قرار بود چهارم آبان بياد .
اين رو سند كردم و در پايين لوگوي وبلاگش هم نوشتم.
بعدش دكترش گفت كه كوچولوي ما در بيست و چهارم مهر خودي نشون مي ده! اما فكر مي كنين چي شد:
ظهر جمعه بيستم و يكم الم شنگه راه انداخت كه چي ؟ خسته شدم مي خوام زودتر دنيا بيام!
آقا مارو مي گي ؟ با چه هولي تند تند رفتم دوربين آماده كردم ، وسيله حاضر كردم ، هماهنگي كردم خلاصه ساعت 4 رفتيم بيمارستان خاتم الانبياء .
مامان هانا با راهنمايي پرستارا به اتاق زايمان رفت .خاله هانا قرآن مي خوند ، من رفتم نماز خوندم و برگشتم. دوربين رو دادم پرستارا ببرند داخل كه فيلم بگيرن و ...
بالاخره ساعت 5:15 خبر خوش تولد هاناي كوچك منو به هم دادن . پرستارا تند تند مشتلق مي خواستن و من خدا مي دونه به چند نفر مژدگاني دادم!

بره كوچولوي من موقع تولد (بزنم به تخته) 3:60kg بود. موهاش پر و كامل ،با چشماي درشت و مژگان تنك اما دراز . به نظرم رسيد شبيه مادرشه . خاله اش همش مي گفت ببينين خواهرزادم چقدر زشته! يحتمل افعال معكوس به كار مي برد!

هانام رو بغل كردم و تو گوشاش اذان و اقامه خوندم . جالبه قبل از ذكر گريه مي كرد اما صداي باباش رو كه شنيد مثل بچه آدم! آروم شد!
روز يكشنبه هانايي و مامانش مرخص شدند .
مث دیوونه ها آواز می خوندم:
گل میروید زباغ گل می روید!
آب زنید راه را ...هین که نگار می رسد!
تولد تولد تولدت مبارک!
و همین جور بلند بلند اهالی محل رو با صدای خوبم به فیض می رسوندم!
باجناقم فاميل از آب درومد و با دوربين به استقبال ما اومد . كلي از ني ني تعريف مي كرد. روژين خانم دخترخاله هانا مي گفت اين( منظورش سركار عليه هانا خانمي بود!) از كي تا حالا ناخن هاش رو نگرفته! مجبور شدم ناخن گير بيارم ناخن هاشو كوتاه كنم . هانا جان هم مثل يه كودك فهيم اجازه داد كارمو انجام بدم.
القصه شب دختر خاله هاي مامان هانا بعد از عمري به خونه ما اومدند . هانا رو مي گي؟ چنان قشقرقي براه انداخت و چنان كولي بازي در آورد كه اون سرش ناپيدا !يكريز گريه و جيغ و داد و فرياد! جوري كه مجبور شدم ساعت 3 نيمه شب شال و كلاه كنم و ببرم بيمارستان باهنر عظيميه كرج !
تا صبح بيمارستان بوديم و صبح سه شنبه هم دوباره هانا رو آورديم تهرون ،بيمارستان خاتم الانبيا(ص) و بالافاصله بستري شد. طفلكي زردي گرفته بود .رفته بود رو 18:5! مامانش داشت حسابي پس مي افتاد آخه يه پرستار دلسوز و شير پاك خورده! گفته بود اگه اينجور بمونه بايد خونش رو عوض كنيم.
همون سه شنبه رفتم ثبت احوال شميران شناسنامه هانا خانمي رو گرفتم تا اسم قشنگش رسما ثبت بشه و بعد هم رفتم بيمارستان. تا صبح تو محوطه اونجا موندم .
اين نيم وجبي نيومده همه رو گرفتار خودش كرده ! فاميل تند تند از شهرستان زنگ مي زدند و من مثل يه خبرگزاري آخرين تحولات فيزيكي و روحي هانا رو گزارش مي كردم: هانا خنديد...هاناجيش كرد...هانا شير مامانش رو نمي خوره ...هانا گريه مي كنه... ...هانا خوابيد...درجه زردي هانا 8:5 شد... و اين آخري بهترين و اميدوارانه ترين خبري بود كه مخابره كردم!
امروز پنج شنبه است و هاناي من شيش روزشه .خانم از بيمارستان زنگ زد و گفت كه ناف هانا هم افتاده(آخرين خبربودها!) و ديگه اينكه احتمالا فردا مرخص بشه.
از همه كسايي كه براي سلامتي هانا دعا كردن متشكرم:

از نیلوي نازنين و مهربون كه تو سرماي خالج! هواي هانا رو داشت.
از همنام نازنين دخترم،هانا بزرگه!
ازلطف سارا جان
ازتوجه سميه مامان ایلیاي ناز!
از محبت هاي آرزو خانومي!و فرزانه جان!
از سرزدن هاي صباي مهربون!
ازصفاي مریم و پسر قند عسلش!
از بابای فردای دلسوز !
از ویانا قشنگه (هرچند مدتيه ازش بي خبرم)
از پسرعمه حامد و پسرعمه حسن كه مطالب وبلاگ رو دنبال مي كردن!
از ليلا جان نازنينم و خواهراش!
از روژين خانومي كه دلواپس دخترخاله اش بود!
از فرنوش جان كه به مامان هانا دلگرمي مي داد !
از اکرم خانم که در خصوص هاناعمل مشابه فرنوش رو مرتکب می شد!
از عمو ايرج كه مسيج هاش باعث خوشوقتي و روحيه مي شد.
از عمه صغري (مامان زهره جون) كه مثل هميشه لطف داشت(ايشالا زهره خانومي سالم و زيبا دنيا بياد)
از دايي محمد كه مثل هانا خوشگله!(ببخشيد: خوشتيپه!)
از خاله ها به خصوص خاله سپيد و خاله نازي!
از ليدا جان كه با زبون شيرينش مي گفت: شكرخدا كي هانا دنيا مياد!
از دانيال پسر عموي شرور هانا!
از هاني جان ، طهوراي گل و علي آقا كه هنوز هيچي نشده از هانا خواستگاري كرد!
از فاميل ، آشنايان،دوستان ، ني ني ها ، عروسك ها ، مترسك ها ، كبوترها ، فرشته ها ، كهكشان راه شيري، ابر وباد مه و خورشيد و فلك ، پرسنل شريف نيروي انتظامي! ارباب جرايد،ديوان محاسبات كشور ، مديران بلاگفا ، آقاي مدرسه دوست و عالم و آدم كه براي هاناي من دعا كردند ، منتظر تولدش بودند و با صفاي خودشون با ما درس مهروزي دادند خيلي خيلي خيلي خيلي ممنوووووووووون .
از طرف هانا بره كوچيك بابايي! هم يادآوري مي كنم كه : مرسي از التفات!
عكس هاي هانا جون رو چند روز ديگه مي ذارم رو وبلاگ.