تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker هانا :دختری از کهکشانی دیگر hana
هانا :دختری از کهکشانی دیگر hana
     
 

عصبانیت هانای آتش نشان!

شنبه شانزدهم آبان 1388

امروز عصر وقتی رفتم سراغ هانای تا از مهد بیارمش مث همیشه طرفم دوید و بعد از سلام و روبوسی وقتی جویای حال گلم شدم دیدم اخماش تو هم رفت و گفت:

مامان من از امروز صبح عصبانیم!!!

من با یه نگاه و البته حسی سرشار از سوال و تعجب پرسیدم مامانی چرا؟

هانا هم رو به من کرد و گفتش:آخه من به بچه ها گفتم بیاین کلاسمون پیش من بشینید نیومدند منم عصبانیم!

هر چی اصرار کردم که بچه ها کیا بودند که به حرف دختر من گوش ندادند و کلاس و مربی خودشونو ول نکردند ونیومودند بغل دست دخترم تو کلاسی دیگه بشینن نگفت که نگفت ولی احتمال زیاد ازبچه های پارسالی بودن چون کلاس سال گذشته ای شون خیلی باهم جور بودن و هر چی شیطنت بود از هم یاد گرفتند ولی امسال همه رو به رسم هر سال بین کلاس های مختلف پخش کردند ولی هنوز که هنوزه هر وقت همدیگر رو میبینن حتما  یه لاو هم که شده برای هم می ترکونن

خلاصه (به قول خودش) : توی سرویس با همون عصبانیتش به حرفهای عرفان که بغل خالش کنار دست مانشسته بود خوب گوش داده بود .

عرفان ۴ ساله که می خواست در آینده آتش نشان بشه کلی حرف زد از تره بار و خریدماهی و اینکه چند وقت پیش تب داشته ونیومده مهد و خونه استراحت کرده و شیر می خوره تا بزرگ شه و مث باباش قد بلند شه و ............

وقتی پیاده شدیم هانا ازم پرسید مامان آتش نشان چیه ؟

منم براش توضیح دادم که این چنین و آنچنان

هانا هم گفت مامان منم میخوام آتش نشان بشم منم که اصرارکه نه مامان جان دختر خوشگل من خانم دکترمیشه خلاصه هانا کوتاه نیومد و  من مجبور شدم به تصمیم دخترم احترام بذارم چون دخترم میگفت مامان می خوام آتش نشان بشم تا برم اون بالا آتیش رو خاموش کنم بعد همه برام دست بزنن

ای خدا این دختر ناز و خوشگلمو به تو سپردم نگهدارش باش

 
 

لینک
هانا کوچولو

شعر گفتن هانای من

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

کتری آب جوشم

گل و گل و گل می دوشم/ قل و قل و قل می جوشم

وختی که داک داکم / وقتی که داغ داغم

هیشوخت نیای سراغم

این کار کار مامانه

مامان چه مهربونه

من که معلوم بود به خاطر ذوق زدگی برای این مصرع آخری لپام گل انداخته با حسی آمیخته با تشکر از این لطف دخملم به هانایم نگاه کردم

هاناهم از روی شیطنت برای اینکه یه تی پا به ذوق شکفته مامانی بندازه با یه نگاه سرشار از جدیت بهم گفت: باتوکه نبودم با بابای مهربونمم .... بابا چه مهربونه !!!!!!!!!!!!!

من:

 هرچند بعد از چند لحظه اومد برای عرض دلداری منو بوسید و برام شعرو تکرار کرد!!! ولی خب دخملیم حرفشو زده بود .(مامان فدای صداقتت که مث خودم حرف تو دلت نمی مونه به قول یارو گفتنی آلو تو دهنت خیس نمی مونه )

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

از سنگ ناله خیزد روز وداع یاران!

جمعه هشتم آبان 1388

امروز سی دی " آدم کوچولوها" رو برای هانا جان گذاشتم و خودم رفتم به کارام برسم یکدفعه دیدم صدای گریه هانا میاد.وقتی با عجله رفتم سراغش دیدم داره مث ابرای بهار اشک می ریزه و می گه آدم بزرگه کوچولوهارو خورد!!!
طفلکی بدجوری تو نخ قصه رفته بود و از اتفاقی که برای آدم کوچولو افتاده بود نگران شده و زار زار گریه می کرد!!
قربون این دل مهربونت برم عزیز دلم که اینقدر دل کوچیک و با صفایی داری!
باباش هم ناراحت شده بود و می گفت هیچ وقت این بچه نباید به تنهایی سی دی ببینه. البته یه نکته هم تو این دلسوزی هست و اون اینکه آقای پدر خودش حسابی کاتون دوست داره و به این بهانه میخواد هیچ برنامه ای رو از دست نده!

 
 

لینک
هانا کوچولو

اسباب کشی

پنجشنبه سی ام مهر 1388




چند وقت پیش بعد از چند سال زندگی در کرج به تهران اسباب کشی کردیم.
در روز اول هانا منزل جدید را که دید فریاد زد:" هی ی ی ی خونه جدید!"
بعد از پنجره که کوچه را دید باز فریاد زد:" هی ی ی ی کوچه جدید!"
وسایل  اتاق خودش هم که چیده شد باز فریاد زد:"هورااااا اتاق جدید!"

اما همین که شب شد و موقع خواب ،  داد و بیداد هانا شروع شد. فکر می کنید حرفش چی بود. با گریه می گفت :"بریم کرج،خونه خودمون بخوابیم"!!

 
 

لینک
هانا کوچولو

عکس های جشن تولد

جمعه بیست و چهارم مهر 1388

 

هانا

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هانا

هانا

 هانا

یک تولد هانا

 

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

سورپریز هانا

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388

اینم سورپریز هانا:

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ایشالا فردا پس از مراسم تولد همه عکس ها رو می ذاریم. نمی دونید هانا چه قشقرقی راه انداخته. حسابی لحظه شماری می کنه برای برگزاری مراسم تولد.

 
 

لینک
هانا کوچولو

اطلاع رسانی

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388

  

سلام به همه

به اطلاع همه مامان باباها و دوستای نازنینی که در تماس ها جویای چگونگی برگزاری تولد هاناجان هستند می رساند که:

امسال تولد هانا سه بخشیه، بخش اول در اداره مامانی روز دوشنبه(دیروز) برگزار شد که بساط کیک و شیرینی و مبارکباد برپا شد و چندتا از همکاری گل هدایای قشنگی به هانا گلی هدیه دادند.

بخش دوم که جشن اصلیه و با حضور موثر شاداب و پر از تحرک! دوستان و فامیل قراره برگزار بشه به احترام شهادت امام معصوم با تاخیر یکی دو روزه انجام می شه.

بخش سوم تولد هم ان شاالله چهارشنبه آینده با حضور دوستای مهدکودکی در فضای شاد کودکانه برگزار می شه!

مزید اطلاع تمبرهای امسال هانا هم چاپ شده، کلیپ کوتاهی هم سفارش دادم. اما هنوز یه ایده خاص که حکم سورپریز داشته باشه به ذهنم نرسیده!

پلیز ایده سند کنید...

 
 

لینک
هانا کوچولو

میلاد تو تولد هرچه خوبی است

جمعه هفدهم مهر 1388

 

هانا

 
 

لینک
هانا کوچولو

برای تو بهترین

جمعه هفدهم مهر 1388

 

هانا

 
 

لینک
هانا کوچولو

در آستانه...

جمعه هفدهم مهر 1388

 

هانا    hana

 
 

لینک
هانا کوچولو

هانا به کلاس بالاتر رفت

یکشنبه دوازدهم مهر 1388

سلام . احوالات شما گرامیان و عزیزان بهتر از جان ؟ ببخشید بعد از مدتها آپ شدیم . بابایی که مشششششششغول مشششششششغول !!!!!!!!!!!منم تا هفته پیش همین طور . البته هر وقت که دلم تنگ می شد و می تونستم سرکی می زدم . میشه گفت دورادور جویای احوال بودم هفته پیش با خاله نیلو صحبت کردم . حتما دعاهای خاله نیلو بوده که تونستم دفاع از پایان نامه رو به خوبی انجام بدم طوری که هنوز با استاد راهنمام حرف میزنم از خوبی ارائه میگه و تشکر می کنه البته منم از زحمات و نمره خوبی که بهم داد خیلی خیلی ازشون ممنونم .

و اما اصل کاری نازنینم ، هانای گلم:

یه مقطع بالاتر رفته الان کلاس نوباوه هاس! دردش به جونم ماشالا خانم شده، وروجک شده ،شیرین زبون تر شده !

خانم مربی ها و به قول بچه ها خاله ها ، تغییر کردند . هانا که کلی به مربی پارسالی عادت کرده بود . روزای اول به عشق اینکه صبح اول بره خاله ایزدی رو ببینه راضی می شد وارد کلاس جدید بشه . به مربی سابقش که گفتم قول داد حتما بره کلاس جدید و هانا رو ببینه که این کارو کرده بود و به هانا قول شکلات داده بود که اگه هانا فردا بره به خاله سر بزنه اونم با شکلات ازش استقبال میکنه . فردای اون روز وقتی هانا با ذوق از مربیش شکلات و بوس می گرفت گفت : خاله ایزدی همیشه میام کلاستون تابهم شکلات بدی!

امروز وقتی هانا رو داشتم از مهد میاوردم همون طور که بغلم بود با ذوق داد زد : سانیا دوس ات دارم! (توی پرانتزبرای معرفی بگم همون روز اول سال تحصیلی پارسال ، سانیا خانوم با گاز گرفتن از مچ دست هانا از دخترم استقبال گرمی کرده بود به همین خاطر تا چند روز پیش هم تمام خرابکاری ها رو پای سانیا می ذاشت و هر جا چیزی خراب می شد میگفت کار سانیا بوده !)سانیا هم با ذوق تموم به هانا نگاه می کرد و برای هانا می رقصید (لابد  اینم یه جور لاو ترکوندنه دیگه ).

به محوطه مهد که رسیدیم :

هانا: سروش سلااااااااااااام!

هانا: مامان سروش منو دوس داره

من : چطور مامان

هانا : آخه مامان امروز که رفتم کلاس سروش اینا سروش بهم گفت هانا سلام!

من : آره مامان حتما همین طوره

(سروش هم از همکلاسی های پارساله با این توصیف که همیشه نذر داشت کتاب و کیفای هانا رو با دندون پاره کنه )

داشتیم همین طوری به سمت سرویس ها طی مسیر می کردیم که خاله ایزدی رو دیدیم هانا اینقدر ذوق زده شده بود که لیوان آب رو روی لباساش ریخت و دوید سمت خاله ، خاله هم که انگار نه انگار همین بچه های پارسالین با اون همه شیطنت و ...... هر کدوم و میدید ذوق می کرد و غرق قربون صدقه رفتن بچه ها می شد.

ولی فکر کنم این خاله جدید امروز با بچه ها خیلی کار کرده

چون امروز هانا وقتی صداش میزنم با کلی احترام میگه بله مامان ( شاید تعجب کنید آخه هانا وقتی حوصله نداره یا خسته باشه در جواب من فقط صدا درمیاره که یعنی بله )اگر هم حواسش نبود ها میگفت فوری اصلاحش میکرد و میگفت بله بله مامان!

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

هانا در شب های رمضان

جمعه بیستم شهریور 1388

 
 

لینک
هانا کوچولو

تازه ترین اظهار نظر هانا درباره جومونگ

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

هانا: جومونگ موهاش اومده جلو چشش، باید بزنه بالا!

 
 

لینک
هانا کوچولو

ننه به فدای تو

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

یکی دو روز پیش بابای هانا کسالت داشت. هانا که نگران شده بود اول کمی شانه های باباجونش رو مالش داد و بعد با صدای بلند گفت:" ننه به فدای تو"!!
ما رو می گید؟هاج و واج!
بعداً کاشف به عمل اومد هانا این جمله رو از نوار کاست کدو تنبل شنیده!

 
 

لینک
هانا کوچولو

اعتماد به نفس!

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

هانا: باباجون برام جایزه می خری؟
من: چرا بابا؟
هانا: چون دختر خوبی هستم!

 
 

لینک
هانا کوچولو

دور و تسلسل

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

هانا: مامان ، من به سروش( از پسرای مهد کودکی) گفتم بی تعیت( بی تربیت! )
من: چرا مامان؟
هانا: چون خانم ایزدی( مربی مهد) به من گفت برو بشین گوشه اتاق!( معلوم می شه تنبیه شده!)
من: چرا مامان؟
هانا: چون به سروش گفتم بی تعیت!
من: چرا مامان؟
هانا:چون خانم ایزدی به من گفت برو بشین گوشه اتاق!
من: چرا مامان؟
هانا: چون به سروش گفتم بی تعیت!
من: چرا مامان؟
هانا:چون خانم ایزدی ...

 
 

لینک
هانا کوچولو

ماجرای ویژه

سه شنبه شانزدهم تیر 1388

امروز هانا دفترچه بانکی را برداشت و برای یک لحظه ناپدید شد . و بعد هرچه سراغ دفترچه گشتیم نبود هرچه هم از هانا خواهش و تمنا کردیم نمی گفت کجا گذاشته! چند دقیقه بعد هم مقداری اسکناس برداشت و به همان شکل ناپدید شد. هر چه قدر به هانا التماس کردیم که کجا گذاشتی باز می گفت : نمی دونم!
دست آخر کار به تهدید کشید: هانا اگه نگی پول و دفترچه کجاست ما هم کتاباتو پاره می کنیم!!!
هانا: نه!!! پییداش می کنم!
(یک ساعت بعد)
هانا که گویا طفلکی خودش هم یادش رفته بود محموله رو کجا قایم کرده گفت: مامان پولا نیستش کتابامو پاره کن!

 
 

لینک
هانا کوچولو

وعده هانا

یکشنبه هفتم تیر 1388

هانا به بابایی: بابادش(اخیراً هانا باباشو اینجوری صدا می زنه) اگه دختر خوبی باشی (!) هانا اذیت نکنی (!)برات جایزه میخرم!

 
 

لینک
هانا کوچولو

آخرین هوادار وفادار!

شنبه بیست و سوم خرداد 1388

هانا خطاب به خاله: مامان چیه؟(یعنی مامان هوادار کیه)

خاله: احمدی نژادیه

هانا: بابا احمد نژاعه، مامان احمد نژاعه ، من اوسعبی (موسوی)!

 
 

لینک
هانا کوچولو

دیدار

سه شنبه دوازدهم خرداد 1388

آی
    دلمون برای دیدن دوستای هانا لک زد...
                                       لطفاً یکی ما رو به قرارای وبلاگی دعوت کنه!

 
 

لینک
هانا کوچولو

کلاس هانا

جمعه هشتم خرداد 1388

باز طبق معمول گرفتاری ها مانع این می شه که از هانا جان بیشتر بنویسیم....

اخیراً بابای هانا  از طریق اداره یه سمند در اختیار گرفته که حسابی پسند هانا شده...دیروز داخل تاکسی هانا یه سمند دید و بلافاصله داد زد:"ماشین بابا...!"و بعد بلافاصله گفت:"نه...نیست!" خانم کنار دست من ازش پرسید ماشین بابا بود؟ هانا جواب داد :"نه ماشین بابا مشکیه!" همون خانم پرسید تو ماشین بابا جلو می شینی یا عقب؟ هانا جواب داد:"عقب". خانمه باز پرسید کمربند هم می بندی؟ هانا جواب داد:"نه تو هماپیما(هواپیما) کمربند می بندم! "
اون خانم حسابی تعجب کرد و البته بنده هم از این کلاس گذاشتن هانا کیف کردم!

 
 

لینک
هانا کوچولو

نوروز 88 خونه بابابزرگ اینا

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388

 
 

لینک
هانا کوچولو

هجران

شنبه بیست و نهم فروردین 1388

سلام

هانای نازنینم

دلتنگ دیدن توام، متاسفانه اینجا نتوانستم تماس تلفنی بگبرم . امید خدا تا چند روزدیگه باز هم روی ماهت رو خواهم بوسید

چین شهر ساینا
 
 

لینک
هانا کوچولو

چند برش کوتاه از شیرین کاری های هانا

دوشنبه دهم فروردین 1388

روزهای آخر سال برای  تعطیلات رفتیم شمال طرف های زیباکنار. هانا که حسابی از دریا خوشش اومده بود وقت و بی وقت می گفت بریم دریا. و همین باعث شده بود ما در یک اقدام غیر اخلاقی هر وقت می خواستیم جایی بریم و هانا همکاری نمی کرد وعده دوباره به دریا رفتن بدیم تا هانا کوتاه بیاد!

هانا این روزها عجیب به کتاب علاقه پیدا کرده و من و آقای پدر هرکدام بیرون بریم حتماً باید یک جلد کتاب قصه یا شعر براش بخریم . چند روز پیش وقتی فراموش کردم براش کتاب بیارم با تردستی یکی از کتاب های بابای هانا رو جلوش گذاشتم و گفتم بیا عزیزم اینم کتاب تازه!
هانا با تعجب کتاب رو ورانداز کرد و بعد در حالی که کتاب رو گوشه ای پرتاب می کرد گفت مامان این کتابو نخه اییدی!

هانا عجیب به باباش وابسته شده . اگه به هر بهانه ای گریه اش بگیره فوراً سراغ  آقای پدر می ره و با گریه و زاری میگه"بالا بکو"( یعنی منو بغل کن!) . حالا آقای پدر باید هانا رو بغل کنه و بعد آبی به صورتش بزنه .بعد هم هانا رو به "اوتاک هانا" ببره تا از قفسه های بالایی کمدش یکی دو عروسک تزیینی برداره و بعد هم بابا اونو روی یک بالش بذاره تا آروم بگیره!

این عملیات! داستان تکراری خیلی از روزهاست!

یک بار که با آقای پدر به پاساژهای جمهوری برای خرید لباس برای هانا رفتیم. هانا جان در ایستگاه مترو حر به مجسمه آدم های روی دیوار با تعجب نگاه کرد و گفت:" اه! اینو!" آقای پدر میگه نشان به آن نشان از اون موقع هر وقت مترو حر میرم ناخودآگاه با صدای بلند میگم :"اه اینو"!

چند روز پیش با دوتا از خواهرام دوری در شهر زدیم. هانا از اینکه خاله نسیم پشت فرمونه تعجب کرد. بعد هم برای اختلال در کار اصرار می کرد حین رانندگی بغلش بشینه. و درآخرین اقدام مبارزه جویانه اش از من خواست که" بابا ماشین برام بخره!"

این بچه رو هر کاریش کنی حاضر نیست خودش رو با اسم فامیل من معرفی کنه و  مدام خودش رو با اسم فامیل باباش  صدا می زنه! برعکس دختر خاله اش که حتی تا حالا که کلاس اول میره اسم فامیل مادری رو به کار میبره و حاضر نیست خودش رو با اسم فامیل باباش معرفی کنه! نمی دونم من بلد نیست بچه رو تربیت (!) کنم یا آقای پدر حسابی گوشی رو دست این بچه داده!

برای عید دیدنی خونه عمه مهربون هانا رفتیم . ولی چشمتون روز بد نبینه هانا و "عاطفه"(دختر عمه اش) حسابی سر گوشی آقای پدر دعواشون شد! عاطفه که هم سن هاناست با زور می خواست گوشی  آقای پدر رو صاحب شه و  هانا هم که حاضر بود در قبال بازی کردن با عروسک عاطفه از حقش کوتاه بیاد وقتی دید عاطفه حاضر به امتیاز دادن نیست حسابی دعواش شد. هر دو هم جیغ و گریه راه انداختند اون سرش ناپیدا!

وقتی سفره هفت سین رو می چیدیم هانا حسابی ذوق کرده بود و از اونجا که فکر می کرد بازهم تولد گرفتیم مدام می گفت:"تبدد هانا... تبددهانا!"(تولد هانا...تولد هانا!). در نهایت اونقدر به اجزاء هفت سین دست زد که مجبور شدم خیلی زود سفره رو جمع کنم. ولی حیف شد خیلی برای چیدنش ذوق و هنر به خرج داده بودم!

هانا این روزا حسابی کاسب شده و هر چیزی رو که  دست آدم می ده باید پولش رو بگیره! . قیمت اجناسش هم ثابت صد تومنه!. ماجرا اونجا جالب میشه که در ظرفی خیالی آش فرضی میپزه و با قاشق نامرئی یه لقمه دهنت میذاره بلافاصله هم پولش رو می خواد!

یکی دو ماهی قبل از عید یه بار که با هانا بیرون رفته بودیم یه خانم  که از دیدن هانا ذوق کرده بود مدام برمیگشت و با هانا حرف می زد یهویی جلوی پاش رو ندید و کامل رو زمین ولو شد! خیلی دلم سوخت. شب هانا این حادثه رو به آب و تاب برای باباش تعریف کرد: "خانمه اینجوری افتاد زمین ( تصویری نشون میداد!) بعد مامان باش صحبت کرد ..." از بکار بردن  این اصطلاح "صحبت کرد" خیلی لذت بردم. باباش هم کلی بوسیدش!

در مهد کودک هانا به مناسبت سال نو جشن گذاشته بودند .مراسم خوبی بود ولی کلی خرج رو دستم گذاشت! لباسی که از مرکز خرید مهستان براش  خریدم  خیلی به عسلم میاد و حسابی تو مهد کودک خواستگار پیدا کرد!



و اینم آخرین مکالمه من و هانا:

من: آخ!
هانا: مامان چی شد؟!
من: هیچی ، داخل غذا سنگریزه بود لثه ام خون اومد!
هانا: دهنت گرمز شد؟
من: آره مامان، قرمزشد!
هانا: عزیزم مواظب باش!
من:!!!!!!!!

 
 

لینک
هانا کوچولو

تصمیم کبری!

سه شنبه بیستم اسفند 1387

هانا(امروزصبح): مامان من نمیام مد(مهد)کودک!
من:چرا مامانی؟
هانا: ایخام(می خوام) برم انشگاه(دانشگاه) دس(درس) بخونم!
من:!!!!!(شما باشید چکار می کنین!)

 
 

لینک
هانا کوچولو

اولین واژه انگلیسی هانا

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387

امروز داخل سرویس هانا با حرارت از مهد می گفت  . لا به لای حرف هاش چند بار واژه "بال" را شنیدم و وقتی در کنارش واژه " توپ" را هم به کار برد ناگهان شوکه شدم. با ناباوری پرسیدم : مامانی "بال" یعنی چی؟ هانا خیلی معمولی گفت یعنی "توپ"! و به همین سادگی اولین واژه زبان انگلیسی را به کار برد.نمی دونم دخترم واژه ball را از کی یاد گرفته!

 
 

لینک
هانا کوچولو

هانای نازنینم

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387


 
 

لینک
هانا کوچولو

هانا و تاریخ انقلاب - 2

شنبه نوزدهم بهمن 1387


 
 

لینک
هانا کوچولو

هانا تاریخ انقلاب را بررسی می کند!

شنبه نوزدهم بهمن 1387

در مهد کودک هانا صحنه های انقلاب را به شکل ماکت درست کرده اند. هانا خیلی به این ماکت ها علاقه مند شده.

 
 

لینک
هانا کوچولو

خونه هانا در یک سالگی

سه شنبه یکم بهمن 1387

یادش بخیر پارسال هانا همش تو این لونه بود.

 
 

لینک
هانا کوچولو

هانای جنگجو!

سه شنبه یکم بهمن 1387

هانا در هنگام شکار/نوروز 87 روستای برالیکه
توضیح ضروری: دست بابا تو کادر بود که با اجازه شما با فتوشاپ حذفش کردم!

 
 

لینک
هانا کوچولو

حدود یک سالگی

سه شنبه یکم بهمن 1387

 
 

لینک
هانا کوچولو

و باز هم عکس

سه شنبه یکم بهمن 1387

تصویری از سی دی های کلیپ هانا/آهای خاله نیلو نگفتی به چه نشانی بفرستیم برات!

 
 

لینک
هانا کوچولو

عاشورا / کرج

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387

 
 

لینک
هانا کوچولو

عاشورا

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387


 
 

لینک
هانا کوچولو

چند عکس

دوشنبه بیست و سوم دی 1387

الان سعی می کنم فقط چند عکس بذارم اگه عمری شد فردا شرح می دم!

مهمانی شب یلدا/ رستوران گردان مهستان

هانای چکمه پوش!

در کوچه پس کوچه های شهر


 
 

لینک
هانا کوچولو

روز از نو

دوشنبه دوم دی 1387

hana بالاخره مقاومت منفی جواب داد و هکرهای محترم! پس ورد رو ایمیل کردن! به نظرم بعد از دفاع ۳۳ روزه لبنان این یکی از جاودانه ترین مقاومت های تاریخ باشه!

امروز اولین کاری که کردم تاریخ لوگو رو عوض کردم. طفلکی هانا تو دوسالگی متوقف شده بود!

عکس های جدید رو هم روزای آینده میذارم.

راستی مدتیه هانا مهد میره. راجع به مهد هانا یه عالمه حرف دارم!

راستی بلاگفا اخیراْ در صفحه مدیریتش امکان بک آپ گرفتن از همه مطالب وبلاگ رو فراهم کرده تا خدای نکرده بلای ما سر شما نیومده حتما بک آپ بگیرید.

ولی دروغ چرا حرکت غیر اخلاقی این مزاحم اینترنتی بدجوری حرصمون رو بالا آورد. ولی دزد خونگیه! و به شما قول می دم هرجوری شده کشف و ضبطش می کنیم!

یه بار دیگه از همه مامانی نازنینی که تو این مدت به ما محبت داشتن تشکر می کنم. همیشه شاد باشین

 
 

لینک
هانا کوچولو

برگشت غرور آمیز

یکشنبه یکم دی 1387

ما برگشتیم!

به زودی مطالب جدید در راه است.

مقاومت پیروز شد!

پایان کمپین صد امضاء!

همه نظرات این مدت را به خاطر ارزش تاریخی که دارند در این جا گذاشته ام. حسن این نظرات به اینه که دوستای واقعی هانا معلوم شدن که کیان!





نویسنده: پری

یکشنبه 5 آبان1387 ساعت: 19:10

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه

بابا من یکی که داغ کردم جشن نگرفتین چه برسه به هانا ......

با من دوست دارم که شرکت کنم ولییییییییییییییییییییییییی

 

نویسنده: بابای چیستا زیباترین دختر ایران وجهان وح

چهارشنبه 8 آبان1387 ساعت: 9:59

ای ول داری یاد میگیری درمحضر چیستا..همینجوری تلمذ کن

 

نویسنده: فائزه

چهارشنبه 8 آبان1387 ساعت: 16:49

پس ما چطوری از دوست کوچولومون با خبرشیم؟

 

نویسنده: دایی

چهارشنبه 8 آبان1387 ساعت: 21:25

من داییشما !!!!!!!!!!!!! من چی ؟

عجب بدین شما

 

نویسنده: بابا و مامان هانا

شنبه 11 آبان1387 ساعت: 8:8

کانون محترم هکران کودک! این اصلاً شوخی خوبی نیست. ما که دقیقاً شما رو می شناسیم و می دونیم که هانا رو هم دوست دارین پس لطفاً مجدداً کلمه عبوری رو که تغییر دادین به ما اعلام کنین و این بازی رو تموم کنید اگه هم ما بدقولی کردیم بذارید به حساب ما نه حساب هانا کوچولو!

 

نویسنده: بابا و مامان هانا

شنبه 11 آبان1387 ساعت: 8:19

در ضمن اگه رمز عبور رو برنگردونید تو همین بخش نظرات وبلاگ مطلاب هاناجون رو می نویسیم. به این می گن مقاومت منفی!

 

نویسنده: مامان هانا

شنبه 11 آبان1387 ساعت: 8:22

فائزه جان در این نشانی یه هدیه قشنگ به هانا جان داده به خاطر تولدش .... فائزه جان خیلی خیلی از لطف شما ممنون

http://fl110.blogfa.com/post-209.aspx

 

نویسنده: پری

شنبه 11 آبان1387 ساعت: 19:48

بابا دلتون درد میکنه که هک میکنید؟؟؟؟

بابا میخوان جشن بگیرن .........

رمزو بدین و گرنه...................................

 

نویسنده: اتحاداستراتژیک!/نوشته بابای هانا

یکشنبه 12 آبان1387 ساعت: 14:8

برای من یقین حاصل شد همه زنان عالم دستشون توی یک کاسه است و اصولاً همه دختران فمینیست به دنیا می آیند، دلیل می خواهید؟ همین هانای نیم وجبی که اولین کلمه ای که به زبان راند"بابا" بود حالا بعد از این همه محبت بی دریغ فکر می کنید اولین جمله بلندی که به زبان راند چی بود: "بابا ...مامانو اذیت نکن دیگه"! جل الخالق !ملاحظه فرمودید؟ معلوم می شود آن همه بابا ..بابا گفتنش تمرین برای کامل کردن این جمله بود!

 

نویسنده: پری

پنجشنبه 23 آبان1387 ساعت: 14:22

واقعا برای این افراد متاسفم .......

این چه شوخی مسخره ایه هااااااااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نویسنده: ×

دوشنبه 27 آبان1387 ساعت: 15:46

وای چرا؟هانا جونم بوس

اکرم خاله

 


ادامه مطلب
 
 

لینک
هانا کوچولو

تنبیه اینترنتی!

یکشنبه پنجم آبان 1387

این وبلاگ به دلیل

 

بدقولی گردانندگان آن تا

 

 اطلاع ثانوی تعطیل شد

کانون هکران کودک!

 
 

لینک
هانا کوچولو

سه شنبه سی ام مهر 1387

سلام به دوستای نازنین.

 

 

 

 


جهت اطلاع کسانی که نتوانسته اند در جشن تولد هانا کوچولو باشند :

جشن تولد اینترنتی هانا جان روز یکشنبه آینده در همین وبلاگ برگزار می شود.

 
 

لینک
هانا کوچولو

آگهی برای آگاهی!

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387

همیشه کمی غافلگیری بد نیست! عرض شود تا همین جای موضوع از کسانی که تماس تلفنی گرفته و یا با SMS  و ایمیل و یا پیام گذاشتن در همین وبلاگ تولد دختر عسلی و کهکشانی ما را تبریک گفته اند یک دنیا ممنون و سپاس! دوم اینکه امسال به علت پاره ای مشکلات داخلی و خارجی جشن میلاد هانا را با چند روزی تاخیر برگزار می کنیم. تاریخ دقیق برگزاری متعاقباً اعلام خواهد شد! سوم اینکه قرار شده است بترکونیم!

 
 

لینک
هانا کوچولو

تبریک

چهارشنبه هفدهم مهر 1387

روز جهانی کودک رو به همه دختر خانم ها و آقا پسر های گل ایرونی و به خصوص دوستان خوب هانا تبریک می گیم و از این که فرصت پیام در وبلاگ ها و یا تماس تلفنی فراهم نشد خیلی معذرت !
به هر حال تولد هانا نزدیکه  بابای هانا هم تازه از سفر ینگه دنیا برگشته ان شاء الله روزای آینده جبران می کنیم!

 
 

لینک
هانا کوچولو

بوسه از راه دور!

سه شنبه دوم مهر 1387

سلام. الان از نیویورک دارم برای هانای نازنینم می نویسم. خیلی خیلی دلم براش تنگ شده.همینطور برای بانوی اردیبهشتی! امروز از فروشگاهی در منهتن یه عروسک قشنگ برای هانا گلی گرفتم. امیدوارم هر چه زودتر به ایران برگردم برای دیدن صورت ماه نازنینم.

 
 

لینک
هانا کوچولو

چند خبر كوتاه

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387


خبر اول اينكه ترانه اختصاصي هانا ساخته شد .الان هم داده ام دست يكي از دوستان خوب تدوين گرم تا آن را تبديل به كليپ كند. ايشالا اين كليپ هديه مهمانان ويژه تولد هانا خواهد بود. در ضمن مشغول تهيه و طراحي ليبل روي سي دي هستم.
خبر دوم اينكه هفته گذشته بالاخره توانستيم با نيلوجان تلفني صحبت كنيم. حسابي باعث شادماني و خوشحالي بود. قرار شد در سفر ايشان به ايران حتماً همديگر را ببينيم.
خبر سوم اينكه از آلبوم هانا سراغ يك عكس ويژه براي چاپ تمبر مخصوص دومين سال تولد هستم. اگر شما هم بعضي از عكس هايي كه روي وبلاگ گذاشته ايم مي پسنديد اشاره كنيد بلكه همان را چاپ كرديم.
خير چهارم اينكه اين روزها هانا حسابي مودب شده! آب مي خوري مي گه: نوش! غذا بهش مي دي اگه بگيره حتماً مي گه : مرسي! اگه نخواد  مي گه : دسه در(يعني دستت درد نكنه!) اگه هم بخواد از سر سفره پاشه مي گه: ببه ( يعني ببخشيد!).
خبر آخر اينكه احتمالاً اگر ويزا به موقع حاضر بشه هفته آينده يه سفر دارم به بلاد كفر! فقط موندم چي براي هانا هديه بيارم!

 
 

لینک
هانا کوچولو

عکس های متحرک

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387

در این نشانی می توانید انواع عکس های متحرک را بیابید. این چند تا را هم عجالتاْ هدیه داشته باشید.

 
 

لینک
هانا کوچولو

برش هایی از شیرین کاریهای هانا

دوشنبه یازدهم شهریور 1387

یکی از عادت های همیشگی هانا درخواست مصرانه آبه و البته نتیجه برای ما قابل پیش بینیه ، چون پس از اینکه ادای خوردن رو دراورد بلافاصله بقیه اون رو روی قالی یا کف اتاق می ریزه!واین داستان تکراری هر روزه و روزی چند بار تکرار می شه!

اخیرا عسل خانمی مامان رو همانطوری صدا می زنه که بابا میگه:«مامانش ! »البته بعضی موقع ها «مامان هانا»هم میگه!

البته هانایی بابا را«باباجی»خطاب می کنه،یعنی باباجون!

پنج شنبه غروب با هانا و مامان پارک رفتیم.هانایی حسابی خوش گذروند،سوار کالسکه شد.با اسب کالسکه چی بازی کرد.از زیر آبشار دریاچه رد شد.به تماشای قفسه پرندگان نشست.از همه بیشتر با قوی زیبای داخل دریاچه بازی کرد.حیوونی گویا حسابی گرسنه بود که تا هانا یه برگ داخل آب انداخت زودی خودش رو پیش ما رسوند.مامان خانم انقدر احساساتی شد که حسابی دلش سوخت و فورا یک بسته چیبس خرید و تا برگ آخر چیبس را هانا داخل آب انداخت و قوی زیبا با حرص و ولع می خورد.هانا کلی سر ذوق آمده بود و مدام جیغ می زد!

این روزها نگران هانا هستیم به نظرمون خیلی کم غذا شده و تقریبا در هر وعده غذایی بیشتر از چهار ،پنج لقمه نمی خوره اگر چه پرستار مرکز بهداشت عقیده داره که وزن هانای مناسبه ولی برای اطمینان بیشتر از دکتر غلامرضا خاتمی نوبت گرفتیم که مشاوره شه.خیلی ها از تبحر و تجربه دکتر خاتمی تعریف می کنند.

این هم برنامه هر شب :

هانا جون حدود ساعت 12شب تلویزیون و همه لامپ ها رو خاموش میکنه تا اعلام کنه موقع خوابه!(عزیز دلم این روزها دستش به همه پریز ها میرسه)وبعد از این که ما هم قصد خواب می کنیم ،بلند میشه یکی یکی همه لامپ ها رو روشن می کنه و تلویزیون رو همین طور و کافیه بخوای مقابله کنی  و لامپ ها رو خاموش کنی تا کولی بازی دراره!خلاصه معمولا  تحمل می کنیم  و هر جوری هست می خوابیم تا بالاخره نصف شبی حدود ساعت 2 نیمه شب بنده از خواب مبیپرم و پتو رو روی هانا جون میندازم که بالای سر ما خوابش برده و لامپ ها و تلویزیون رو هم خاموش می کنم!

عادت قشنگی که هانا داره و به این خاطر همیشه لذت می برم اینه که گلی جون بر خلاف بچه هایی که معمولا با گریه بیدار می شن از همون ماه های اول تولد گل زیبای صورتش در صبح با لبخند باز میشه!

البته اخیرا قبل از اینکه ساعت بیدار شدن برسه (یعنی ساعت10صبح)در همون حالتی که چشمای نازنینش رو هم افتاده صدا می زنه :«مامان شیر!»و بعد که نوش کرد با همون چشای بسته می گه :مرسی!و به خواب نوشینش ادامه می ده!

هاناجان بیش از هر اسباب بازی یا عروسکی به کتاب علاقه داره!البته کتاب به قرائت خودش یعنی:«گوگه»!،هر شب وقتی از سر کار میام بلا فاصله باید بغلش کنم و ببرم پیش کمد کتابهاش تا هانا خانم «گوگه هاش»رو بیاره و برای هزارمین بار ورق بزنیم،

چن روز پیش یک موتور از کنار هانا رد شد و هانا در حالی که جا خورده بود ناگهان بدون اینکه قبلا این کلمه رو با او تمرین کرده باشیم یک دفعه فریاد زد:«ترسیدم!»

«آندیا»نی نی خاله«ده دیده!»گریه کرد، هانا زودی بالای سرش رفت و در حالی که انگشتش روی لبش گذاشته بود گفت:هیس!هیس!

هانا که خودش هنوز نی نی تشریف داره هر بچه چند ساله ای (از 2 تا 10 ساله!)رو ببینه با ذوق فریاد می کشه :«نی نی ...نی نی»معمولا هم جلو میره و لپ نی نی چند ساله رو می گیره و نوازشش می کنه بعد هم خطاب به ما میگه :پاش ...پاش !یعنی ببینید چقدر پای نی نی فوق الذکر کوچیکه!

این هفته سعی کردیم عادت انگشت خوردن رو به هانا ترک بدیم.برای همین یه ماده تلخ روی انگشتش ریختیم.نتیجه این که هانا بعد از اینکه یکی دو ساعتی خوابش عقب افتاد ترجیح داد انگشت رو ولو با اون تلخی بخوره ولی همین جوری نخوابه!و نتیجه نهایی این که ما تصمیم گرفتیم هر جور راحته بخوابه  و ما بیخودی مزاحمش نشیم!

 
 

لینک
هانا کوچولو

چند عکس جدید از هانا

چهارشنبه ششم شهریور 1387


هانا

 
 

لینک
هانا کوچولو

چند عکس جدید از هانا

چهارشنبه ششم شهریور 1387

 

hana  هانا

 
 

لینک
هانا کوچولو

چند عکس جدید از هانا

شنبه دوم شهریور 1387

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

شگفتانه بابا: آهنگی اختصاصی برای هانا

پنجشنبه دهم مرداد 1387

امروز بابای هانا سورپرایز کرد(به قول رشیدپور :شگفتانه).بابای هانا خبر داد که برای دوسالگی هانا یه اهنگ اختصاصی سفارش داده. شعر این اهنگ الان دست اهنگسازه و فعلا دنبال یه خواننده خوبه که بره برای ضبط. ممکنه این کار هزینه داشته باشه ولی شاید برای اولین بار باشه که کسی برای دلبندش اهنگ اختصاصی سفارش می ده.
ممنون اقای پدر! ممنون بابت همه مهربونیات!

 
 

لینک
هانا کوچولو

سفر قم و سایر قضایا

چهارشنبه دوم مرداد 1387

حدود یک ماه پیش یه سفر رفتیم قم زیارت.این دو عکس هانا گلی هم مربوط به سفر زیارتی ایشونه .در ضمن اگه شما اون وروجکی رو  که می بینید داره با هانا حرف می زنه می شناسید لابد ما هم می شناسیم!عجالتاْ این عکس ها رو داشته باشید فردا پس فردا برمی گردیم حسابی راجع به عسل خانومی می نویسیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 







 

 
 

لینک
هانا کوچولو

مرگ رازی است

دوشنبه دهم تیر 1387

سلام. این چند روزه شهرستان بودیم در مراسم ختم مامان بزرگ آندیا! باور می کنین؟ اون مرحوم از یک ماه پیش بیمارستان رجایی تهران به خاطر عمل قلب بستری بود. بابای آندیا فقط تونست یه بار عکس های آندیا کوچولو رو براش ببره تا تصویری از نوه اش رو براش تجسم کنه. درگذشت اون مرحوم همزمان با روز مادر هم یه جورایی ناراحت کننده بود. خیلی حیف شد و واقعاْ غصه دار شدیم. به مامان و بابای آندیا تسلیت می گیم و امیدواریم خدا بهشون صبر بده .
                                                                                 بابا و مامان هانا

 
 

لینک
هانا کوچولو

هانای بیست ماهه

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387

hana

هانای نازنینم  بیست ماهه شد (آواز: تو خودت نمره بیستی!) مامان هانا مطالب مفصلی درباره این روزهای شیرین نوشته است که تایپ کردنش حوصله می خواهد به نظرم رسید عجالتاً "قاموس هانا" یا "فرهنگ واژگان کاربردی دختری از کهکشان دیگر"را جهت اطلاع آیندگان به ثبت برسانم.

بابا:واژهای که شونصد بار در روز به کار می رود برای ترید کردن مخ بابا

بابا جو: همان باباجان است که به لحاظ امتیاز بیشترگرفتن از بابا به کار می رود . ایضا در منابع دیگر

مامانی: لغت معروف و پر بسامد برای رفع نیازهای اساسی

مانه من: مال من،جمله ای مقتدرانه برای تصاحب آنچه که میل مبارک عسل خانومی بپسندد.گفته می شود کورش کبیر نیز وقتی نصف جهان را فتح کرد بالای کوه بلندی رفت و فریاد زد:"مانه من!". چنین است در اقوال گوناگون والله اعلم.

آبه:آب، یک عنصر حیاتی که روزانه پس از آنکه به بهانه تشنگی به دست آمد بر روی فرش و مبل ریخته می شود . به جهت روشنایی و شگون!

پا: هم به معنای معروف(پا) و هم به معنای "توپ"

ده دیده: نام خاله هانا ،محتمل است سپیده باشد یا سعیده یا تهمینه یا حمیده ... به هرحال در نسخ معتبر دیده نشد اما به شهادت کوچه و بازار روزی هزار بار به کار برده می شود حتی در خواب!

نی نی: نام عمومی کودکان از یکروزه تا ده ساله . اصولاً هانا خانوم اطفال زیر ده سال را در قیاس خودشان بچه به حساب می آورند.

بی بی: نام یک شبکه منحط و منحرف که توسط استکبار جهانی راه اندازی شده است ( (baby T.Vیحتمل ایشان این شبکه را در منازل همسایگان دیده ، پسندیده و متاسفانه دچار هجمه فرهنگی گشته و علاقه مند شده باشد. العیاذباالله!

ما:ماست.ماده ای حیاتی که روزانه ده ها قاشق آن به شکل متهورانه ای توسط هانا حیف و میل می شود! به گفته یک منبع آگاه ایشان پس از صرف ماست دست و صورت خودشان را نیز با آن می شویندلابد خواص پزشکی متعددی بر آن مترتب است.

بشین: فعل امر از نشستن ، تصاویر انتشار یافته از ماهواره نشان می دهد هانا عروسکان معصوم را که مثل بچه آدم نشسته اند بر زمین کوبیده و تشر می زند :"بشین"! یحتمل این رفتار غیر دموکراتیک از آموزه های غیر اخلاقی همساییه پایینی است!

پیشی: گربه، حیوان محبوب هانا

هاپه: هر حیوان پشموی بدترکیب، به طور اولی به "سگ" گفته می شود.

اپشی:همان "کفش" که برابر با اصول اشتقاق و ابدال حرف کاف به الف و حرف ف به پ تبدیل شده است لابد این اصول را از تاریخ زبان فارسی دکتر خانلری آموخته اند. 

شی: شیر، درخواستی دلپذیر برای دریافت کلسیم و انرژی لازم به منظور ورجه ورجه کردن!

گول:گل

ددر:زدن به کوچه رفتن و به خیابان زدن در وقت و بی وقت. یک نوع درخواست ناجوانمردانه ! از بابا برای اینکه ایشان وقتی ساعت ده شب خسته از کار برگشته اند به شنیدن این کلمه ایشان را جهت تفرج و سیر آفاق و انفس به خیابان ببرد.

نانا:نازی، کلمه ای سرشار از عطوفت که جهت  دلجویی و دلگرمی ضمن کشیدن دست تفقد بر روی صورت بابا و مامان به کار می رود.

هانا:واژه ای دلنشین که در پاسخ به سووال استراتژیک "دختر خانم اسمت چیه؟"بر لبان زیبای  ایشان جاری می شود.

به به:به به، استعاره ای برای هر نوع خوردنی از جمله انواع کیک ، موز ، تنقلات و شام و ناهار عادی

ده:دست(به همین سادگی)

بده:بده، این واژه به صورت "به" هم شنیده شده است. فعل امر برای دریافت اجسامی به منظور پیچاندن، پاره کردن،ریختن،شکستن و خراب کردن!

آخ:آخ، کلمه ای  از سر درد برای زخم های به وسعت یک اپسیلون!

نه نه نه:همراه با حرکت هشداردهنده انگشت به منظور بازداشتن اطرافیان از اعمال خلاف شئون اخلاقی!

بسه:بسم الله، این کلمه را به گزارش مامان هانا همین حالا ضمن نگارش این سطور آموختند و بنده از طریق تلیفون آن را استماع نمودم !

 این هم تصویری دوست داشتنی از هانای نازنینم در بیست ماهگی:

 

hana   هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 




اینم کتابیه که در نمایشگاه بین المللی برای هاناگلی گرفتم (پیدا کنید هانا را!):

هانا   hana

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این هم تصویری از آندیای چند روزه است. راستی کسی می تونه معنای دقیق اسم "آندیا "رو بگه؟

آندیا

 


 

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

تولد آندیا

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387

یه خبر مهم!

آندیا کوچولو دختر خاله ده دیده(به قول هانا) دیشب به دنیا اومد. خود ما هنوز آندیا رو ندیدیم. زنگ زدم آژانس بیاد تا بریم بیمارستان میلاد برای دیدن کوچولو.
من نمی دونم هانا که اصولا به بچه تا 8 ساله نی نی می گه به این کلوچه نیم وجبی چی خواهد گفت!البته نیم وجبی که می گم بنا به عادته وگرنه کسی که پای برج میلاد دنیا بیاد حتما بلند بالا می شه!
خاله بزرگه هم از بندرعباس راه افتاده بیاد تا جمعمون کامل باشه.

تولدت مبارک آندیای نازنین!

 
 

لینک
هانا کوچولو

در جستجوی نیلو!

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

hana هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

آهای
        کسی از خاله نیلو
                                  خبری نداره؟
                                         دل من براش شده
                                                                       یه ذره!

 

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

چند چشمه از هنرنمایی های هانا

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

 چی بگم ولله !خودتون این تصاویر رو ببینین و قضاوت کنید:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پخش پودر رختشویی برای نظافت منزل! دخترم خواسته به مامانش کمک کنه طفلکی!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 یکی از بازی های هانا قاشق زنی است. یعنی اونقدر قاشق رو روی بشقاب چینی می کوبه تا بشقاب چند تیکه بشه!


 

 

 

 

 

 

 

 

 این تصویر هم یک گوشه از صعود موفقیت آمیز هانا به روی دستگاه ویدئو است. به هر حال برای مطالعه نیاز به آرامش کامل وجود داره!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 وقتی که موش به تله می افتد!

 
 

لینک
هانا کوچولو

هانا کوچیکه

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

اhana هاناین هم شعری برای هانا بر اساس شعری از مهدی کریمی منسوب

هانا کوچیکه،کوچیک موچیکه

هانای منه،طلای خونه

هانا کوچیکه قند عسل

شکوفه و گل بغل بغل

صبح تا غروب شاد و قشنگ

بازی می کنه آلاکلنگ

می پره بالا ، می پره پایین

شاد و خندونه نمیشه غمگین

هانا کوچیکه عزیز و دردونه است

 توی خونمون یکی یه دونست

 
 

لینک
هانا کوچولو

حاجیه خانم هانا

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387

اوائل اسفند گذشته به مشهد رفتیم برای زیارت. این عکس ها حاصل جوگیر شدن هانا در آن فضای معنوی است:

هانا  hanahana  هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

سلام دوباره

سه شنبه بیستم فروردین 1387

سلام سلام
حرف اول:سال نو رو به همه نی نی ها و ام ها و ابوها و سایر نی نی دوستان تبریک می گیم.
تشکر:ممنون از همه اون هایی که هر روز سر میزدن و یا ایمیل می فرستادن و خلاصه جویای احوال بودن.
عذر تقصیر: اگه نبودیم علتش گرفتاری ، مسافرت و خلاصه این حرف ها
وعده: از هفته آینده مجددا٬ً وبلاگ هاناگلی فعال می شه.
خبر : هانا دیشب یه اصطلاح جدید یاد گرفت، هاناخانومی به هرچیزی که عرفاً،قانوناًوشرعاً به خودش تعلق داره مثل شیشه پستونک،عروسک،کنترل تلویزیون و عینک بابایی رو دستش می گیره و با لحن خاصی می گه:مال منه!حالا جیگر شیر می خواد کسی رو حرفش بیاد و بگه نه !مال تونیست!

 
 

لینک
هانا کوچولو

بیان ادله و مستندات غیبت!

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386

سلام به همه دوستان مهربونمون
ممنون از همه اونایی که این مدت زنگ می زدن...سر میزدن...میل می زدن ...نظرخصوصی می فرستادن...می دانم تنبلی کردیم و حسابی دوستای گلمون رو نگران کردیم.
باورکنین نوشتن حس می خواد...این روزها برای آقای پدر به قول شاملو "غم نان" و نوشتن مطلب و خبر و گرفتاری چاپ و مسایل مدرسه موسیقی و ...فرصتی برای حضور در وب نذاشت و برای خانم مادر هم فشردگی امتحانا و ترجمه های پشت سرهم و پاورپوینت درست کردن و پوروپوزال نوشتن و...مجالی باقی نذاشت.ولی هانای نازنینمون خدا رو شکر روز بروز با نمک تر و شیرین تر و شیطون تر ! می شه.
ایشالا یه خورده سرمون خلوت شه حسابی جبران می کنیم.
برای خالی نبودن عریضه کلماتی رو که هانایی بلده می نویسیم:
بابا
ماما      (مامان)
حسه   (همان حسن حلقه سبز!)
به به     (برای نشان دان خوشمزگی شیر میهن!)
بده       ( برای دست یابی به همه چیزهای که نباید دست بزنه)
اینه      ( وقتی سگ و گربه کتاباشو نشون می ده!)
اعع!     (یک نوع درخواست محترمانه برای اینکه چیزی رو برای منهدم کردن تحویل ایشون بدیم)
په ه ه   ( برای بازی اساطیری کلاغ پر!)
و چند واژه اجق وجق دیگه!

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

دیدار بابایی با شووالیه!!

جمعه نهم آذر 1386

 برای خواندن شرح این دیدار  اينجا کلیک کنید.

 
 

لینک
هانا کوچولو

هانا وارد می شود

شنبه بیست و ششم آبان 1386

   هانا داره اولين قدمهاي زندگيشو آروم آروم ولي خيلي محكم برميداره. الان ديگه تغريبا عارش مياد رو دستاش راه بره! تازه خيلي كارام يادگرفته .مثلا" يه ذره كه خسته باشه مي شينه و پاهاشو مي ماله .يا دستشو ميذاره زير چونش و ميخنده.وقتي نماز ميخونيم هانا هم سجده ميره.(البته خاله جون خوشگلش بهش ياد داده) لپ و گوش وزبون وبينيش رو هم ميشناسه. يه روز كه داشتيم راجع به النگو حرف ميزديم،هانا گلي هم با ذوق وشوق النگوهاشو به ما نشون ميداد. راستي پركاربردترين كلمه ی زندگيش رو هم يادگرفته :"بده"! وقتي باباش به خونه مياد به كيفش اشاره ميكنه و ميگه "بده"! اگه باباش دست خالي اومده باشه ،مجبور ميشه برگرده وبراش قاقالي لي بگيره.براي بشكن زدن هم انگشتاي كوچولوش رو تو دستاش جمع مي كنه و باز ميكنه.اين يعني بشكن! اما از هنرمندي اش بگم كافيه يه آهنگ يا ترانه كه چه عرض كنم يه ووله يا آرم استيشن يا زنگ موبايل بشنوه تا با حركات موزون شروع كنه به چرخيدن و يا خيلي نرم شروع كنه با سرش لي لي كردن !اصلا بدجوري اين دختر به موسيقي علاقه مند شده فكر كنم از ساله ديگه بايد بفرستم مركز بابايي موسيقي ارف ياد بگيره! اینم دو تا از عکس های تازه هانا گلی:

hana

 
 

لینک
هانا کوچولو

اعتراض بچه ها به گران شدن شیر خشک

دوشنبه هفتم آبان 1386

برای پاسخ گفتن به دعوت خاله مریم  به اینجا مراجعه کنید

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

حالا نوبت بچه ها است!

جمعه چهارم آبان 1386

 

 

 

شیر خشک "هومانا" که تا همین هفته  ۲۸۵۰تومان بود ۴۳۰۰ تومان شد.یه نفر معنی "اقتصاد"و"عدالت"رو برای هانا معنی کنه

 

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

تولد هانای من

شنبه بیست و یکم مهر 1386

 

 

 

 

 

         
 

 دنیای یک فرشته              دنیای یک فرشته 

 

بازتاب ها:

خبر تولد هانا در سایت بلاگ نیوز

 درباره تولد هانا در بهشتی برای کودکان
دعوت نامه هانا در سایت لینکده
اظهار لطف فائزه جان به هانا

پس نوشت:

همانطور که قول داده بودیم تمبرهای هانایی که از طریق شرکت پست چاپ شده رو اینجا میذارم . فقط چون اسکنر جور نشد با موبایل گرفتم خلاصه اگه کیفیت پایینه ببخشید.

hanahana


 

hana

حالا تولد هاناي من است. تقارن تولد هانايي با عيد فطر لطف ديگه اي داره.

خاله نيلوي مهربون مرسي كه زنگ زدي . باور كن حسابي خوشحال شديم همين جا هم اعلام كنم كه خاله نيلو اولين كسي بود كه زنگ زد و تبريك گفت. به افتخار خاله نيلو: هورا .....

اينجا حسابي شلوغه....بزن و بكوبه همه جا...البته باباي هانا حواس جمعه نكات شرعي رعايت بشه . اما اينجا مجلس زنونه است. محترمانه عذر آقايون رو خواستيم.

دنیز دختر كوچولو و نازنين همسايه مجلس رو گرم كرده.  هانايي هم كه حسابي جوگير شده تند تند داره دست ميزنه. ابجي ام  امروز حسابي زحمت افتاد تزيين اتاق، مرتب كردن خونه، تهيه آلبوم ، فيلمبرداري... باباي هانا كه فكر كنم ديگه كم آورد. بنده خدا فرصت نكرد ناهار هم بخوره. آقاي محمد هم سنگ تموم گذاشت . دست همشون درد نكنه...

فكر كنم مثل گزارشگراي فوتبال شدم كه هي از عوامل فني تشكر مي كنن.

واي بايد دنيز رو ببينيد....

همه محصل هاي مدرسه موش ها هم اومدند بكوب دارن مي رقصن. ميگيد نه؟ خودتون برين اینجا ببينين

تولد تولد تولدت مبارك...

تولد تولد تولدت مبارك...

تولد تولد تولدت مبارك...

راز هداياي بابايي:

بابا ي هانا سه تا هديه زيبا به هاناي داده . از يه ماه پيش همش مي گفت كه مي خوام چن تا هديه متفاوت تدارك ببينم . هرچي اصرار مي كردم لو نمي داد چه نقشه اي داره. الان كه هداياش رو باز مي كنم از تعجب ماتم برده . عجب بلاييه اين بابايي! انگار همه چيزش بايد متفاوت باشه! هديه اولش يه آلبومه كه اسم هانا جون را دويست سيصد بار به اشكال مختلف گرافيكي و به زبون هاي مختلف نوشته.يه چيزي كه فكر كنم بعدها براي عسلم خيلي ديدني باشه. هديه دومش چاپ تمبر با عكس هاناجونه. اينقده قشنگله كه نگو . حيف كه اسكنر نداريم والا همين حالا ميذاشتم رو وبلاگ.هديه سومي بابايي يه قاب بزرگ از هاناجونه كه كلي رو گرافيكش كار كرده . مهمونا موندن هاج و واج كه اين ديگه چه جور هديه دادنه. خودم سه تا النگو گرفتم البته به حساب باباي هانا!

راستي  تا نيم ساعت ديگه كيك هانا جون آماده ميشه . اگه شما هم مي خواين كمك كنين اینجا كليك كنيد.

 

هاناي من يك ساله شد.

يكسالگي سن اميد است. يعني كه پا گرفتن.نهال كوچك من پا گرفته است و ديگر مي توان خوشحال بود كه اين گل زيبا ريشه دوانيده است و هميشه با عطر خود زندگي ما را خوشبو و خوشايند مي سازد.

هانايي من! باور كن دختر يا پسر بودن اصلا برايمان اهميتي نداشته است ، آنچه برايمان دوست داشتني است نگاه مهربان توست و دست هاي كه انگار با همه كوچكي شان آسماني از مهر را دربرگرفته اند. و مگر نه اينكه وقتي ماماني سر نماز با لحن كودكانه تو خطاب به خداي مهربان مي گويد: "خدايا شكرت كه به ما هانا دادي!" تو نيز دست هاي كوچكت را به نشانه دعا به آسمان بلند مي كني تا خداوند هميشه مهر تو را به ما ببخشد؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هاناي من يادت هست وقتي كه غنجه وجودت شكفته شد؟ مسخره است مي دانم كه تو چيزي از آنروز خاطرت نيست  اما آنروز در ذهن ما هميشه به يادگار مانده است . تملام خيابان ولي عصر را گشتم تا گلي را به نشانه مباركي برايت بياورم . خسته شده بودم اما همه خيابان هاي فرعي را گشتم و آخرش در عباس آباد در آن ظهر پاييزي توانستم تاج گل زيبايي را بيابم با چه شوقي آن را برايت تحفه آوردم تا در بيمارستان خاتم همراه با مادرت لطف خداوند را جشن بگيريم.

حالا ما خانواده بوديم: هانا،مامان هانا  و باباي هانا!

حالا حتي بعضي موقع ها ما را به نام زيباي تو مي خوانند:

كي اونجا بود؟

هانا اينا!

شايد خنده دار باشد وقتي خانم ايراد مي گيرد كه چرا دو سه تا از پژوهش هاي ناتمامم را براي چاپ آماده نمي كنم مي گويم مي خواهم هانا در تدوينشان به من كمك كند و با ويرايش هانايي به چاپ برسانم!

حالا تمام شادي خانه از توست.خنده هاي كودكانه ات مرا به دشت هاي پر از مهر ميبرند وقتي كه آفتاب مهرباني با دست هاي ملايمش تو را نوازش مي كند و رنگين كماني از عشق ما را دوره مي كند.

هي هاناي من! تو واسطه قشنگي هستي كه به زيبايي بيانديشيم و به زندگي!

هي هاناي من!نام كوچك تو معناي اميد است.

 

 

هي هاناي من:

هلهله زنان ایلیات

نوید روژان دیگری است

آدیای عشق!

هانای بهاری!

ری رای غزل های باران

تمام تبسم تو سهم من

تمام واژه صبح ارزانی تو

"سیت بیارم"

"سیت بسازم"

دختر ترانه های کهن

در رقص سرچوپیانه زنان زاگرس

گیسوی خیس تو

امتداد گل واژه اردیبهشت است

و فرصتی برای بهار

تا معنی شکفتن را بیابد

و آسمان نیز

آبی ترین لحظه اش را...

hana

آن روزگاران ياد باد!

مامان خانومي گزارش تولدت را مي خواند و من در حلاوت آن لحظه هاي شيرين حل مي شوم. يادت هست هانا؟برايت خوانده ام انگار؟

اولش دكترا گفته بودن تو عسل زندگي ما چهارم آبان 85 به دنيا  ميايي.

بعدش گفتند كه كوچولوي ما در بيست و چهارم مهر خودي نشون مي ده!

اما ظهر جمعه بيستم و يكم الم شنگه راه انداختي كه چي ؟ خسته شدم مي خوام زودتر دنيا بيام!

با چه هولي تند تند رفتم دوربين آماده كردم ، وسيله حاضر كردم ، هماهنگي كردم بالاخره ساعت 4 رفتيم بيمارستان خاتم الانبياء.

 خاله هانا قرآن مي خوند ، من رفتم نماز خوندم و برگشتم. دوربين رو دادم پرستارا ببرند داخل كه فيلم بگيرن و ...

بالاخره ساعت 5:15 بيست و يكم مهر خبر خوش تولد تو گنجشك كوچك را  به من دادن . پرستارا تند تند مشتلق مي خواستن و من خدا مي دونه به چند نفر مژدگاني دادم!

بره كوچولوي من موقع تولد موهات پر و كامل بود با چشماني درشت و مژگان تنك اما دراز . به نظرم رسيد شبيه مادرت باشي . خاله ات همش مي گفت ببينين خواهرزادم چقدر زشته! يحتمل افعال معكوس به كار مي برد!

تو رو رو بغل كردم و تو گوشات اذان و اقامه خوندم . جالبه قبل از ذكر گريه مي كردي اما صداي بابايي  رو كه شنيدي  مثل بچه آدم! آروم شدي!

روز يكشنبه تو و مامان  مرخص شديد

مث دیوونه ها آواز می خوندم

گل میروید زباغ گل می روید...

آب زنید راه را ...هین که نگار می رسد

 تولدت مبارک دختر مهربان من

 

 hana

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

قرار ما : شنبه عید فطر

جمعه بیستم مهر 1386

سلام به همه دوستان.

بالاخره معلوم شد عید فطر شنبه است. چون قرار بود  جشن تولد هانایی رو عید فطر بگیریم با عرض پوزش از همه دوستان مهربون هانا ٬مراسم رو یه روز عقب انداختیم. اینجوری هم عید رو جشن میگیریم و هم تولد هانا واقعی تر میشه چون گنجشک من در بیست و یکم مهرماه دنیا اومده. . در ضمن خوبی شنبه به اینه که اگه کسی ناخودآگاه مرتکب حرکات موزون شد روزه اش دچار اشکال نمی شه!

قرار ما شنبه ساعت شش بعد از ظهر به وقت لبخند!
لطفا از آوردن اطفال دریغ نفرمایید.

 
 

لینک
هانا کوچولو

پنجشنبه دوازدهم مهر 1386

 

 

 

 




سلام به همگي
طاعات و عبادات مورد قبول حق.
يه مدت دير اومديم ديگه، علتش هم خرابي تلفن، ايراد اينترنت ،مشكلات بلاگفا، روزه داري و از اين قبيل دلايل!
هاناي ماشاء الله حسابي شيطوني و دلبري مي كنه. مامان هانا مطلب مفصلي نوشته كه اگه حوصله كنه و تايپش كنه همه احوالات هانا داخلشه.
رمضان ماه تولد هانا جونه. پارسال در همين ليالي قدر بود كه عسل زيباي زندگيمون به عشق ما روشني داد. الانم ده روزي مونده به تولد بالا برزم! همينجا وعده ميدم بزرگترين جشن تولد اينترنتي رو براي گنجشككم بگيرم . از همين حالا هم همگي دعوتن. وعده ما عصر روز بيست و يكم مهر لحظه شكفتن كوچولوي نازنينم.
براي اينكه خيلي دست خالي نباشم چن تا از عكس هاي گلي رو مي ذارم :

هانا

 

 

 

 

 



اين حروف مدت هاست زيبا بخش اتاق هاناست.


هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

اين عكس رو چند روز پيش جلو درب منزل گرفتم.
اين آخري هم يه عكس وي‍ژه است. ميدونيد چرا؟ لباس هاي تن هانايي لباس هاي عروسكش به اسم "آويسا" است كه هاناجون از باب تنوع پوشيده!!

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

سفر یه روزه

دوشنبه نوزدهم شهریور 1386

سلام به همگی

الان که ساعت 12 نیمه شبه چند دقیقه ای می شه که از چالوس برگشتیم. اول صبحی همراه پیک گشت زدیم به سمت نمک آبرود.تله کابین و دریا و جزیره شایان یه طرف هنرنمایی های هانا یه طرف! اصلا اتوبوس رو گذاشته بود روی سرش ! دخترا که می رقصیدند دست می زد چه جور٬ نوار که میذاشتند آوازی می خوند که بیا و ببین!شده بود گل مجلس و داخل اتوبوس صف گرفته بودن واسه گرفتن هانایی!دختر کهکشانیم هم حسابی خوش گذروند .یه زن آلمانی هم بود که با شوهر ایرونی اش پشت سر ما می نشستند حسابی با هانا دمخور شده بود. خیلی هم راجع به معنی اسم هانا می پرسیدند و ما مدام توضیح می دادیم که هانا در کردی این معنارو میده در آلمانی این معنا در ژاپنی این معنا در زبان کره ای این معنا و در عربی این معنا....!

البته...در طول روز حداقل چند بار دعوا شد جماعت ایرونی با مشت و لگد از هم پذیرایی کردن بیچاره دختر آلمانی هاج واج مونده بود که ایرانی دیگه چه جور ملتی هستن!

از وضعیت حجاب و بزن و بکوب هم چیزی نپرسید که وامصیبتا! وااسلاما!وامعصیتا!واویلا! بنده همین جا همه حرف هایی که راجع به تنگه واشی نوشتم رسما پس می گیرم!راستش من نمی دونم نیروی انتظامی تا حالا پاش به جزیره شایان خورده یا نه! اگه دبی رفته باشین یه چیزی چند پله اونورتر از بزن بکوب های جشنواره اونجا!
 
 

لینک
هانا کوچولو

کلاهبرداری

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

هانا جونم بدجوري از كلاه بدش مياد.حالا هر جورش كه باشه زودي با دست ميزنه پرتش مي كنه. عكس هايي كه مي بينيد حاصل تلاش بابايي براي كلاه گذاشتن سر هانا است كه البته معلومه برنده بازي هانا بود كه به اين راحتي ها كلاه سرش نميره!

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

اينم گوشه دنجيه كه هانايي جديدا پيدا كرده : يه وجب جا بين اپن و يخچال كه تبديل به لونه گنجشگ من شده
هانا

 
 

لینک
هانا کوچولو

يك عکس و سه حکایت

جمعه دوم شهریور 1386

سلام به همگي

...آره ديگه اينجوري بود كه طي شد نامه هجر!

اینم تازه ترین عکس در بازگشت غرور آفرین هانا !
هانا hana

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


هانا پس از آبتنی در حال بوسیدن بابا از راه دور!

 

 

حكايت اول:

هانا جونم با مامان خانومي از شهرستان كه برگشتند به جهت تجديد قوا يه مسافرت كوچولو رفتيم .كجا؟ تنگه واشي! حقيقت ماجرا از خيلي وقت پيش به بچه ها و مربيان مدرسه موسيقي كودك و نوجوان قول داده بودم كه اردو بذارم براشون خب اهل و عيال هم كه اومدند نورعلي نور! قرارمدارارو تنظيم كرديم و رفتيم تنگه واشي...اما يه چيزي مي گم يه چيزي مي شنويد، راستش اصلا خوشم نيومد. از طبيعت منطقه چرا، كه انصافا منطقه باصفاييه، اما فرهنگي كه اونجا شكل گرفته آدمو اذيت مي كنه. خيلي رك بگم تنگه واشي بيشتر بدرد اونايي مي خوره كه مي خوان داخل مرزهاي كشور يه لحظه فكر كنن رفتن به يك ناحيه از هفت دولت آزاد.مامورهاي انتظامي كه بيشتر داخل رودخانه مشغول قاطر سواري بودند!جماعت زيادي از طبقه نسوان هم حجب و حيا رو بوسيده گذاشته بودن كنار و با يللي و تللي داخل رودخانه مي گشتند. به هر حال من و خانم كه خوشمون نيومد. البته اين فقط در مورد ما صدق مي كنه وگرنه هانا تا دلتون بخواد ورجه ورجه كرد و خوش گذروند!  در همین رابطه  اينم يه عكس ديگه اینجا را هم ببینید

حكايت دوم:

جونم واستون بگه كه همين ديروز پريروزا سالگرد ازدواج ما بود. خيلي دلم مي خواست براي همسر گلم يه هديه وي‍ژه  يا يه سورپريز داشته باشم. البته هدايايي رو آماده كردم مث خريد طلا ، چاپ همه عكس هايي كه ازخيلي وقت پيش ازخود نازنينش و دخمل گلم گرفته بودم، يدونه وسيله برقي كه قولشو به خانم داده بودم ، ام پي فور و خلاصه اينجور چيزا...اما راستش هيچكدام از اينا برام حكم سورپريز نداشت.تا اينكه ...

تا اينكه فيلم تولد هانا در بيمارستان خاتم الانبيا رو كه از همون روز تولد فكر مي كرديم يه جوري پاك شده پيداكردم و تبديلش كردم به سي دي! بايد قيافه مامان هانا رو ميدين وقتي براي اولين بار اونهم بعد از ده ماه لحظه تولد عسل خانوم رو مي ديد...

 

حكايت سوم:

ديروز بچه هاي كانون فارغ التحصيلان دانشگاه آزاد باهام تماس گرفتند كه فلاني برنامه بازديد از مركز تحقيقات جنگل گذاشتيم بيا كه حتما خوش مي گذره! گفتم اولا كه بنده دنبال زراعت و جنگل نيستم كه ،در ثاني اين برنامه بيشتر به درد خانوم مي خوره كه داره فوق ليسانس مهندسي منابع طبيعي مي خونه. اونم كه دانشجوي دانشگاه تهرانه و  دولتيه. از دوستم اصرار كه حالا كي گفته كي كجا درس مي خونه ! مهم اينه كه با هم باشيم و اين حرفا.... برنامه رو كه با خانم پيشنهاد دادم خيلي هم خوشحال شد. نتيجه اينكه دونفري با هم رفتيم : يه مركز خيلي گسترده ، جذاب و ديدني بود. نمونه سازي شمال رو انجام دادن و  نمونه خيلي از گياها و درختاي كشور اونجا پيدا مي شه. دكتر كريمي استاد راهنما مي گفت خيلي از سريال هاي تلويزيوني رو كه باغ مي خوان و فضاي سبز ميارن اونجا. بعضي از درختا هم يادگار حضور روساي كشوراي مختلف بود و ظاهرا براي اكثر مهموناي خارجي كشور تو برنامشون بازيد از اونجا رو هم ميذارن.خب ! تا اينجاي قصه رو گفتم حالا يه نفر بگه اين وسط هانا كجا بود؟

هيجي اول صبحي گذاشتيمش پيش خاله اش و خودمون به شرح بالا رفتيم تفريح!

 
 

لینک
هانا کوچولو

مهدیه وبلاگ نویس شد

یکشنبه چهاردهم مرداد 1386

سلام.اومدم این دوخبر رو بنویسم:

۱) هانا دوتا دندون جدید درآورده و بدین ترتیب شمار زیباترین صدف های عالم به پنج رسید.
۲) مهدیه دوست هانا هم وبلاگ نویس شد.
mahdeya

 
 

لینک
هانا کوچولو

پنجشنبه یازدهم مرداد 1386

میدونم بسیار دیر سر می زنیم.
ممنونم از لطف همه اونایی که با ایمیل یا تلفن و یا کامنت جویای احوالات هاناجون می شن.
اینقدر روزگار سریع میره که آدم میمونه واله و حیرون.
راستش الان هانا رو با مامانش فرستادم شهرستان و از بس دلم تنگ شده بود براش ٬گفتم بیام اینجا چیزی بنویسم بلکه دلتنگیم کم بشه.
یاد معامله بزرگ هانا افتادم که تعریف نکردم انگار. قصه مال یکی دو ماه پیشه که یه آپارتمان خریدم. هانا رو با خودم بردم بلکه هوایی عوض کنه. معامله اما طول کشید .تا ساعت ۱۲ شب. طفلکی پنج ساعت با من بود بی هیچ خوردنی. می دونستم کلافه شده. اما چاره ای نداشتم. آخر شب که قولنامه رو نوشتیم. شاهد می خواستیم. گفتند چکار کنیم؟ نگاهی به هانا کردم و گفتم دخترم! فروشنده با حیرت نگاه کرد و با شگفتی و اشتیاق پذیرفت!خیلی زود استامپ آوردیم و اثر انگشت نازنین هانارو بر همه اوراق و اسناد گذاشتم!
بعدا فروشنده می گفت اثر انگشت هارو نشون دخترام دادم ضعف کردن!
مامان هانا به من می گفت راستش با اینکه خیلی وقته دوست داشتم خودمون مالک یه چاردیواری باشیم. این مدت که همش دم از پیداکردن خونه و قرارمدارات می ذاشتی کمی بی تفاوت بودم اما اثر انگشت هانارو که دیدم مسئله برام واقعی شد و...
روزهای آینده از هانا بیشتر می نویسم و حتما از عکس هاش هم خواهم گذاشت.

 
 

لینک
هانا کوچولو

چهارشنبه بیستم تیر 1386

سلام سلام!

می دونم که دیر اومدیم. مدتیه مودم کامپیوتر ایراد داره و هنوز هم نتونستم درست کنم. همین چند خط رو هم دارم یواشکی از سیستم اداره استفاده می کنم!ان شاء الله در اولین فرصت میام به وبلاگ دوستان سر می زنم و از شرمندگی درمیام.
فقط این خبر رو بدم که هانا آبله مرغون گرفت و بعد از ۱۰ روز خوب خوب هم شد. اگر چه خیلی نگرانش بودم. هانا یک معامله بزرگ هم کرده که بعدا کامل گزارش میدم. فعلا خداحافظ

 
 

لینک
هانا کوچولو

معرکه در معرکه!

یکشنبه سیزدهم خرداد 1386

 

هانابچه های امروزی صدویک راه که چه عرض کنم هزارویک راه برای ذله کردن بابا و مامانا بلدن. مثلا همین هانا جدیدا یاد گرفته ساعت پنج صبح به عوض اینکه مث بچه آدم! با چندتا "مه مه" گفتن معمولی ما خدمه محترم رو بر آماده کرده شیرش خبر کنه یکدفعه چنان جیغی می کشه که هراسان و وحشت زده نیم متر به هوا پرت می شیم و هول هولکی و دستپاچه  شیشه و آب جوش و هومانا رو با چه والذاریاتی گوشه و کنار پیدا می کنیم و پس از "امتزاج"! تحویل علیامخدره می دیم تا حضرا ایشان پیروزمندانه و باغرور شیر تحویلی را میل بفرمایند و هنوز میک آخر رو نزده دوباره به خواب نوشین خودشون ادامه بدن. حالا اگه این وسط ما زابرا می شیم و احیانا به خاطر هول کردنمون چند بار به درودیوار میخوریم و یا تو تاریکی چارتا ظرف و ظروف میشکونیم لابد مشکل ماست .مشکل خانم کوچولونیست که...!


آقا خلاقیت ! آقا شیرینکاری! هانا این هفته بزنم به تخته یکجا یه عالمه نوآوری داشت. اول از همه "بای بای" یاد گرفت! البته نه به شکل برف پاکنی! مدل بای بای هانا کوبه ای یا چکشیه یعنی از بالا به پایین بای بای می کنه! دومین سورپریز خانم عسلی کف زدنه! دستای کوچولوش رو به هم می زنه و همزمان شروع می کنه به آواز خوندن:"هییی هی هی هیییییییی! هییی هییی هی هیییی!"

و اما سومین هنر خلاقه هانا که در تاریخ  بیبیولوژی منحصر به فرده سرفه کردن های الکی و زورکیه! کافیه هرکسی هرکجا جدی یا شوخی سرفه کنه فورا گندمک من سرشو جلو می کشه ،لباشو غنچه می کنه و به ریه هاش فشار میاره و بلافاصله اینم سرفه می کنه! طفلک دیروزی بالای صدبار جواب سرفه های آقا فریدون ، دختر خاله روژین و آزیتا همسایه  پایینی و  اهالی محترم  کوچه و بازارو داد! راستش من قدغن کردم دیگه کسی برای بازی با هانا سرفه کنه چون ترسیدم برای ریه و حنجره دخملم خوب نباشه. هرچند یواشکی خودم چندباری سرفیدم! تا از جواب هانا کیفور بشم!!!

 
 

لینک
هانا کوچولو

عکس تازه

سه شنبه هشتم خرداد 1386

سلام به همگی! نیلو خانمی مهببونم ازم خواسته بود که آرزوهامو بنویسم اول که ببشخید باتاخیر اومدم

واما ارزوهاااااااااااااااااااااا!که هرچی بگم کم گفتم.ولی خب طبق ذهنیت الانم فکر میکنم اهمش اینا باشن :

اول از همه اینکه از خدای بزرگ میخوام ساسان مهربونمو سال های سال برام تندرست وشاد نگه داره . همیشه سرنماز اولین دعام اینه که یه ثانیه هم بدون عشقم نباشم ومنو اول پیش خودش ببره.به خود نازنینشم گفتم روی زمین برام اولی وآخریه ،توآسمونا هم بعد خدای مهربون بازم برام اولیه.

 دوم اینکه هانای جونم سالم وقوی باشه و شخصیت اجتماعی پیدا کنه باتموم خصیصه های خوب !

دیگه،سلامتی تموم  کسایی که دوستشون دارم و اینکه تموم آدمای خوب ومهربون به آرزواشون برسن.

بازم بگم،سفر مکه برای باباومامانم وساسان وخودم ،البته با هانای جونی(اینجا مث پیرزنا شدم، نه!!)

چاپ کتاب های تازه بابای هانای(نمی خوام ازدواج مانع فعالیتهای فرهنگی بابایی شه)

البته یه سری آرزوهای مقطعی هم قطعاً که هست !مثل

قبولی خاله کوچیکه دردانشگاه تهران.

قبولی دایی در آزمون دبیرستان نمونه دولتی.

موفقیت در پایا ن نامه.

ازهمه مهمتر کنفرانس روز شنبه ویکشنبه هفته آینده والبته توفیق درامتحانات آخرترم!

 

اینم یکی از عکس های جدید هاناعسلی

تقدیم به اکرم خاله، ثمانه جان ، دخمل عمو مرضیه و خاله نیلو

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 
 

لینک
هانا کوچولو

خبر مهم!

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386

 دو  صدف کوچولو دردهان هانا پیدا شد!

 

 از امروز

 

             خنده های هانا

 

                          قشنگترم

 

                                   می شهههههههه!

 
 

لینک
هانا کوچولو

تازه ترین خرابکاری ها

جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

سلام سلام

امروز خاله های هانا خونه مون بودند. نتیجه معلومه: هانا که جو گیر شده بود نخستین و بزرگترین خرابکاری های زندگی شو تجربه کرد:

اول از همه باتری موبایل خاله وسطی رو بر اثر مکیدن و نفوذ آب دهان سوزوند! در مرحله بعد درب قندون فرانسوی رو از تاقچه پرت کرد تا تمام آشپزخونه تبدیل به شیشه ریزه بشه در مرحله بعد داستان تبدیل به تراژدی شد و لیوان چای خاله بزرگه رو زمین زد تا هم قالی لکه بزنه هم استکان بشکنه و سرویس بنده ناقص بشه. البته این شیرین کاری های جدای از روزنامه خوانی _ ببخشید روزنامه خواری _ خانم کوچولوست که روزنامه نخونده بابارو ریز ریز کرد!

جالبه که هانا بیشتر از اون که به عروسک علاقه داشته باشه به موبایل و ساعت و کنترل ویدئو و اینجور وسایل الکتریکی علاقه داره.

راستی نیلو جان خواسته بود از آرزوهام بنویسم .چشم بماند برای پست بعدی!

 
 

لینک
هانا کوچولو

سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386

      به قول لیدا کوچولو دختر عموم :

انه ژی هسته ای حد مسون ماست!

           تا باشه "خبر خوش هسته ای"! باشه!

 
 

لینک
هانا کوچولو

يك هديه!

دوشنبه بیستم آذر 1385

هاناامروز اينو در وبگردي هاي بابا پيدا كرديم.
راستي فردا خبرهاي مهمي اينجا منتشر مي شه!

 
 

لینک
هانا کوچولو

دو هزار وچهارصد و نودو دومین هانای ایران!

پنجشنبه سی ام شهریور 1385

اسم منو بابام انتخاب کرده. یعنی بابا و مامان توافق(چه کلمه قلمبه ای!) کردند اگه نی نی پسر بود مانی اسمشو بذاره اگه دخمل بود بابایی!

برا همین وختی معلوم شد گل مجلس منم ! بابایی سوت زد و دستاش رو محکم به کوبید و گفت پس اسم نی نی رو خودم انتخاب می کنم.

بابام می گه اول پنج تا اسم انتخاب کرده که همشون ریشه لکی و کردی داشتن:

اول -  هوریا: بابام این اسمو از هور به معنی خورشید ساخته.

دوم - آژیا : این اسم هم از اختراعات باباست.بابا میگه این اسم رو از کلمه اوستایی "ژی " به معنی زیستن گرفتم و معنی اون می شه " زنده و تندرست"

سوم - آدیا : این اسم رو هم بابا خودش ساخته می گه از ریشه واژه "دی" یعنی یافتن ساخته و معنی "یافته" میده!

چهارم - ویرا: این اسم کردیه و معنی باهوش میده.

و ... پنجم - "هانا" : هانا یه واژه لکی و کردیه و معنی دادخواهی ، امید و بینایی میده. مامان هم از این اسم خوشش اومد و همین رو برام انتخاب کردن!

البته هنوز نظر خودمو در این مورد نپرسیدن . لابد گذاشتن وقتی دنیا بیام اونوقت بپرسن!

بابام می گه توی سایت ثبت احوال نوشته تا امروز ظهر سی ام شهریور ۸۵ تو ايران 2491 نفر اسم هانا رو انتخاب کردن که اگه تا یه ماه دیگه که من دنیا می آم هیشکی این اسم رو انتخاب نکنه من می شم دو هزار وچهارصد و نودو دومین هانای ایران!

در ضمن بابام میگه می خوام تو شناسنامه ام اسم منو "آویسا " بذاره.یعنی مانند آب یا پاک و روشن و با صفا! ۱۳۲ نفر در کشور هم این اسمو دارن.

یه سووال مهم : آیا بابا و مانی برای دو اسمی شدن من تصمیم درستی می گیرن؟

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

اسباب کشی!

دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385

حسابی از دست بابا و مانی اسه بانی ام!  دو سه روزه از فلدیس رفتیم تو کرج . اسباب کشی کلی آدمو خسته می کنه. آخه من هنوز جنین ام. تو این مرحله که نباید این همه خسته بشم. اقلا بذالید دنیا بیام بعد!
راستی چن تا دوست ناز پیدا کلدم!
یکیشون هم اسم خودمه...


ادامه مطلب
 
 

لینک
هانا کوچولو

ني ني ها و من!

یکشنبه نوزدهم شهریور 1385

امروز می خوام اسک نی نی براتون بذارم:

ني ني

اينم يكي ديگه:

ني ني

اسك اين ني ني چطوره؟

ني ني

اينم يه ني ني ناز!

ني ني

راستي مامانم مي گه چل و پنژ روز ديگه منم دونيا ميام.

برام دعا كنيد تا خوشگل و توپولي و نازنازي و گوري گوري و ماه شب چارده و گل محمدي و ...باشم.

 
 

لینک
هانا کوچولو

تبریک به مامان!

سه شنبه هفتم شهریور 1385

سلام
يه خبره خوب
مامان گلم تو ي دانشگاه تهران كه پوول پنشتا تومني داره قبول شوده.
البته به هيشكي نگين موقه ئمتهانش  من تو شمك مامان گلم بودم  جواب سوبال ها رو بش گوفتم...


ادامه مطلب
 
 

لینک
هانا کوچولو

اولین اسک من!

چهارشنبه یکم شهریور 1385

با سلام و دورود بیکران ...الله!

سلام .

به قول بابای نازم"ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد"!

از امروز(البته درستش اینه که بگم  از دو ماه دیگه که دنیا اومدم) قراره راجع به همه مسایل بشری مطلب بنویسم .

دایی ممدم از شهرستان زنگ زده بود بابام گفته بود تو رو خدا می شه اسک نی نی(یعنی من!) رو ببینه .منم گفتم اکشال نداره .بذار بره پز بده !

اینم اسک خوشگل من:hana

 
 

لینک
هانا کوچولو
نام: هانا
شهرت: عسل، سنجاب ،قند فریمان، نازار، بالابرز، نی نی ناز
تاريخ تولد:21 مهر 85 ، تهران
سلام:
فعلا به دلایلی ! خودم نمی تونم بنویسم. فلذا! بابا و مامان داوطلبانه یادداشت های لوزانه و مهم منو تنظیم می کنن!
.
.
.
مرسی از التفات

(اینو از بابام یاد گرفتم !)

 

 
نویسنده

 
آرشیو

 
لینکها
خاله نیلوی نازنین
ویانای نازنین
هانا همنام خوبم
ایلیا ، دوست تازه ام
كيا جون
نازنين گل دخملي
آيداخانومي
كسري مموشه
مهاراجه مهديار
اركا با ني ني خوشگلش
بابای فردا
گفتار سبز/باباجونم
رادين عزيز
فاطمه قشنگه
ارين شاه پسري
اليناي خوبم
مردی به نام آرش
یونای نازنین
سانا گل
یه سایت قشنگ برای کودکان
بهداشت كودكان
سایت کودکان
نی نی سایت
عمو پورنگ
سایتي برای بچه ها
جریان
سیب ترش سروین
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::

 
روزانه