تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker هانا :دختری از کهکشانی دیگر hana
هانا :دختری از کهکشانی دیگر hana
     
 

هانای مهببونم وارد هشت ماهگی شد

شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386

هانای مهببونم وارد هشت ماهگی شد.واسه خودش خانمی شده ها.مامان فدای اون بزرگ شدنت.بابایی صبح کلی رز روی میز چیده بود ی نیم تنه شلوارک سفید و صورتی خوشگل هم کادو کرده بود.هانای جونمم که خیلی قدر شناسه صبحشو با ب ب گفتن شروع کرد تاباباجون با کلی سرحالی اولین روز کاری هفته رو شروع کنه.

بالاخره بعدیک هفته سرماخوردگی هانای بهبود پیداکرد ودخترمون از اون کسلی وبد خلقی فاصله گرفته البته این سفر دو روزه هم بی تاثیر نبودش چون هانای جونم تونست ی دل سیر هوای پاک وسالم و رایحه خوش گلها و شکوفه های بهاری رو استنشاق کنه.

از خداجونم میخوام دیگه هیچ وقت نانازمونونذاره مریض شه

برای هانای و تموم نی نی ها و کوچولوها و بابا مامانا ارزوی سلامتی دارم.

 

 
 

لینک
هانا کوچولو

تازه ه های هانای گلی

شنبه یکم اردیبهشت 1386

سلام به همگی

بالاخره دیروز هانای دریک روز افتابی بهاری تونست سوار بر کالسکه در افاق و انفس سیر کنه اخه تاقبلش مراحل تو قنداق فرنگی و بعدتو پتو نوزادی رو گذرونده بود اونم همش سوار بر ماشین تا اینکه دیروز عصر خانم بهار صورت گرمش رو به هانای نشون داد و گلم موفق شد ی دل سیر گلها و درختها ومغازه ها و خیابونها رو تماشا کنه.

ی خانم مهربونم چندشاخه از گلهای اقاقیاش روبرای هانا چید که برگشتنی توی گلدون چیدم وروی میز کار بابایی گذاشتم .عطر اقاقی پیچیده شده توی اطاق منو یاد اردیبهشت ۸۲انداخت بهاری که همیشه دوسش دارم واز خداهم بابت هدیه ای که اون سال بهم داد ممنونم

ازهانای بگم که الان دیگه می تونه بشینه وبرای چند دقیقه ای با اسباب بازیاش بازی کنه.

 چند سانتی هم سینه خیز میره حالا یا با گیر دادن پاها یا با کمک دستاش و حتی چونش خودشو به اون چیزی که هدف کرده می رسونه .

روزنامه خوردنشم که حرف نداره تا خیس اب دهنش نکنه پس بده نیس که نیس به خاطر همین بابایی تصمیم گرفته از شهر کتاب براش چند تایی کتاب بگیره تا بلکه راه نجاتی باشه برا جزوه ها و مجلات و روز نامه ها .

تازگیا چای خورم شده موقع چای لیوان ایشونم باید رو سینی تشریف داشته باشن وگرنه باید عطای چای رو به لقاش ببخشیم.

هرکسی رو با لباس بیرون ببینه به محض بلند شدن طرف دستاش رو بلند میکنه با دد گفتن میخواد که بغلش کنن  

 
 

لینک
هانا کوچولو

فرنی خورون دخملم

چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385

یکشنبه برای اولین بار غذا خوروندیم به هانای جونم با فرنی(ادبیات رو حال می بری).خیلی وقت بود که هوس دادن غذا به یکی یدونم رو داشتم بخصوص وقتی می دیدم موقع دادن قطره با دیدن قاشق چه ذوقی میکنه! ولی با مخالفت بابایی مواجه بودم.منم که تابع همسر!تااینکه برای کنترل رشد ماهیانه هانای پیش دکترش رفتم دکتر هم که با غذا دادن قبل پایان شش ماهگی مخالفه با اصرار من رضایت داد و بالاخره مجوز رو از شاهم گرفتم(بابایی دوست داره این شکلی صداش کنم).وای که چه شوقی داره وقتی برای جگر گوشه غذا درست می کنی از اون بااحساس تر موقعیه که بغلش می کنی و غذا بهش می دی!!!مامان قربون فرنی خوردن وشش ماهه شدنت خاله کوچیکه امروز میادپیش هانای ناناز.

 
 

لینک
هانا کوچولو

ماجراهای سنجاب کوچولو!

شنبه نوزدهم اسفند 1385

برای هانا نوشتن

 

هانای کوچولو دیگه از نی نی بودن ودوران نوزادی می خواد خودشو رها کنه.برای همین سعی می کنه یکسری اصوات رو ادا کنه.از جمله چند روزیه حرف"میم" رو تکرار می کنه وبهم می فهمونه که بازی می خواد.منم هر چی دستمه بایدکنار بذارم برم سراغ هانای و شروع کنیم به بازی.

 

چند روز پیش(هشتم اسفند)من وبابایی موهای هانای نازنینمون رو کوتاه کردیم.ماشاء ا...ماشاءا... موهاش خیلی بلند شده بود.وقتی حمام می بردیمش تا زیر گردنش می رسید.به وزن موهای لطیفش صدقه گذاشتیم واز خدا خواستیم هانای رو همیشه برامون سالم وشاد نگه داره.

 

  وای از خنده های هانایی بگم . وقتی یکدفعه صداش میزنی یا باهاش پخ پخ می کنی  و یا با نوک دماغ شکمشو قلقلک می دی قهقهه شیرینی سر میده که آدم هوس میکنه همون لحظه بخورش!

 


در رابطه با خوابش هم رسما اعلام می کنم که "افسانه کم خوابی هانا" مال چند ماه پیشه ! از همون دی ماه به بعد هانایی فهمید باید مثل بچه آدم سرشب حدود ساعت ده  تا فردا ساعت نه یا ده بخوابه و در تمام طول شب هم حتی یکبار هم بیدار نشه. مگر وقتی که برای شیر بیدارش میکنم که البته باز بلافاصله بعدش می خوابه.اینو گفتم تا انکارکنندگان این واقعیت تاریخی به خودآیند و افسانه بی خوابی رو تکرار نکنن!!! (یادم باشه اسپند دود کنم براش).

 

  هانا جونم تا خودت  بهش شیر ندی، به خاطر گشنگی گریه نمی کنه! قربون نجابتش برم! انگار خجالت می کشه بگه شیر می خواد! معمولا شروع می کنه به خوردن شست و ما می فهمیم که خانم کوچولو احتمالا گشنس!

 

دیده بودم بچه ها معمولا با گریه بیدار می شن . ولی عسلم، سنجاب کوچولوی خوبم صبحا که از خواب پا میشه بلافاصله غنچه خنده تو صورتش شکوفا میشه! بابایی از این حالت هانا خیلی خوشش می آد و میگه چهره ای که با لبخند بیدار شه چهره روشن و مبارکیه.فدای "دت نازارم" بشم!

 

  امسال اولین نوروز هانای قشتنگمونه ! اولین نوروز جمع سه نفره ما! به قول باباش الان دیگه یه خانواده هستیم: بابا، مامان و کوچولوی دوست داشتنی!

هفت سین امسال با هانای نازنینمون قشنگی خودش رو داره . البته پارسال هم هانای حضور خودشو دوماهی می شد که اعلام کرده بود!

دیروز با بابایی رفتیم خرید عید و لباسای قشنگ هانایی رو گرفتیم . می خواستم تنش کنم که بابای گفت بذارم بعد از اربعین .

 

از خدا می خوام سفره های هفت سین همتون با کوچولوهای دوست داشتنی تون سبز و با صفا باشه. اونایی هم که کوچولو ندارن نوروز بعدی با نازنیناشون هفت سینو بچینن.

 

 

 

برای خاله نیلو

 

سلام خاله نیلوی مهببون!ازاین همه ابراز لطف و محبت ذوق زده شدم.باورم نمی شد این همه از هدیه ام خوشحال بشین.منم از دیدن روی چون ماهتو ن خیلی خیلی شاد شدم.مث نوشته ها وکلامتون بی ریا ودوست داستنی بود.

هانای از اینکه خاله مهببونی! مث شما داره کلی خوشحاله و از اینجا خاله شو می بوسه.منم همینطور.وقتیmailوcommentتونو دیدم و خوندم خستگی از تنم بیرون زد.چند شب پیش نشستیم برای آینده هانای تصمیم گیری کردیم.بابای هانای میگفت هانای رو برای تحصیلات بفرستیم ممالک خارجه!هرچند این تصمیم به خیلی سال دیگه مربوط میشه ولی ازهمین الان نظر مامی مخالفه!بابای هانای معتقده که من مث شرقی ها فکر میکنم.ولی نمی دونم و نمی تونم تصور کنم هانای از ما جدا شه.هرچند برای چند سال هم.اما باز هم مث همیشه به خدا توکل میکنم.ازش می خوام دخترمون همیشه سالم باشه وتندرست والبته یک شخصیت ممتاز و موفق.

نیلو جان می بوسمت و جلو جلو نوروز رو بهت شادباش میگم.

 

برای خاله مریم

سلام خاله . من نی نی ام اکشال نداله انگشت بخولم.

مامانم میگه توی کتابا نوشته نی نی ها باید هی انگشت بخولن تا نیاژ مکیدن بلتلف بشه! آیدا و درنا و درسا خوبن؟ اونا اسپ دالن؟ ولی من دلخت دوس دالم. آخه مامانم هم هی دلس دلختالو می خونه. راستی تو دنیا دلخت شوکولات هم دالیم؟ تو دلخت چی هستی؟ دلخت تو آندامس هم داله؟ می بوسمت!

 


گفتاری حکیمانه از هانا:

 

مه!...مه! ....ابوووووو! ...هه! هه!... ابوووووو!... هیییه! ...هااااااااا!...هییییه!

( نیازی که به ترجمه نیست! هست؟)

هانا  hana

 
 

لینک
هانا کوچولو

هانا ،فاطمه کوچولو و تصاویر مکیدن انگشت !

شنبه پنجم اسفند 1385

دیروز رفتیم قدم نورسیده مبارکی فاطمه کوچولو٬ دوست هانای جون .

اولش نه اینکه با هم ایاق نشده بودن نوبتی گریه می کردن!قشقرقی بود که نگو و نپرس! اما یه ربعی زمان لازم بود تا با هم آشنا شن(بزنم به تخته دوتاشون باهوش بودن .خیلی طول نکشید)

این دو وروجک به هم نیگا می کردن و برا هم دست و پا تکون می دادند. بعدش با هرکدوم بازی می کردی اون یکی به خودش می گرفت و می خندید!خلاصه این دو تا جوری با هم رفیق شدند که موقع خداحافظی هر دو گریه افتادند و با جیغ هاشون آپارتمانو به ریختند! واقعا حس می کردیم که این تو نمی خوان از هم جدا شدن.

هانا جونم موقع خوابیدن به نور خیلی حساس شده و معمولا دستاشو رو چشاش می ذاره تا خوابش بگیره(عینهو آدم بزرگا!)حالا شبا می شه چراغ اتاق خوابشو خاموش کرد ولی تو روز نمیشه با روشنایی کاری کرد. هرچند این طور خوابیدنش باعث می شه دلم براش ضعف بر ه!نمی دونید چقدر با نمک می شه!

اینم چن تا از حالت های مکیدن انگشت گلکم:

 هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هانا

 

 

 

 

 

 

 
هانا

 

 

 

 

 

 

  هانا

 

 

 

 

 

 



هانا

 

 

 

 

 

 

 

هانا

 

 

 

 



 

 

    هانا 

 

  


 








هانا

 

 

 

 

 

 

 


اینم عکس فاطمه همدست هانا در حال ارتکاب جرم!

 
 

لینک
هانا کوچولو

چهارماهگي هانا

شنبه بیست و یکم بهمن 1385

هانا كوچولوي من چهار ماهه شد. امروز صبح درمانگاه بردم بزنم به تخته شش و هفتصد وزنش بود و شصت و چهار سانت قدش! من به فداش!

هاناي نازنينمون حالا ديگه بيشتر از قبل متوجه اطرافش مي شه. به محض حضور يه نفر در كنارش قيافه خاصي به خودش مي گيره و لبخند نازش رو به پهناي صورت گلش هديه مي كنه .حالا كافيه طرف هم بهش لبخند بزنه، هانا بلافاصله كمرشو به اندازه اي كه دوتا دست مهربون جا داشته باشه بالا مي گيره و مثل گربه چكمه پوش با چنون معصوميتي نيگاش مي گنه كه اگه طرف همون موقع بغلش نكنه دچار عذاب وجدان مي شه!

غروب كه مي شه كم حوصلگي رو از چشاي قشنگش بخوبي مي بينم و مي فهمم كه ديگه به شدت انتظار ديدن پدر مهربونش رو داره و به محض حضور بابا دوباره نشاط و شادي تمام وجود هانا كوچولو رو مي گيره.

از جريان قهقهه هانا بگم.

هانايي از همون بدو تولد با صورت گلش لبخند ميزدو حتي توي خواب خنده نازش رو حس مي كرديم. چند شب پيش وقتي دستهاي كوچولوش رو توي دستام گرفتم و به بازي به صورتم مي زدم براي اولين بار از ته دل برامون خنديد!فداي تموم لبخندها و خنده هاي قشنگش مي شم.مامان جون!عسلم!تمام روزها و شب هاي عمرت همراه لبخند و شادي باشه.

از خداي بزرگ مي خوام هاناي زيبايمون تا هميشه از مهروناز باباي مهربون و مامانش برخوردار باشه و از اين اينكه خدا چنين هديه قشنگي رو به ما داده هزار بار شكرش رو به جا ميارم.

اينم هنرنمايي باباي هانا ست كه به مناسبت چهار ماهگي هانا تو فتوشاپ كاركرده:

هانا

 
 

لینک
هانا کوچولو

این بازی تا کی ادامه داره؟

یکشنبه هفدهم دی 1385

سلام
این بازی یلدا تا نوروز ادامه داره دیگه؟
به دعوت ثمانه جان و بابای هانا منم وارد این بازی می شم . البته با اجازه عسلم که از فضای وبلاگش استفاده می کنم:
۱- حاضرم برای یه کرور آدم غذا بپزم اما یه دونه بشقاب نشورم. همونقدر که از آشپزی لذت می برم از ظرف شستن بدم میاد!البته چون در این زمینه بابای هانا کمکی نمی کنه مجبورم بسازم و بشورم!
۲-دوست دارم همه دنیا به رنگ آبی باشه. از بچگی عاشق تیم استقلال بودم هنوز هم همه بازی هاشونو دنبال می کنم و خوشبختانه در این زمینه همدلی و تفاهم خوبی با همسرم دارم!
۳-به رشته تحصیلیم خیلی علاقه دارم . امیدوارم سال آینده بتونم هیئت علمی بشم و بعد ایشالا برای دوره دکترا همین جا اعتراف کنم قبولی در کنکور ارشدو مدیون بابای هانا هستم که خیلی باهام همکاری کرد.
۴- زندگی رو بدون عشق بی معنی می دونم و از این که با کسی زندگی می کنم که عشق رو قشنگ معنی میکنه خوشحالم و از اینکه ثمره این عشق یه دخمل شیرینه خدارو شکرگذارم.
۵- همیشه سعی کردم در حرف هام و عمل صداقت داشته باشم و دیگران هم باهام صادق باشن . اگه ببینم کسی باهام صادق نیست حرصم می گیره!

خوب شد؟

از هانا جون بگم که ماشاءالله حسابی دانا شده و کلی هنرهای فردی یاد گرفته مثل زبون درآوردن! اخم رو هم متوجه می شه.دیروزی بابای هانا به شوخی بهش اخم کرد چنان گریه ای کرد که اون سرش ناپیدا! یه ادبیات خاص داره که فقط بابای هانا و خودش ازش سر درمیارن !بعضی موقع ها ده دقیقه این دختر با باباش حرف میزنه! حرف که میگم یعنی صداهایی که لابد خودشون معنیش رو بهتر میفهمن! خواب عسلم اگرچه تنظیم شده ولی زودتر از ساعت ۵/۱ شب نمی خوابه.
کلی حرف دارم ولی کارتم داره تموم میشه!

 
 

لینک
هانا کوچولو

ده نكته و خبر!

چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385

اونقد حرف نزده رو دل آدم ميمونه كه آدم نميدونه از كجا شروع كنه. فعلا تيتراش رو بخونيد شرحش پيشكش!

1-      هانا دو ماهه شد به عبارتي هشتاد و شش هزار و چهارصد ساعت پر از مهر و لبخند و شادي

2-   اينروزا گرفتاري زياد باعث شرمندگي شده! از نيلوجان ،از سميه عزيز، ازهاناي ثاني، ازكسري، از ...از همه مهربوناي نازنيني كه اين روزا كمتر سر به وبلاگشون زديم معذرت ...معذرت

3-   هانا و بابا به هم رسيدند . به عبارتي طي شد نامه هجر ، لطفا شما هم با ما همكلام بشيد و بخونيد : اي خدا اين وصل را هجران مكن!

4-      در پايان دو ماهگي، ماشاءالله ماشا،الله دخمل گلم 5:30 وزنشه ، قد رعناش هم شده 58 سانتيمتر تمام!

5-      داره از "هومانا" بدم مياد! چرا عسلم شير خودش رو نمي خوره؟

6-   هانا بابارو بيچاره كرده! خانومي روزا كامل خوابه در عوض شب كه بابايي مياد تازه شروع ميكنه به بهانه گيري و گريه .تاكي؟ تا هفت صبح! خداكنه بابا دوام بياره!

7-      مامان بزرگ رضا نمي داد هانايي رو از شهرستان بيارم براي همين سنجاب كوچولومون را قاچاقي آوردم . باور نمي كنيد؟ اينم سند:

 

 هاناسنجاب قاچاقي همراه با آذوقه بين راه 

 

8-       قرار يك شنبه هاي ما سرجاشه! اينم اضافه كاريه!

9-   راستي بابايي كه سراغ هانا اومد يه سور حسابي به فاميل داد! همه خانواده دعوت شدند و باباي هانا دو تا گوسفند خريد.عموجان زحمت ذبح رو كشيد. معركه بود.جاي شما خالي!

10-  هانايي بعد از دو ماه بالاخره تو اتاق خودش خوابيد!هانايي يه عروسك داره كه اسمشو گذاشتيم " پوري پورا ميكي كاميلي چيكا توكا يوگي سي پي تي"! آخ اگه بدونين اين مدت كه هانا نبوده اين عروسك  چقدر بي تابي كرده! باورم نمي شد عروسكا هم "حس" داشته باشن!

 
 

لینک
هانا کوچولو

هاناي ژاپني!

چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385

هانااملاي هانا به زبان ژاپني!!

راستي مي دونم كه خلف وعده كرديم اما تا همين غروب دوباره آپ مي كنيم .

 
 

لینک
هانا کوچولو

اخبار تازه!

شنبه یازدهم آذر 1385

هانا دختر عمو شد!

"عاطفه" دختر عمه هانا به دنيا اومد . آخ نمي دونيد چقدر ذوق كرديم! خيلي منتظر اين لحظه بوديم و از اينكه عمه جان حالا خودش " مادر" شده خيلي خيلي خوشحاليم. البته به عاطفه خانم يادآوري كنم كه از همين حالا يادش بمونه از هانا حرف شنويي داشته باشه.هرچي باشه هانا47 روز بزرگتره.از قديم هم بزرگتري گفتن كوچيكتري گفتن!

قرار شده از اين به بعد هر يك شنبه راجع به هانايي بنويسيم . اين جوري دوستاي گل هانا هم ميدونن چند وقت به چند وقت بايد سراغ هانا رو بگيرن، البته نه اينكه در طول هفته چيزي ننويسيم اما اگه كسي روزاي يك شنبه هر هفته به وبلاگ هاناخانمي سربزنه مطلب جديد مي بينه.

از هانا بگم تا دلتون برام كباب شه! جديدا تنظيم خواب خانم عسلي 48 ساعتي شده يعني يه شب كامل مي خوابه شب بعدي تا صبح بيداره!البته نه اينكه بيتابي كنه ها!فقط بايد تا صبح قند عسلي رو بغلش كني و قدم بزني تا با چشماي قشنگش دروديوارو ورانداز كنه و يا اصلنا به يه جاي نامعلوم خيره بشه و بره تو بحر تفكر!(آخ كاشكي اين لحظه ها مي دونستم داره به چي فكر مي كنه!).

ديروزي صورتشو گذاشته بودم رو صورتم تا لطافتشو حس كنم يه دفعه اي ديدم هانايي شروع كرد به ميك زدن صورتم!حالا نه اينكه گشنه اش باشه ها! نمي دونم اين شكمويي و فرصت طلبي اش به كي رفته!

باباي هانا دوباره برگشته تهران و ظاهرا گرفتاري هاش يه جوريه كه فرصت بروز كردن وبلاگو نداره اما اين بار فكر نمي كنم غيبتم طولاني باشه و ايشالا حداكثر تا ده روزديگه برميگردم خونه تا بابابزرگ اينا يه نفس راحت بكشن و دوره بچه داري باباي هانا هم شروع بشه!

 
 

لینک
هانا کوچولو

تعبير روياهام

سه شنبه هفتم آذر 1385

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 دخمل گلم :
زيباترين روياهام رو تو لبخند قشنگت مي بينم. يه حس قوي تو وجودم شكل گرفته .با بودن تو و با تو بودن برام معني خاصي مي ده. لطف و صفايي كه در زندگي ما بود حالا رنگ و بويي ديگه پيدا كرده. يادته وقتي كه هنوز دنيا نيومده بودي چقدر باهات درددل مي كردم؟! درددل كه نه. از زندگي قشنگمون مي گفتم. از مهربوني بابايي از عشقي كه تو رگامه از خوشبختي كه خدا بهم هديه كرده .
برات شعر مي خوندم. قصه مي گفتم . ترانه زمزمه مي كردم . لالا گل پونه ، لالا...
واي چه شب هايي بود ... و حالا تو تعبير روياهامي، معني عشقمي ، خنده زيباي تو به دستام نيرو ميده، به پاهام قدرت ،به چشام جلا ، به حرف هام لطف ، به آرزوهام جهت ، به روياهام معني به زندگيم عشق و حرارت و زيبايي...
عسلم، شيرين گلم:
خوشحالم كه همسري عاشق و مهربون دارم
خوشحالم كه خداوند خوشبختي رو به من هديه كرده
خوشحالم كه فرزند نازنيني چون تو - عزيزدلم - دارم.

 
 

لینک
هانا کوچولو

این روزهای قشنگ

چهارشنبه یکم آذر 1385

امروز چندتا مناسبت قشنگ داشتیم .عسلم چهل روزش تموم شد .جشن تولد بابای هانا هم امروز بود و از امروز چهلمین ماه زندگی مشترکمون هم شروع شد.
خیلی وقته که می خوام برای هاناجون بنویسم اما نگهداری از هانا خانمی واقعا وقتی برام نذاشته برای همین معمولا بابای هانا زحمتشو می کشه . بابای هانا یه هفته اس که اینجاست . خیلی خوشحالم و لحظات خوشی داریم .
هانای گلم حالا دیگه وقتی شیر مامانشو نوش جون میکنه با نگاه نافذش دل مامانی رو قلقلک میده . موقع شیر خوردن انگشت سبابمو میگیره و با دست دیگش بازی میکنه و مدام بازوبستش میکنه!آخ این موقع ها تک تک سلول های بدنم جون تازه میگیرن و شادی و نشاط توی رگهام به رقص در می آد.وقتی که هاناجون داره شیر میخوره معمولا یه پاش رو هم بازی میده و آویزون میکنه!این لحظه ها روزی برام تداعی میشه که دامن قرمز کوتاه و دوبنده سفیدش که رو دوبندش شکوفه های صورتی داره پوشیده باشه و در حالی که موهای مشکی و لختشو رو مصری کوتاه کرده روی پله جلوی در ورودی خونه نشسته و منتظر بابایش باشه تا از سر کار بیاد و اون تا سر کوچه بدوه و بپره بغلش!
از خوابیدنش بگم که مث باباشه! گاهی وقتا یه دستشو تا میکنه زیر گوش و دست ناز دیگشو روی اون میذاره! گاهی وقتا هم یه دستشو مث بابابزرگ میذاره رو پیشونی و می خوابه!گاهی وقتا هم مث خاله کوچیکش دو تا دستای کوچیکشو بالا میگیره.
وقتی میخوایم A+Dبهش بدیم آروم آروم قطره های ویتامینو نوش میکنه اما همین که چش مارو دور میبینه ناقلا قطره هارو که تو این مدت تو لپهای گلش جاسازی کرده پس میده!
امروز عصری که پیش دکترش بردم خیلی از نگرانی خارج شدم .وزنش ایده آل بود(بزنم به تخته 4:800) رنگ صورت و تغذیه و بیرون رفتن و واکنش پذیری و خلاصه همه چیز بدون مشکل بود. ایشالا شیرین عسلم همیشه سرزنده و سرحال باشه.
چندروزه اینجا نمایشگاه کتاب راه افتاده و بابای هانایی چندجور کتاب تغذیه نوزاد و اصول نگهداری از کودک و بهداشت بچه و از این جور مسایل خریده باید ببینم وقت میکنم این کتابارو بخونم یا نه .

 
 

لینک
هانا کوچولو

هانا و بازيگران نرگس!

دوشنبه هفدهم مهر 1385

دیشب با اینکه راه رفتن کمی برام سخت بود برای تنوع و البته شرکت در جشن ایتام با ساني و هاناي کوچکم رفتیم پارک تنیس کرج. برنامه تا نیمه های شب طول کشید. جماعت روزه دار هم حسابی تا مي تونستند با هدایت سلوکی مجری تلویزیون سوت و کف و جیغ و داد و فریاد کشیدند! دخترخانوما هم با صداي آواز خواننده هاي دعوت شده سر و گوش می جنبوندند!بازیگرای سریال نرگس هم بودند :ستاره اسکندری و سپند امیرسلیمانی و خانم فکور ... . بد نبود ولی حسابی خسته شدیم.


راستی تنها هفت روز مونده به تولد...
هانا

 
 

لینک
هانا کوچولو

گفتگوی هانا با مامان!

یکشنبه دوم مهر 1385

هانا جان ، دختر خوبم!

 صبحت به خير و نيكي

الان ساعت  5:20 است. طبق روال اين چند ماهه در طول شب چند باري بيدار شدم و باز خوابيدم .ولي اين دفعه آخر حس كردم روي شكم دراز كشيدم و دست چپم هم حسابي ورم كرده ، از اين بابت نگران شدم. قبل از وضو گرفتن روي مبل نشستم و منتظر جنبشي از تو شدم.

هانا جان اين اتفاق افتاد ولي متفاوت از گذشته!

 اين دفعه حس ديگري داشتم. با تمام وجود حس كردم كه با مامانت حرف مي زني. من هم آرام نشسته و با دقت و حوصله تمام و با اشتياق فراوان به تو نگاه مي كردم .

دقيقا مثل يك گفتگو بود!بعد از تكان سخت تو و سلام و صبح به خير من كه انگار در جواب سلام تو بود تو هم با من حرف زدي. تعريف كردي.

مامان فدات شه! خيلي دوست دارم !

هاناي من !بابا هنوز داره راجع به دو اسمي شدن مشورت مي كنه!

ديشب موقع خوابيدن كه بابايي اسمتو آورد يكدفعه عكس قشنگت جلوي چشمام نمايان شد و خيلي دلم برات تنگ شد.

دختر زيبا و قشنگم بي نهايت دوستت دارم و براي تولدت لحظه شماري مي كنم.

ششمين روزيه كه وارد نه ماهگي شديم مامان.

الان هم تا آفتاب نزده بايد پاشم وضو بگيرم و بابايي رو بيدار كنم .

 
 

لینک
هانا کوچولو
نام: هانا
شهرت: عسل، سنجاب ،قند فریمان، نازار، بالابرز، نی نی ناز
تاريخ تولد:21 مهر 85 ، تهران
سلام:
فعلا به دلایلی ! خودم نمی تونم بنویسم. فلذا! بابا و مامان داوطلبانه یادداشت های لوزانه و مهم منو تنظیم می کنن!
.
.
.
مرسی از التفات

(اینو از بابام یاد گرفتم !)

 

 
نویسنده

 
آرشیو

 
لینکها
خاله نیلوی نازنین
ویانای نازنین
هانا همنام خوبم
ایلیا ، دوست تازه ام
كيا جون
نازنين گل دخملي
آيداخانومي
كسري مموشه
مهاراجه مهديار
اركا با ني ني خوشگلش
بابای فردا
گفتار سبز/باباجونم
رادين عزيز
فاطمه قشنگه
ارين شاه پسري
اليناي خوبم
مردی به نام آرش
یونای نازنین
سانا گل
یه سایت قشنگ برای کودکان
بهداشت كودكان
سایت کودکان
نی نی سایت
عمو پورنگ
سایتي برای بچه ها
جریان
سیب ترش سروین
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::

 
روزانه
یه فیلم کوتاه کودکانه
درباره هانا
اظهار لطف مامان دل آرام نازنین
خرگوش بامزه
یک عاشقانه
رقص موش ها
کلید طلایی
پرواز با بادبادکها
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ