانایی بابا را«باباجی»خطاب می کنه،یعنی باباجون!

پنج شنبه غروب با هانا و مامان پارک رفتیم.هانایی حسابی خوش گذروند،سوار کالسکه شد.با اسب کالسکه چی بازی کرد.از زیر آبشار دریاچه رد شد.به تماشای قفسه پرندگان نشست.از همه بیشتر با قوی زیبای داخل دریاچه بازی کرد.حیوونی گویا حسابی گرسنه بود که تا هانا یه برگ داخل آب انداخت زودی خودش رو پیش ما رسوند.مامان خانم انقدر احساساتی شد که حسابی دلش سوخت و فورا یک بسته چیبس خرید و تا برگ آخر چیبس را هانا داخل آب انداخت و قوی زیبا با حرص و ولع می خورد.هانا کلی سر ذوق آمده بود و مدام جیغ می زد!

این روزها نگران هانا هستیم به نظرمون خیلی کم غذا شده و تقریبا در هر وعده غذایی بیشتر از چهار ،پنج لقمه نمی خوره اگر چه پرستار مرکز بهداشت عقیده داره که وزن هانای مناسبه ولی برای اطمینان بیشتر از دکتر غلامرضا خاتمی نوبت گرفتیم که مشاوره شه.خیلی ها از تبحر و تجربه دکتر خاتمی تعریف می کنند.

این هم برنامه هر شب :

هانا جون حدود ساعت 12شب تلویزیون و همه لامپ ها رو خاموش میکنه تا اعلام کنه موقع خوابه!(عزیز دلم این روزها دستش به همه پریز ها میرسه)وبعد از این که ما هم قصد خواب می کنیم ،بلند میشه یکی یکی همه لامپ ها رو روشن می کنه و تلویزیون رو همین طور و کافیه بخوای مقابله کنی  و لامپ ها رو خاموش کنی تا کولی بازی دراره!خلاصه معمولا  تحمل می کنیم  و هر جوری هست می خوابیم تا بالاخره نصف شبی حدود ساعت 2 نیمه شب بنده از خواب مبیپرم و پتو رو روی هانا جون میندازم که بالای سر ما خوابش برده و لامپ ها و تلویزیون رو هم خاموش می کنم!

عادت قشنگی که هانا داره و به این خاطر همیشه لذت می برم اینه که گلی جون بر خلاف بچه هایی که معمولا با گریه بیدار می شن از همون ماه های اول تولد گل زیبای صورتش در صبح با لبخند باز میشه!

البته اخیرا قبل از اینکه ساعت بیدار شدن برسه (یعنی ساعت10صبح)در همون حالتی که چشمای نازنینش رو هم افتاده صدا می زنه :«مامان شیر!»و بعد که نوش کرد با همون چشای بسته می گه :مرسی!و به خواب نوشینش ادامه می ده!

هاناجان بیش از هر اسباب بازی یا عروسکی به کتاب علاقه داره!البته کتاب به قرائت خودش یعنی:«گوگه»!،هر شب وقتی از سر کار میام بلا فاصله باید بغلش کنم و ببرم پیش کمد کتابهاش تا هانا خانم «گوگه هاش»رو بیاره و برای هزارمین بار ورق بزنیم،

چن روز پیش یک موتور از کنار هانا رد شد و هانا در حالی که جا خورده بود ناگهان بدون اینکه قبلا این کلمه رو با او تمرین کرده باشیم یک دفعه فریاد زد:«ترسیدم!»

«آندیا»نی نی خاله«ده دیده!»گریه کرد، هانا زودی بالای سرش رفت و در حالی که انگشتش روی لبش گذاشته بود گفت:هیس!هیس!

هانا که خودش هنوز نی نی تشریف داره هر بچه چند ساله ای (از 2 تا 10 ساله!)رو ببینه با ذوق فریاد می کشه :«نی نی ...نی نی»معمولا هم جلو میره و لپ نی نی چند ساله رو می گیره و نوازشش می کنه بعد هم خطاب به ما میگه :پاش ...پاش !یعنی ببینید چقدر پای نی نی فوق الذکر کوچیکه!

این هفته سعی کردیم عادت انگشت خوردن رو به هانا ترک بدیم.برای همین یه ماده تلخ روی انگشتش ریختیم.نتیجه این که هانا بعد از اینکه یکی دو ساعتی خوابش عقب افتاد ترجیح داد انگشت رو ولو با اون تلخی بخوره ولی همین جوری نخوابه!و نتیجه نهایی این که ما تصمیم گرفتیم هر جور راحته بخوابه  و ما بیخودی مزاحمش نشیم!

2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 8:29  توسط هانا کوچولو  | 

چند عکس جدید از هانا

هانا

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 8:47  توسط هانا کوچولو  | 

چند عکس جدید از هانا
 

hana  هانا

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 8:42  توسط هانا کوچولو  | 

چند عکس جدید از هانا
 

2 نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:32  توسط هانا کوچولو  |