تبليغاتX
هانا دختری از کهکشانی دیگر
اسباب کشی



چند وقت پیش بعد از چند سال زندگی در کرج به تهران اسباب کشی کردیم.
در روز اول هانا منزل جدید را که دید فریاد زد:" هی ی ی ی خونه جدید!"
بعد از پنجره که کوچه را دید باز فریاد زد:" هی ی ی ی کوچه جدید!"
وسایل  اتاق خودش هم که چیده شد باز فریاد زد:"هورااااا اتاق جدید!"

اما همین که شب شد و موقع خواب ،  داد و بیداد هانا شروع شد. فکر می کنید حرفش چی بود. با گریه می گفت :"بریم کرج،خونه خودمون بخوابیم"!!

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:48  توسط هانا کوچولو  | 

عکس های جشن تولد

هانا

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هانا

هانا

 هانا

یک تولد هانا

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:3  توسط هانا کوچولو  | 

سورپریز هانا
اینم سورپریز هانا:

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ایشالا فردا پس از مراسم تولد همه عکس ها رو می ذاریم. نمی دونید هانا چه قشقرقی راه انداخته. حسابی لحظه شماری می کنه برای برگزاری مراسم تولد.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:44  توسط هانا کوچولو  | 

اطلاع رسانی

  

سلام به همه

به اطلاع همه مامان باباها و دوستای نازنینی که در تماس ها جویای چگونگی برگزاری تولد هاناجان هستند می رساند که:

امسال تولد هانا سه بخشیه، بخش اول در اداره مامانی روز دوشنبه(دیروز) برگزار شد که بساط کیک و شیرینی و مبارکباد برپا شد و چندتا از همکاری گل هدایای قشنگی به هانا گلی هدیه دادند.

بخش دوم که جشن اصلیه و با حضور موثر شاداب و پر از تحرک! دوستان و فامیل قراره برگزار بشه به احترام شهادت امام معصوم با تاخیر یکی دو روزه انجام می شه.

بخش سوم تولد هم ان شاالله چهارشنبه آینده با حضور دوستای مهدکودکی در فضای شاد کودکانه برگزار می شه!

مزید اطلاع تمبرهای امسال هانا هم چاپ شده، کلیپ کوتاهی هم سفارش دادم. اما هنوز یه ایده خاص که حکم سورپریز داشته باشه به ذهنم نرسیده!

پلیز ایده سند کنید...

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:27  توسط هانا کوچولو  | 

میلاد تو تولد هرچه خوبی است
 

هانا

2 نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:38  توسط هانا کوچولو  | 

برای تو بهترین
 

هانا

2 نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:31  توسط هانا کوچولو  | 

در آستانه...
 

هانا    hana

2 نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:25  توسط هانا کوچولو  | 

هانا به کلاس بالاتر رفت

سلام . احوالات شما گرامیان و عزیزان بهتر از جان ؟ ببخشید بعد از مدتها آپ شدیم . بابایی که مشششششششغول مشششششششغول !!!!!!!!!!!منم تا هفته پیش همین طور . البته هر وقت که دلم تنگ می شد و می تونستم سرکی می زدم . میشه گفت دورادور جویای احوال بودم هفته پیش با خاله نیلو صحبت کردم . حتما دعاهای خاله نیلو بوده که تونستم دفاع از پایان نامه رو به خوبی انجام بدم طوری که هنوز با استاد راهنمام حرف میزنم از خوبی ارائه میگه و تشکر می کنه البته منم از زحمات و نمره خوبی که بهم داد خیلی خیلی ازشون ممنونم .

و اما اصل کاری نازنینم ، هانای گلم:

یه مقطع بالاتر رفته الان کلاس نوباوه هاس! دردش به جونم ماشالا خانم شده، وروجک شده ،شیرین زبون تر شده !

خانم مربی ها و به قول بچه ها خاله ها ، تغییر کردند . هانا که کلی به مربی پارسالی عادت کرده بود . روزای اول به عشق اینکه صبح اول بره خاله ایزدی رو ببینه راضی می شد وارد کلاس جدید بشه . به مربی سابقش که گفتم قول داد حتما بره کلاس جدید و هانا رو ببینه که این کارو کرده بود و به هانا قول شکلات داده بود که اگه هانا فردا بره به خاله سر بزنه اونم با شکلات ازش استقبال میکنه . فردای اون روز وقتی هانا با ذوق از مربیش شکلات و بوس می گرفت گفت : خاله ایزدی همیشه میام کلاستون تابهم شکلات بدی!

امروز وقتی هانا رو داشتم از مهد میاوردم همون طور که بغلم بود با ذوق داد زد : سانیا دوس ات دارم! (توی پرانتزبرای معرفی بگم همون روز اول سال تحصیلی پارسال ، سانیا خانوم با گاز گرفتن از مچ دست هانا از دخترم استقبال گرمی کرده بود به همین خاطر تا چند روز پیش هم تمام خرابکاری ها رو پای سانیا می ذاشت و هر جا چیزی خراب می شد میگفت کار سانیا بوده !)سانیا هم با ذوق تموم به هانا نگاه می کرد و برای هانا می رقصید (لابد  اینم یه جور لاو ترکوندنه دیگه ).

به محوطه مهد که رسیدیم :

هانا: سروش سلااااااااااااام!

هانا: مامان سروش منو دوس داره

من : چطور مامان

هانا : آخه مامان امروز که رفتم کلاس سروش اینا سروش بهم گفت هانا سلام!

من : آره مامان حتما همین طوره

(سروش هم از همکلاسی های پارساله با این توصیف که همیشه نذر داشت کتاب و کیفای هانا رو با دندون پاره کنه )

داشتیم همین طوری به سمت سرویس ها طی مسیر می کردیم که خاله ایزدی رو دیدیم هانا اینقدر ذوق زده شده بود که لیوان آب رو روی لباساش ریخت و دوید سمت خاله ، خاله هم که انگار نه انگار همین بچه های پارسالین با اون همه شیطنت و ...... هر کدوم و میدید ذوق می کرد و غرق قربون صدقه رفتن بچه ها می شد.

ولی فکر کنم این خاله جدید امروز با بچه ها خیلی کار کرده

چون امروز هانا وقتی صداش میزنم با کلی احترام میگه بله مامان ( شاید تعجب کنید آخه هانا وقتی حوصله نداره یا خسته باشه در جواب من فقط صدا درمیاره که یعنی بله )اگر هم حواسش نبود ها میگفت فوری اصلاحش میکرد و میگفت بله بله مامان!

 

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:58  توسط هانا کوچولو  |