تبليغاتX
هانا دختری از کهکشانی دیگر
در انتظار هانا
مگه این دل آدم از چی درست شده ؟
به قول روژین دختر خاله هانا دلم برای قند عسلم شده قد یه مورچه!
۱۵ روزه با مامانش رفته شهرستان و کمتر از ۱۵ ساعته دیگه قراره بیاد!
بی صبرانه منتظرم گندمک شیرینم ...

این چند عکس رو  از مموری موبایل اینجا می ذارم . اگه کیفیت بالا نیست تقصیر از شرکت نوکیاست که وضوح تصاویر مدل های "ان ۹۳" اش بیشتر از این نیست!

hana

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هانای من وقتی که سخت به  اندیشه میرود!


hana

 

 

 

 

 

 

 


هانای من وقتی با حجاب می شود!


hana

 

 

 

 

 

 

 

 

 
هانای من وقتی می خواهد کنترل اوضاع را در دست بگیرد!

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 22:20  توسط هانا کوچولو  | 

یک گوشی پر از خاطرات

 ماه اول است.

به کتابفروشی افلاک در عظیمیه کرج رفته ام. لابلای کتاب ها چند کتاب مربوط به مادران می بینم. اتفاقی لای یکی را ورق می زنم . نوشته است قلب کودک در هفته پنجم شروع به زدن می کند .خدای من! قلب هانا در حال زدن است! همان لحظه به خانم مسیج زده و این خبر را به او دادم .

امید در یاخته کوچکی دارد تزریق می شود و سلول های عشق در بستری از مهر تکثیر می شوند .

 

 

ماه سوم است.

 با مامان هانا به پزشک مراجعه کرده ایم . از اتاق معاینه انگار صدای لکوموتیو می آید: تتق تتق   تتق تتق! تالاپ تالاپ تالالاپ تالالاپ ! قطاری از آن سوی رویاهام از ریل جدا می شود و در آبی آسمان رو به رنگین کمانی از مهر حرکت می کند. هو هو   هوهو!

هی حقیقت کوچک! عقربه های زندگی با تپش تند قلب تو تنظیم می شود.

خانم می گوید 135 بار در دقیقه!یعنی شریان های من 135 بار در آن یک دقیقه قوت گرفته اند؟

دستم را روی قلبم می گذارم. گنجشگی خیس دارد به دنبال آشیانه می گردد.

دختر کوچکم آرام باش!

 

ماه هفتم است.

هنوز نمی دانم مسافر ما به رنگ گل های صورتی است یا از جنس آبی آسمان. هنوز هیچ لباسی برای مهمان کوچکمان ندوخته ایم.راستش لباس های  خودمان هم به تنمان تنگی می کند! می خواهیم بپریم ولی این لباس ها اجازه پرواز نمی دهند! لباسی تنگ است و بیتابی فرار! پسر یا دختر ؟ خنده ام می گیرد! هی کوچک بی قرار !تو را چه بنامم؟

نتایج سونوی رنگی مشخص می شود: پری کوچک مهربانی به ساحل عشق ما آمده است!

عکس های دخترم را می بینم، نجابت خاصی در چهره اش راه یافته است.  خانم می گرید، هول برم می دارد:هان؟ نمی دانم شوق است یا تردید؟ می خندد می گوید حالا من مادرم!

 

حالا ماه آخر است!

از بس پله های بیمارستان خاتم الانبیاء را بالا پایین کرده ام حالا دیگر همه مرا می شناسد: یک بابای بیقرار که با همه یک لاقبایی اش به زمین و زمان فخر می فروشد!هانا که می آید هول می شوم. دوربین فیلم برداری را به پرستار می دهم و خودم با موبایل عکس می گیرم! میدوم و از سر بزرگراه نیایش دسته ای گل می خرم.  در اتاق پرستاری فرصت می کنم ببینمش: قناری کوچک من نفس می کشد و ریه های من پر می شود از واژه های روشن. هانا را برمیدارم.دستام لبریز مهر می شود.هانا بیتابی می کند .در گوشش اذان می خوانم.هانا آرام می شود

 

 

و حالا دیگر هانا هفت ماهه است.

به سمت اداره که میروم برای اینکه حوصله ام سر نرود با موبایل قدیمی ام  بازی می کنم. منوهایش را می بینم . چه گنجینه با ارزشی است:در بخش پیام های متنی هنوز آن مسیجی را که از تپش قلب هانا خبر دادم دارم ، دربخش حافظه صوتی صدای تالاپ تالاپ قلب شاپرک  کوچکی می آید. در بخش pictuer تصویر مبهم یک فرشته لبخند میزند و در بخش فیلم های تصویری نخستین دقایق یک تولد ذائقه ام را شیرین می کند.

شب که به خانه می آیم خانم می گوید امروز هانا حرف جدیدی یاد گرفته است: ب... ب ... به ... به ...  با... با .. بابا!

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:39  توسط هانا کوچولو  | 

هانای نازنینم وارد هفت ماهگی شد.

روزهایت پر از لبخند ، هانای گل من

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 10:1  توسط هانا کوچولو  | 

به خاطر یک رسم آیینی

سلام سلام!
اول این متنو بخونین احتمالا همه چی دستگیرتون میشه:

قضيه‌ي شوخي يا دروغ اول آوريل که در فرانسه به آن «ماهي آوريل» Poisson d’avril  مي‌گويند و اول آوريل با يک روز اختلاف، مصادف با سيزده نوروز ما است، ماجرايي است که ريشه‌ي آن از فرماني آب مي‌خورد که در حدود نيم قرن پيش، از طرف «شارل نهم»، پادشاه فرانسه صادر شده است. در واقع اين موضوع تغيير آغاز سال بوده، از اول آوريل به اول ژانويه. يعني از ماهي که مقارن عيد پاک است به ماهي که متعاقب ميلاد مسيح مي‌آيد و اگر روز نوئل يا کريسمس که براي تولد عيسي در نظر گرفته شده، در 25 دسامبر، ثابت است، روز عيد پاک که اولين يک‌شنبه‌اي است که از آغاز بهار متعاقب بدر کامل ماه (شب چهارده) فرا مي‌رسد، ثابت نيست و بين 22 ماه مارس تا 25 آوريل جا بجا مي‌شود.
اين تغيير آغاز سال که عملأ ارج و منزلت روز اول  آوريل را به روز اول ژانويه منتقل کرده بود، آن‌چه براي روز اول آوريل، در مقابل آن همه بزن و بکوب‌ها و عيديها و هدايايي که قبلأ در چنين روزي رد و بدل مي‌شد، بجا نهاد، چيزي درحد شوخي و مسخرگي و دست انداختن اين روزي شد که با يک فرمان از اعتبار افتاده بود. ادامه‌ي اين شوخي‌ها به تدريج تبديل به اين راه و رسم شد که مردم در چنين روزي با دروغ‌هايي سر به سر هم بگذارند و به اين دروغ‌ها نيز نام «ماهي آوريل» بدهند.
از ديد مردم زمين، در ماه آوريل، خورشيد در منطقة‌البروج (مسير بيضي‌شکل حرکت انتقالي زمين که به دوازده قسمت شده‌است) از برج معروف به برج «حوت» به معني «ماهي» درمي آيد و وارد برج «حمل» به معني «برّه» مي‌شود.
اين رسم پاگرفته، در ميان مردم سابقه‌اي شد براي روزنامه‌هاي قرون بعد و راديو و تلويزيون‌هاي سالهاي اخير که دنبال اين سنت را بگيرند و گاهي اين دروغگويي ها تا جايي پيش بروند که کفر همه را دربياورند. چنان که راديوي «فرانس انتر» در پاريس در دهه‌ي شصت در اوايل آوريل به شنوندگان خود خبر داده بود که يک هواپيماي «گالاکسي» که گنجايش هزارمسافر را دارد، قرار است در روز اول آوريل جماعتي را مجاني براي دو روز به نيويورک ببرد و برگرداند. کساني که مايل به شرکت در قرعه‌کشي اين مسافرت بي‌خرج هستند، بايد از ساعت يازده صبح روز اول آوريل در زير برج ايفل اجتماع کنند.در آن روز چند هزار نفري به عشق سفر به آمريکا در آنجا گرد‌آمدند. وقتي در هواي توفاني آن روز، همه از دم مثل موش آب‌کشيده شدند، تازه فهميدند که با دروغ اول آوريل سر و کار داشته‌اند.

 

ارتباط دروغ سيزده با دروغ اول آوريل

در ايران، اولين نشريه‌اي که دروغ اول آوريل را دروغ سيزده نوروز کرد – که يک روز با اول آوريل فاصله دارد – روزنامه‌ي «نبرد» خسرو اقبال يود که محمود تفضلي، جواد فاضل، حسن ارسنجاني، جهانگير تفضلي و اسماعيل پوروالي و سه، چهار تن ديگر در آن قلم مي‌زدند.

شماره‌ي سيزده فروردين سال 1322 شمسي روزنامه‌ي «نبرد» را يک‌پارچه به صورت دروغ درآمد. يکي از اين دروغ‌ها، نطقي بود از هيتلر که در آن بحبوحه‌ي جنگ، دستور آتش‌بس مي‌داد و اين مژده‌اي بود که همه‌ي مردم از پير و جوان ، زن و مرد و بزرگ و کوچک را خوشحال مي‌کرد. در کنار اين دروغ شادي‌دهنده، دروغ آزار‌دهنده‌اي که در آن روز بساط سيزده نوروز خيلي ها را به هم ريخت، خبر فوت «حاج محتشم السلطنه» رئيس مجلس وقت بود که چون در بين مردم تهران بخصوص بازاريها وجهه و احترام و اعتباري خاص داشت. هزارها نفر راه خانه‌ي او را درپيش گرفتند تا در مراسم تشييع جنازه‌اش شرکت کنند.(برای اطلاعات بیشتر مرجعه کنید به اینجا )

هانا یه واقیت شیرینه که هیچ وقت نمیشه کتمانش کرد



می دونم یه کم بد اخلاقی بود: شوخی با موضوعی که برای دوستان خوب ما غافلگیر کننده باشه. اما خوب یه خورده هم زیرکی نیاز داشت تا با خوندن تاریخ نوشته در ذیل کامنت متوجه دروغ سیزده شوید. تنها کسی که البته با تاخیر متوجه این موضوع شد "خاله اکرم " بود که با ایمیل ازش خواهش کردم موقتا صداشو درنیاره و کامنتشو هم با تاخیر تایید کردم.
البته منتظر کامنت خاله نیلو هم بودم ولی دلم نیومد دل مهربونشو ناراحت کنم  .براش ایمیل زدم که قضیه از چه خبره!
به هر حال دروغ سیزده اگرچه ریشه ایرانی نداره اما به خاطر همزمانی اش با دروغ اول آوریل بدعت و ابتکار جالبیه و با روحیه رندی و طنازی ایرانی ها سازگاری داره .
این رو هم اضافه کنم که در عین حال می خواستم بی اعتباری دنیای مجازی اینترنت رو نشون بدم و یه جور هشدار که به راحتی فریب واژگان نامعلوم این لابیرنت و هزارتوی پر رمز و راز نخوریم.
 به هر حال امیدوارم دوستای گل ما دلخور نشده باشن و البته اگر رنگ ملالی در دل مهربون اونا پیدا شده خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی معذرت می خوایم . تو همون پست هم عنوانش رو گذاشته بودم "یک بار برای همیشه"!  در ضمن من اصولا عمه ندارم ! راست هم گفته بودم که او هیچ وقت اینترنت رو نخواهد دید!



هانا غنچه قشنگ زندگی ماست. زیباترین هدیه ای که خداوند به ما بخشیده .
هانا عسل منه٬

گندمک منه٬
سنجاقک منه٬
شاپرک منه٬
با نمک منه٬
شیرینک منه٬
شیطونک منه٬
عروسک منه٬
ملوسک منه٬
دخترک ناز و قشنگ منه!
اگه همه چیو همه کس فریب باشه هانا یه واقعیت شیرینه!




نخستین کیبورد فرسایی هانا!
یکی از لذت های هانا بازی کردن با تکمه های کیبورده. اینم نخستین متن تایپ شده هاناست که احتمالا رمزی نوشته کسی متوجه منظورش نشه!

 زب                                         
          .                         

       ود    

                              زوحووووو      د 

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 23:32  توسط هانا کوچولو  | 

یک بار برای همیشه
اینترنت دنیای عجیبی است.
مرزصداقت و فریب چندان تنک و باریک است که هول آدم را بر میدارد.
"هانا" برای من نام قشنگی است. اما نمی خواهم با این نام کسی را فریب دهم. حداقل از امروز دیگر نمی خواهم!
می دانم فریب بزرگی است. شش ماه لحظه به لحظه از احوالات کسی نوشتن که در دنیای مجازی خلق شده است!
بی تردید اگر بخواهم نامی برای دختر انتخاب کنم "هانا" است.
از همه باباها و مامانایی که لحظه لحظه با من بودند و با داستان های من همراه بودند تشکر و در عین حال صمیمانه عذر خواهی می کنم.
از عمه زهرا که بی اجازه عکس های نی نی را در این وب می گذاشتم عذرخواهی می کنم اگرچه میدانم او هیچ وقت اینترنت را نمی بیند.
مطمئن باشید این کار یک بار برای همیشه بود!

مرا ببخشید.

 

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 10:50  توسط هانا کوچولو  | 

نوروز 86 مبارک
نوروز بر همه نی نی ها ٬ باباها  و مامانای مهربون مبارک


هانا


 

 

 

 

 


 

لبتون خندون٬ دلاتون شاد٬ روزگارتون خوش

 

 

 

 

 

 

 

 




لحظه هاتون سبز٬ روزهاتون آفتابی٬ شباتون پر از ستاره


2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:43  توسط هانا کوچولو  | 

شعر عمو علی برای هانا کوچولو

اين شعر رو عمو علي چن وقت پيش براي هاناي گلم سرود . گفتم رو وبلاگ بزارم يادگار بمونه:

 

دخترم مداد تیز...

همیشه از تو تراش شمشیری بیرون میاد...

لباس خوشگل عید

همیشه قیچی خیاطو میخواد

 

دخترم

گل به گل ات وابشه هر روز

به خدا

دمدم تنگ غروب

اسمون اشکهای دریا رو میخواد

 

یه شبی قصه تموم میشه وفردا میاد و تو وامیشی

هانا افتاب

هانامهتاب میشی وسر میزنی

 

تو غروبا ی زمستون به شادی در میزنی

میشینی رو پشت بون و

و به ماه چشمک می زنی

اما یادت می مونه که

به صدای مردمت سر بزنی؟
                                /علي صارميان/

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 8:38  توسط هانا کوچولو  | 

غلتی چنین میانه میدانم آرزوست!

خيلي خسته ام خيلي

راستش مي خواستم اين هفته چيزي ننويسم، ترسيدم خستگي و ملالي كه از فشردگي كارهاي اداري پيدا كردم باعث شده قلمم هم ملال اور بشه. تو وبلاگ خودم مسئله اي نيست ولي وبلاگ هانا جونم رو نمي خوام جز واژه هاي شاد و رنگي چيزي ديگه اي داخلش نوشته بشه. به هر حال گفتم كه قصد نوشتن نداشتم  ولي وقتي داخل كامنت ها ديدم مثل هر يكشنبه سراغ هانا رو گرفتند فكر كردم اگه بي خبر بذارم يه جورايي به دوستاي گل هانايي بي ادبي شده...!حالا كه شروع به نوشتن كردم حس مي كنم حالم داره بهتر مي شه ، چهره قشنگ هانا نشاط بهم تزريق مي كنه و ...

راستي ديشب سري به سايت ثبت احوال زدم از قرار معلوم تو اين چهار ماه 359 نفر اسم هانا رو براي نورچشمي هاشون انتخاب كردند و به حساب شاه دختري بنده ! جمع هاناهاي ايران به 2850 نفر رسيد!ايران مي گم چرا كه در كردستان عراق ، در تركيه و در ژاپن هم اين اسم وجود داره.

بزرگترين تحول جسمي هانايي هم غلت خوردن بدون كمكه! از اون چهارشنبه قبلي هانا بالاخره بعد از تقلا ها و حركات ايذايي ! كه اخيرا پيدا كرده بود در يك لحظه در نيمه هاي شب كه ماماني خواب بود و من هم يه گوشه داشتم مجله مي خوندم يه دفعه ديدم هانا از اين رو به اون رو شد!( به قول علما كن فيكون شد!) آقا منو مي گي؟ يهويي هول شدم ! گفتم نكنه دستش در رفته باشه! آقا هانا رو مي گي؟ عينهو رضازاده وقتي كه چند كيلو وزنه بالا ميبره سرشو اينور و اونور ميبره اينم انگار شق القمر كرده باشه با لبخند مليحي سرشو تكون مي داد!

خلاصه نشون به اون نشون كه از اون روز كافيه يه لحظه چش مارو دور ببينه في الفور غلت مي زنه و رودستاش مانور ميزنه!

 


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 16:43  توسط هانا کوچولو  | 

از هانا گفتن و سووالي از باباها!
اين هفته كه هانا نبود تو اتاق خالي هانا مث ديونه ها اتل متل میکردم:


هانا آفتاب! / هانا دريا!/  يادته با هم پريديم تو حوض نقاشي؟ / رفتيم تو باغ خدا / يواشكي /
دست كشيديم به بال فرشته ها / با هم دويديم زير رنگين كمون / بارون ٬قصه بگه برامون!

هانا مهتاب! / هانا رويا! / زندگي تو تيله چشمات رنگيه / يه لبخند بزني / گلاي اطلسي وا ميشن /
بهار خيمه مي زنه / تو چله زمستون! / آخ نمي دوني چه حسي داره / وقتي كه بال چشمت  /
ورق مي زنه  / دفتراي  قشنگ يادگاري رو...

هانا گنجشك! / هانا بارون! / هانا بيا آشتي ! / آخه بابا تو اتاق تنها / چي بگه  / به شاپركا ٬ قناريا؟ /
دل منم كوچيكه / مث يه حبه قند! / قد يه كبريت! / آخ اگه نباشي / آتيش ميگيره یه هویی!

هانا لبخند! / هانا روژان! / هانا مياي بازي كنيم؟ / قايم باشك ٬ گرگم به هوا؟ / تو اتاق تو /
من چش ميذارم / ميشمارم از يك  / تا هر چي تو بگي / به شرطي كه  / بهم بگي / كجا قايم شدي /
اگه صدات زدم :هانا! / جلدي به بابا بله بگي!

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                         اتاق خالي هانا

اما ...اما اين هفته هانا خانومي رو بال مرغ ها اومد٬ غصه ها تيتال شدند و دوباره شب شده پر ستاره!

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 
                                                                                                رجعت پر از لبخند پرنسس هانا
                      

راستي يه سووال اساسي:
چرا بجز باباي كسري و باباي فردا ٬ باباهاي ديگه تو وبلاگ بچه ها نميان؟ چرا راجع به بچه هاشون چيزي نمي نويسن؟ چرا فقط صداي مامانا به گوش ميرسه؟
الف) باباها عارشون مياد از اين كارو بكنن!
ب)  باباها نمي خوان زياد به بچه ها رو بدن!
ج) باباها بلد نيستند با كامپيوتر كار كنن!
د) باباها حوصله اين بازي ها رو ندارن و اصولا براي كارهاي بي ارزش وقت نمي ذارن!
ه) مامانا فرصت يا اجازه حرف زدن به باباها نمي دن!
و) باباها خجالت مي كشن راجع به احساسات و عواطفشون بنويسن!
ز) هيچكدام٬ خدا عالمه٬تورو سننه؟!

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 18:7  توسط هانا کوچولو  | 

یا حسین
 ایام عاشورایی رو تسلیت میگم. راستش اینروزا در سوگ یکی از دوستان شاعرم هم نشستم.

هانا رو چند روزی هست شهرستان فرستادم. قراره تا آخر هفته اونجا باشن.
مامان هانا میگفت باجناق محترم بنده باز هم فامیل از آب درومده و اونجا یکدست کامل لباس عزاداری همراه با سربند و گردن آویز و ... برا هانا گرفته. اینجور که مامان هانا می گفت خیلی به هانا کوچولو می آد. سفارش کردم حتما عکس بگیره بیاره.دست شما درد نکنه جوادی عزیز!
باخودم فکر می کردم هانا به نسبت سنش بیشتر از من عزادار حسین بوده. چند سالی هست که عاشوراها رو خارج از زادگاه هستم. عزاداری در ولایت ما یه جورایی کاملا منحصربه فرد و دیدنیه. چقدر دلم به حال اون عزاداری ها تنگ شده.این لینک رو ببینین.
با اینکه پنج روز آینده رو هم تعطیلم٬شهرستان نرفتم. علتش هم این بود که می خواستم خودم رو تنبیه کنم. راستش خیلی وقته مشغول پژوهشی راجع به مسائل زبان شناسی هستم و چون خیلی پروژه عقب افتاده و تنبل بازی دراوردم با یکدندگی تهرون موندم تا بتونم بخشی از این نوشتمو کامل کنم.
به نظر می آد خود دیونه شم! اینطور نیست؟!

2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 11:19  توسط هانا کوچولو  | 

عكس هاي جديد
سلام

ما سر قولمون هستیم .بلکه پیشدستی کرده و دو روز زودتر هم آپ کرده ام!
امروز میخوام همراه با شما سری به اتاق هانا بزنیم:



هیس! عسل خانومی ميخواد بخوابه انگار!

هانا

اينيكه پيش دخملمه اسمش ژولياس. بيشتر از عروسك هاي ديگه با هانا جوره! اينم يه گروه از دارودسته دوستان هانا:توتي٬ شيلا٬ لاوي٬ تويتك و ...

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


باز هم هانا و ژوليا:

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خوردن انگشت شصت خواص و مزايايي داره كه فقط خود بچه ها اونو درك ميكنن!

هانا

اگه هانا رو تو يه كنفراس رسمي ديدين احتمالا چنين قيافه اي داشته باشه ! به حالت انگشتاش نيگا كنين:

هانا

واي٬ بي حيايي !بي حيايي! آخه بي حجابي اينجوري؟كشف حجاب هم اندازه اي داره!
اين عكس رو تقديم ميكنيم به خاله نيلو!

هانا
 ...تا بعد!

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 14:58  توسط هانا کوچولو  | 

مرخصی

 

سلام
با اجازه شما این یکشنبه را مرخصی می گیریم!
در عوض هفته آینده جبران می کنیم.
قول قول قول.
مرسی!

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:56  توسط هانا کوچولو  | 

سلام
یه روز تاخیر داریم: قبلا گفته بودم مودم ایراد داره در ثانی دیروز تعطیل بود دیگه...!
هانا حسابی خانم شده . نگاهش پرسشگر و کنجکاوه . صداها رو تشخیص میده  و با حرکت سر و نگاه دنبال منبع صدا می گرده. برای بغل گرفتن التماس می کنه . کافیه وسط گریه بالای سرش بری بلافاصله به هوای اینکه قراره بغلش بگیرن آروم میشه! خوابش منظم شده و دست آخر اینکه به خاطرکسالت  سه روز سرکار نرفتم و همین سه روز و مجالست مدام باعث شد با دخملم حسابی رفیق بشم!

مامان مهدیار و ساغر ما رو به بعضی کشف مکنونات دعوت کرده بودند با اینکه نفهمیدم کجای این کار بازیه و یا سووال این پاسخ پنج گزینه ای چیه با این حال جواب میدم!
۱- خودم رو مرد ناتمام میدونم .برای اینکه به همه رشته های هنری سرک کشیدم و در هیچ کدام خودمو کامل نمی دونم: با موسیقی و ساز ساکسیفون شرع کردم بعد رفتم سراغ تئاتر بعد نمایش تلویزیونی بعد قصه نویسی بعد گرافیک بعد شعر بعد پژوهش های قومی بعد سینما بعد روزنامه نگاری و همین طور این قصه ادامه داره!
۲- یکی از عادت هام "یلدانویسی" شده . ده سالی میشه که هر یلدا میشینم کلی صفحه سیاه میکنم : اتفاقات سال گذشته / احساساتم/ آرزوهام و...
۳- اینجور که اطرافیان میگن صبروحوصله ام زیاده . برای اینکه منو عصبانی کنید باید خیلی تلاش کنید!
۴ـ بد جوری نسبت به همه مثبت فکر می کنم. جوری که بعضی موقع ها کفر مامان هانا در میاد! به هر حال بدی ها رو خیلی زود فراموش میکنم. بخصوص اگه از جانب خانواده باشه.
۵ـ از خواب بعد از ظهر بدم میاد اما اگه بخوابم و بیدارم کنن عصبانی میشم( آاا این یه راهشه!)بعد از خواب بعدازظهر باید بلافاصله چای بخورم و گرنه عصبانی میشم(آااااینم راه دوم!)
۶؟- همش ۵ تا؟ تازه داشتم حسابی افشاگری میکردم ها!
حالا که اینجوری شد منم مامان هانا! هوشنگ/زنی شبیه درخت/ فائزه و فتاحی رو به بازی دعوت میکنم.

2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 15:53  توسط هانا کوچولو  | 

برگشت موفقیت آمیز هانا و حسادت های بابا!
سلام به همه!
شرمنده کردید به خدا!
کاشکی نشونی پستی همه شماها رو داشتم تا یک چشمه لبخند و هزار شاخه گل مریم ارزانی مهر بی ریاتون می کردم. دست گل همتون درد نکنه.
تو این چند روزه که هانا بی قراری می کرد دلداری شما و پیشنهادهاتون خیلی کمک کرد تا هم ما قوت قلب بگیریم هم هانا خانومی بهتر بشه.
از شما چه پنهون این نیم وجی حسابی عاصی کرده بود همه رو. تصور کنین اگه یه بچه ساعت ها اینجوری یکریز گریه کنه چه حالی به شما دست می ده؟:



بیچاره هانا موش آزمایشگاهی شد:داروی دیسیکلومین بهش خوروندیم /گریپ میکسچر دادیم /داروهای گیاهی  (مثل عرق نعنا و ناخک...) ریختیم حلقش / توی بغل به سمت بیرون نگهش داشتیم / کلی سوار ماشین کردیم تا شاید به خاطر تکونهای ماشین خوب شه! / میذاشتیمش توی پتو یا ملافه دو نفری اینقده تکون میدادیم تا خودمون خوابمون ببره! / شکم بچه رو به شونه تکیه داده و پشتش رو ماساژ میدادیم و همزمان مامان هانا در گوشش شعر می خوند لالایی می خوند قسم قرآن میداد و تسلیم هم نمی شدیم و ... بالاخره در یک لحظه هانا خوابید!هانا
نشون به اون نشون که از ساعت ۵ غروب چهار شنبه تا ۸ صبح پنج شنبه خانم یک نفس خوابید جوری که ما نگران شدیم و دلمون تنگ شد برای جیغ های بلندش!
خلاصه اینکه یکی از این روش ها یا تلفیقی از اون ها افاقه کرد و هانا دوباره شد همون قند عسل همیشگی و شگفت اون که تو این دو روز اخیر خوش خنده هم شده و اونقدر خنده های قشنگ و شیرین تو لباش می آد که انگار من بودم چند روز یکریز گریه کردم !
به هرحال ببخشین که دیر به روز شدم .آخه هم هانا نمی ذاشت هم مودم کامپیوترمون اشکال پیدا کرده . البته به "سحر " خانم عرض کنم قرار ما یکشنبه ها بود نه شنبه ها!
دیگه قابل عرض اینکه... هیچی بنده یعنی بابای یه لاقبای هانا از زور کمخوابی و استرس و دوندگی و بقیه قضایا سرمای بدی خوردم و عجیب اینکه به غیر از چند جمله عشقولانه آمیخته به دلسوزی از جانب مامان هانا دیگه هیچ بنی بشری دلش برام نسوخت. تازه همه تشر میزنند مبادا نزدیک هانا بشی بچه رو مریض کنی! خلاصه بدجوری دلم به حال خودم سوخت!! و البته بدجوری هم به هانا حسودیم می شه!!
راستی حالا که به غیر از حال خراب بنده بقیه قضایا به خیر و خوشی تموم شده می خوام یه عکس به دوستای گل هانا تقدیم کنم.
تصویر هانا تنها یک ساعت پس از تولد در بیمارستان خاتم :

hana

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همتونو دوست داریم. شاد باشید!

2 نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 17:31  توسط هانا کوچولو  | 

دلشوره!
هانا از دیشب ساعت ۱۰ تا الان سیزده ساعته یکریز داره گریه می کنه . هیچی هم افاقه نکرده . خیلی نگرانش هستیم .
2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 10:12  توسط هانا کوچولو  | 

زماني براي دلتنگي
هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هاناي گلم
مي دونم كه از دست بابا دلخوري!
ولي عزيزم باور كن فقط به خاطر خودت و ماماني گفتم شهرستان بريد. اينجوري فكر كردم تو خونه بابابزرگت بيشتر بهت مي رسن . آخه من همه روز كه سركارم و ماماني دست تنها بود.
دخمل نازنينم ماماني مي گه اينروزا تا صبح بيداري ... ماماني نگران سلامتيته.
اينجوري منم نگران مي شم. اينجوري منم نمي تونم كاركنم....
دلم برات تنگ شده...خيلي.

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:3  توسط هانا کوچولو  | 

لحظه دیدار
 آخ نمی دونید دیدن یه خاله ریزه پس از یک ماه فراق چه لذتی داشت! عسلم یه ذره بلند تر شده لپ هاش هم همونطور که پیش بینی می کردم پرتر و بوسیدنی تر!
نکته جالب اینکه این مدت همش مامان هانا می گفت هانا در طول روز همش خوابه ولی شب بیدار میمونه و نگهداریش سخته! اما نشان به آن نشان این دو سه شب که شبها هانایی پیش من بودمثل بچه آدم سر شب می خوابه و تا صبح اصلا بی تابی نمی کنه  به قول بابابزرگش این دو سه شب هانایی "پدرداری" کرد! راستی هانا تصمیم گرفته وارد فعالیت های سیاسی بشه . از همین حالا هم دستاش رو مشت کرده تا بر علیه دشمنان بشریت شعار بده !عکس شماره 1 رو ببینین!
آخ نمی دونین چقدر خنده های هانا شیرینه عکس شماره 2 یکی از همین خنده هارو شکار کرده.
اما ...اما همین چهره خندان وقتی عصبانی بشه چنان خشمگین می شه که بیا و ببین! شما باور می کنین عکس شماره 3 هم متعلق به این چهره معصوم باشه؟!و این خانم کوچولو همونه که در  عکس شماره 5 می بینین؟!
نکته آخر اینکه  عکس شماره 6 عکس برگزیده منه بغضی که تو نگاه و لبهای قشنگ هاناست دیونه ام کرده!
روزهای آینده بازم عکس می ذارم.

راستی یکی دوروز آینده قراره مامان هانا بعد از مدت ها تو وبلاگ هانا مطلب بنویسه. لابد درباره دخمل خانومی حرف های مامانش خوندنی تره! 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 22:1  توسط هانا کوچولو  | 

هانایی یک ماهه شد!

خبر ويژه!

هاناي من امروز يك ماهه شد.

اگر چه روي ماهش رو خيلي كم ديدم  اما مهرش با سرشتم عجين شده و يادش در لحظه لحظه روزهامه و تصوير روشن خنده قشنگش حك شده در قاب چشمام.

راستي الان هانايي چه شكلي شده؟! لابد قد يه كبريت بلند شده! لپاش تپلي و قرمزي! مژه هاي قشنگش بلندتر! خنده هاش شيرين تر! چشاش روشن تر ! گريه هاش بانمك تر ! شير خوردنش با مزه تر !

هاناي من، گلكم ، عسلم،شاپركم يك ماهگي ات به خير و شادي!

باشد كه يك سالگي ات رو جشن بگيريم و ده سالگي رو و صدوبيست سالگي رو!(اون موقع من هفت عرشو طي كردم احتمالا!)

 

شعر اختصاصي!

كاشكي الان كاست رحمانپور رو داشتم تا برام بخونه:

"هاناي كله باد باد بهاران"

"وليعهد وشت، وكيل باران"

"شكوفه ي سرچل، شكرچه داران"

"گلپاش و گلريز،گل بذركاران!"

 

يك اعتراف:

مامان هاناي گلايه مي كرد كه اين روزها همش از هانا مي گي و از هانا مي نويسي اما مامان هانا فراموش شده انگار!

اعتراض وارده!قبول دارم ! اما مامان هاناي نازنين و يا مامان نازنين هاناي( فرقي نداره جفتش معنا مي ده!) هانا رو دوست دارم چون بخشي از وجود تو در سرشت قشنگش وجود داره! در ثاني بخشي از بيتابي من براي ديدن هانا بهانه اي براي ديدن مامانشه!( اين يكي بين خودمون باشه!)

 

بشارت آخر!

 پنج روز ديگه ميرم ديدن هانا كوچيكه! كمترين ترين سوغات اين ديدار كلي عكس و خبره! پس منتظر باشين تا آخر هفته!

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 12:17  توسط هانا کوچولو  | 

عشق مشدد!

در گذشته كه بيشتر در فضاي شعر نفس مي كشيدم، و مسووليتي در بخش ادبيات كودكان داشتم شعرهايي را براي فرزند احتمالي ام ! مي سرودم، و حالا با مهر تمام همه آن ها را ارزاني هاناي نازنين مي كنم . يك نمونه از اين شعرها:

عشق مشدد!

 

اين مشق مال من نيست بي ترديد

دست خط قشنگ  او شايد كه بشناسيد

 

اين شعر يك سواد آموز كوچك  است

اوقشنگ مينويسد:"عشق"،"ماهي"،"عيد"

 

واژه هاي دفترش را زير آب مي گيرد

خيس مي كند و مي كارد زير يك "بيد"

 

عشق زنده شد وماهي سبز، درآن لحظه

شعرهاي شاد از گل واژه هايش  چيد

 

امتحان كه شد، به صحرا رفت،بي خيال!

دفترش در باد گم شد ، "گاو او زاييد"!

 

يك غلط خدا كند معلم نگيرد هيچ

چونكه "عشق" را نوشته است با تشديد!

 

2 نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 10:0  توسط هانا کوچولو  | 

بابا يه كم التفات!

من هنوز نفهميده ام كه دوشيزه اي به اين آراستگي و بالندگي چرا بايد اين همه ادا و اصول داشته باشه!

از يه طرف دلبري مي كنه از طرف ديگه كفرآدمو درمياره و حسابي ادمو مگسي ميكنه!

دوشيزه بلاگفا رو مي گم.

 مامان هانا مي گه با چه والذارياتي عكس هاي تازه هاناي رو از شهرستان فرستادم رو وبلاگ و من كه باز مي كنم چيزي نيست. همين ديروزي هم يه عالمه از كمالات هاناي ! نوشته بودم كه انگار در لابيرنت اينترنت ناپديد شده!

اينروزها به دوري از هاناي عادت كردم(شما باور نكنين!) خانم عسلي ترفند جديدي ياد گرفته ؛ نمي دونم چه جوري بو برده كه من هر شب راس ساعت يازده مذاكرات گل و بلبلي تلفني مفصلي با مامان هانا دارم(!) رو همين حساب خوابشو تنظيم كرده و درست سر ساعت يازده چشاش رو باز ميكنه و اعلام حضور مي كنه،  يعني كه: آهاي آقاي بابا ! مثلا ما هم دخمل شماييم ! بابا يه كم التفات!

مامان هانا مي گه شاپركم در طول روز هم همينطوره ، يعني تغريبا هر ساعت روز زنگ بزنم معمولا همون لحظه هم هاناي بيدار مي شه!

تازه ترين خبري هم كه از هانايي دارم به نقل از خاله كوچيكشه كه با شواهد قوي خبر داد لپ هاي هاناي من پر تر شده!!

خبر ديگه اينكه بين عمو ايرج و هاناي شكرآب شده ! آقاي عمو فكر ميكنه هاناي داره بازار گرمي مي كنه و دست آخر رو دست باباش ميمونه! تو رو خدا اين جور قضاوت كردن راجع به دخمل به اين خوشگلي درسته!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 13:7  توسط هانا کوچولو  | 

در کمال شقاوت!

سلام .... سلام

شاپركم الان هيجده روزشه . دقيق تر اگه بخوام بگم هفده روز و بيست و سه ساعت و  چهل دقيقه شه!

اين روزا كه در غم فراغ آواره ترينم . ديشب خونه يكي از آشناها بودم . تا صبح هزار بار به فيلمي كه با گوشي موبايل از دخمل عسلم گرفته بودم نيگاه مي كردم!

مامان هانا ديروز زنگ زد گفت هانايي بزنم به تخته 3:600 شده ،به عبارتي پانصد و چهل گرم ارتقا، وزن پيدا كرده!

مامان هانا گلايه مي كرد كه خانم كوچولو شيرش رو نمي خوره و اصلا حاليش نيست شير مادر چقدر مزايا داره1 ( راستي شما براي حل اين مسئله پيشنهادي ندارين؟)

هانايي در خواب اعجوبه است. روزا كه دربست خوابه و اگه توپ دركنند و يا يك ساعت زير پاهاش رو قلقلك بدين و دستاش رو بگيرين و كلي حركات موزون باهاش انجام بدين حداكثر التفاتي كه ممكنه بكنه اينه كه با هزار ناز و ادا گوشه چشمي باز كنه و باز بلافاصه به خواب نوشين خودش ادامه بده و گوشش بدهكار دادوهوار ما نباشه! اما چشم شما روز بد نبينه همين كه عقربه هاي ساعت از 12 شب رد شه شروع مي كنه به چشم چراني!و سر و دست جنباندن! واي خدا اون روزو نياره دير بهش شير بدي انوقت كولي بازيش شروع ميشه و داد و هوارش هفت كوچه اونورتر ميره !

بين خودمون باشه اون چند روزي كه صدقه سر احمدي نزاد شهرستان رفتم وقتي ديدم هاناجون ميخواد زرنگ بازي داره در كمال شقاوت و ناجوانمردي1 گذاشتمش پشت در اتاق و خاله هاش رو صدا زدم و گفتم من كه خوابم مياد هر كي خواهرزادش رو دوست داره بياد ورداره مال خودش!(آخي خودم چقدر دلم سوخت براش!)

به اطلاع دوستاي نازنيني هم كه عكس هاي هانايي رو مي خوان مي رساند كه خودم هم واجب العكسم!آي مامان هانا كجايي يه جوري عكس هايي هانايي رو برام ايميل كن تا بلكه چشمم به جمال دخمل خوشگلم روشن شه. آخه اين درد رو به كي بايد بگم . اي هوار...!

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 11:36  توسط هانا کوچولو  | 

اولین عکس ها
سلام ! الان خیلی فرصتم کمه . فقط خواستم چند تا از عکس های هانا جون رو بذارم . سر فرصت بقیه عکس ها رو اضافه می کنم.

خنده ام قشنگه؟ موهام رشد کرده یا نه! اینم یه نگاه آنچنانی!:


یواشکی و زیرچشمی هوای بابا رو دارم:

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 18:57  توسط هانا کوچولو  | 

هاناي من، شاپرك كوچك بابا ، کجایی؟

واي ،غم فراغ و هجران چقدر سخته! الان بيشتر از دو ساعته كه هاناي من، شاپرك كوچك بابا ، با پرواز شماره  B9 956  ايران اير همراه با مادرش به سرزمين پدري پرواز كرده و من _ باباي يه لاقباي اين زمان!_ در ترافيك اين شهر درندشت گير كرده ام.

آي روزگار! غم هجري چشيده ام كه مپرس!

جهانا سراسر فسوني و باد

به تونيست مرد خردمند شاد!

متاسفم كه به خاطر كار اداري نتوانستم با عسلم همراه باشم . مجبورم تا مدتي به تنهايي عادت كنم.

دلا خو كن به تنهايي كه از تنها بلا خيزد!

همين ده روزي كه با هم بوديم يه عالمه تصاوير روشن و قشنگ  برام شكل گرفته كه لحظه هام رو شيرين مي كنه!

اما بين خودمون باشه داشتم كم مياوردم.

وروجك شب و روز حاليش نبود انگار ! من بيچاره بايد تا ساعت ده شب سر كار بودم و بعد هم كه عليا مخدره به فاصله هر دو ساعت مرحمت فرموده و بيدار شده و ما خدمه محترم رو براي رفع نيازهاي ضروري از جمله تهيه شير خشك و تعويض جا و خواندن لالالا گل پونه! بيدار مي فرمودند و باز صبح علي الطلوع روز از نو روزي از نو!

يادمه از همان روزهاي اول زندگي مشترك ،مامان هانايي رو به همه مقدسات عالم قسم مي دادم كه در خصوص ني ني، شب ها بنده رو مرخص كنه و اجازه بده راحت بخوابم ، چرا كه از بيدارشدن نيمه شبي حسابي عصباني ميشم. اما نشان به آن نشان كه اين معاهده سفت و سخت حتي يك شب هم محترم شمرده نشد! و همه اون تهديد هاي ما تبديل شد به كشك و بلكه قند چرا كه ساعت 3 نيمه شب چنان با هانا حلوا حلوا مي كردم كه انگار هرگز خط و نشاني نكشيده ام!

البته اعتراف مي كنم اين ده روزه مامان هانا يك تنه زحمات را به عهده داشته و بنده خدا با وجود عمل " رستمينه"( به قول فرهنگستان) تنها يك روز بر بستر استراحت كرد.

خودساختگي مامان هانا را مي ستايم و براي ديدن هاناي قشنگم ثانيه شماري مي كنم.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 12:36  توسط هانا کوچولو  | 

هانای من متولد شد

قرار بود چهارم آبان بياد .

اين رو سند كردم و در پايين لوگوي وبلاگش هم نوشتم.

بعدش دكترش گفت كه كوچولوي ما در بيست و چهارم مهر خودي نشون مي ده! اما فكر مي كنين چي شد:

ظهر جمعه بيستم و يكم الم شنگه راه انداخت كه چي ؟ خسته شدم مي خوام زودتر دنيا بيام!

آقا مارو مي گي ؟ با چه هولي تند تند رفتم دوربين آماده كردم ، وسيله حاضر كردم ، هماهنگي كردم خلاصه ساعت 4 رفتيم بيمارستان خاتم الانبياء .

 مامان هانا با راهنمايي پرستارا به اتاق زايمان رفت .خاله هانا قرآن مي خوند ، من رفتم نماز خوندم و برگشتم. دوربين رو دادم پرستارا ببرند داخل كه فيلم بگيرن و ...

بالاخره ساعت 5:15 خبر خوش تولد هاناي كوچك منو به هم دادن . پرستارا تند تند مشتلق مي خواستن و من خدا مي دونه به چند نفر مژدگاني دادم!

بره كوچولوي من موقع تولد (بزنم به تخته)  3:60kg بود. موهاش پر و كامل ،با چشماي درشت و مژگان تنك اما دراز . به نظرم رسيد شبيه مادرشه . خاله اش همش مي گفت ببينين خواهرزادم چقدر زشته! يحتمل افعال معكوس به كار مي برد!

 

 

هانام رو بغل كردم و تو گوشاش اذان و اقامه خوندم . جالبه قبل از ذكر گريه مي كرد اما صداي باباش  رو كه شنيد  مثل بچه آدم! آروم شد!

روز يكشنبه هانايي و مامانش مرخص شدند .

مث دیوونه ها آواز می خوندم:

گل میروید زباغ گل می روید!

آب زنید راه را ...هین که نگار می رسد!

تولد تولد تولدت مبارک!

و همین جور  بلند  بلند اهالی محل رو با صدای خوبم به فیض می رسوندم!

باجناقم فاميل از آب درومد و با دوربين به استقبال ما اومد . كلي از ني ني تعريف مي كرد. روژين خانم دخترخاله هانا مي گفت اين( منظورش سركار عليه هانا خانمي بود!) از كي تا حالا ناخن هاش رو نگرفته! مجبور شدم ناخن گير بيارم ناخن هاشو كوتاه كنم . هانا جان هم مثل يه كودك فهيم اجازه داد كارمو انجام بدم.

القصه شب دختر خاله هاي مامان هانا بعد از عمري به خونه ما اومدند . هانا رو مي گي؟ چنان قشقرقي براه انداخت و چنان كولي بازي در آورد كه اون سرش ناپيدا !يكريز گريه و جيغ و داد و فرياد! جوري كه مجبور شدم ساعت 3 نيمه شب شال و كلاه كنم و ببرم بيمارستان باهنر عظيميه كرج !

تا صبح بيمارستان بوديم و صبح سه شنبه هم دوباره هانا رو آورديم تهرون ،بيمارستان خاتم الانبيا(ص)  و بالافاصله بستري شد. طفلكي زردي گرفته بود .رفته بود رو 18:5! مامانش داشت حسابي پس مي افتاد آخه يه پرستار دلسوز و شير پاك خورده! گفته بود اگه اينجور بمونه بايد خونش رو عوض كنيم.

همون سه شنبه رفتم ثبت احوال شميران شناسنامه هانا خانمي رو گرفتم تا اسم قشنگش رسما ثبت بشه و بعد هم رفتم بيمارستان. تا صبح تو محوطه اونجا موندم .

اين نيم وجبي نيومده همه رو گرفتار خودش كرده ! فاميل تند تند از شهرستان زنگ مي زدند و من مثل يه خبرگزاري آخرين تحولات فيزيكي و روحي هانا رو گزارش مي كردم: هانا خنديد...هاناجيش كرد...هانا شير مامانش رو نمي خوره ...هانا گريه مي كنه... ...هانا خوابيد...درجه زردي هانا 8:5 شد... و اين آخري بهترين و اميدوارانه ترين خبري بود كه مخابره كردم!

امروز پنج شنبه است و هاناي من شيش روزشه .خانم از بيمارستان زنگ زد و گفت كه ناف هانا هم افتاده(آخرين خبربودها!) و ديگه اينكه احتمالا فردا مرخص بشه.

از همه كسايي كه براي سلامتي هانا دعا كردن متشكرم:

 

 

 از نیلوي نازنين و مهربون كه تو سرماي خالج! هواي هانا رو داشت.

از همنام نازنين دخترم،هانا بزرگه!

ازلطف سارا جان

ازتوجه سميه مامان ایلیاي ناز!

از محبت هاي آرزو خانومي!و فرزانه جان!

از سرزدن هاي صباي مهربون!

ازصفاي مریم و پسر قند عسلش!

از بابای فردای دلسوز !

از ویانا قشنگه (هرچند مدتيه ازش بي خبرم)

از پسرعمه حامد و پسرعمه حسن كه مطالب وبلاگ رو دنبال مي كردن!

از ليلا جان نازنينم و خواهراش!

از روژين خانومي كه دلواپس دخترخاله اش بود!

از فرنوش جان كه به مامان هانا دلگرمي مي داد !

از اکرم خانم که در خصوص هاناعمل مشابه فرنوش رو مرتکب می شد!
از عمو ايرج كه مسيج هاش باعث خوشوقتي و روحيه مي شد.

از عمه صغري (مامان زهره جون) كه مثل هميشه لطف داشت(ايشالا زهره خانومي سالم و زيبا دنيا بياد)

از دايي محمد كه مثل هانا خوشگله!(ببخشيد: خوشتيپه!)

از خاله ها به خصوص خاله سپيد و خاله نازي!

از ليدا جان كه با زبون شيرينش مي گفت: شكرخدا كي هانا دنيا مياد!

از دانيال پسر عموي شرور هانا!

از هاني جان ، طهوراي گل و علي آقا كه هنوز هيچي نشده از هانا خواستگاري كرد!

 

از فاميل ، آشنايان،دوستان ، ني ني ها ، عروسك ها ، مترسك ها ، كبوترها ، فرشته ها ، كهكشان راه شيري، ابر وباد مه و خورشيد و فلك ، پرسنل شريف نيروي انتظامي! ارباب جرايد،ديوان محاسبات كشور ، مديران بلاگفا ، آقاي مدرسه دوست و عالم و آدم كه براي هاناي من دعا كردند ، منتظر تولدش بودند و با صفاي خودشون با ما درس مهروزي دادند خيلي خيلي خيلي خيلي ممنوووووووووون .

از طرف هانا بره كوچيك بابايي! هم يادآوري مي كنم كه : مرسي از التفات!

عكس هاي هانا جون رو چند روز ديگه مي ذارم رو وبلاگ.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 14:50  توسط هانا کوچولو  | 

دوستت دارم هانا!

هانای نازنین :

 

دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم

           

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 14:6  توسط هانا کوچولو  | 

روز كودك

 

امروز به خاطر روزجهانی کودک خیلی دوست داشتم به وبلاگ همه نی نی های ناز سر بزنم و این روز رو به همه اونها تبریک بگم. اما از بس که عجله دارم  متاسفانه امکانش برام نیست . اما همین جا روز کودک رو به همه بچه های گل و پدر و مادرای خوب اونها تبریک می گم و یادآوری می کنم که :

روز جهاني کودک بهانه اي براي ورود به جهان کودکان است؛ براي ورود به اين جهان بايد آگاهي هاي خود را فراموش کنيم و با ناآگاهي هاي کودکانمان همراه شويم.

 

راستی: فقط ۹ روز دیگه من پدر می شم و هانای نازنیم دنیا میاد . شمارش معکوس شروع شده و خدا می دونه که چقدر مشتاق دیدن هانای خوبم هستم.

مامان هانا هم به خاطر نگهداری از هانا مجبور شد کلاس های ارشدش رو رها کنه و یه ترم مرخصی بگیره.

هانا جان بی صبرانه منتظر تولد تو هستیم.

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 14:14  توسط هانا کوچولو  | 

پیشواز!
خیلی خوب بابا! حالا چرا دعوا می کنید ؟ آقا قبول ! مجاب شدیم .همان هانا انتخاب شد!(ماچ ماچ ماچ !)(گلی لی لی لی لی !)
البته اضافه کنم که اسم "آویسا" را گذاشته ام  وقتی که هانا بزرگ شد برای اسم هنری اش پیشنهاد بدهم.

این چندروزه هم با مامان هانا مدام دنبال آماده کردن اتاق نی نی بوده ایم. از پرده عروسکی گرفته تا تخت و کمد پوست پیازی و قالی طرح کودک و ساعت میوه ای و چند جور عروسک آویز و این جور چیزهای ضروری!

خبرمهم:
               همین چند دقیقه پیش هم مامان هانا از بیمارستان خاتم الانبیا (ص)زنگ زد و گفت دکترش تاریخ تولد هانای من را بیست و چهارم همین ماه تعیین کرده َ یعنی نی نی ما ده روز زودتر به زندگی پر از صفا و عشقولانه من و مامان نازنیش اضافه می شه!
مرسی از التفات!

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 12:54  توسط هانا کوچولو  | 

برای هانای خوبم

اين شعر را جمعه سيزدهم مرداد 1385ساعت 8 بعد از ظهر  تنها يك روز پس از آنكه فهميدم  مسافر كوچك ما دختري نازنين است براي او سرودم:

 

 هلهله زنان ایلیات

نوید روژان دیگری است

آدیای عشق!

هانای بهاری!

ری رای غزل های باران

زیباترین نام خورشید

تمام تبسم تو سهم من

تمام واژه صبح ارزانی تو

"سیت بیارم"

"سیت بسازم"

دختر ترانه های کهن

در رقص سرچوپیانه زنان زاگرس

گیسوی خیس تو

امتداد گل واژه اردیبهشت است

و فرصتی برای بهار

تا معنی شکفتن را بیابد

و آسمان نیز

آبی ترین لحظه اش را

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 14:12  توسط هانا کوچولو  |